|
رویای مهربانی های دخترک |
|
|
آثار آبرنگ استيو هنکس استيو هنکس (Steve Hanks) يکي از ده نقاش برتر آمريکاست. مي تونين باور کنين اينا نقاشي آبرنگه؟
.jpg)
.5].jpg)
.6].jpg)
.7].jpg)
.3].jpg)
.4].jpg)
.6].jpg)
.7].jpg)
.jpg)
.jpg)
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/08/11ساعت 15:33 توسط خانمی |
دکتر شریعتی : بدا به حال آنکه فکر کرد عاقل رفت :: خوشا به حاله آنکه کره خر آمد الاغ رفت
اينشتين : من هرگز به آينده فكر نميكنم، چرا كه خودش به زودي خواهد آمد.
لحظه ها را درياب چشم فردا کورست
تجربه بی رحم ترین معلم زندگی ست ، زیرا اول امتحان می گیرد سپس درس می دهد
دکتر علی شریعتی: بمانيم تا كاري كنيم، نه كاري كنيم تا بمانيم
بار دوم هست به این نتیجه میرسم:
آلبرت اينشتين : عشق مثل ساعت شني است که همزمان قلب رو پر ميکنه و مغز رو خالي !!!
مردي را نبوود فتاده را پاي زدن × گر دست فتاده گيري مردي
+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت 3:12 توسط خانمی |

شروع ترم
یک هفته بعد از شروع ترم
دو هفته بعد از شروع ترم
قبل از میان ترم
در طول امتحان میان ترم
بعد از امتحان میان ترم
قبل از امتحان پایان ترم
اطلاع از برنامه پایان ترم
7 روز قبل از پایان ترم
6 روز قبل از پایان ترم
5 روز قبل از پایان ترم
4 روز قبل از پایان ترم
2 روز قبل از پایان ترم
1 روز قبل از پایان ترم
شب قبل از امتحان
1 ساعت قبل از امتحان
در طول امتحان
هنگام خروج از سالن امتحان
بعد از امتحان
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 11:10 توسط خانمی |
سلام سمیرا جون
خوبی ؟ دلم واست تنگ شده![]()
![]()
؟
من اینجا بهت سر میزنم واسم پیام بذار
شارژم تموم شده اس بدم به بچه ها سلام برسون از بهشت چه خبر ؟![]()
هر چیز واتفاق جدیدی افتاد خبرم کن![]()
![]()
میدونم الان این شکلی شدی![]()
شبیه بچه خر خونها![]()
ببین سمیرا سادات خیلی دوستت دارم بانه که رفتیم از سنه رد نشدیم جای جالبی نبود![]()
به همه سلام برسون
من دیگه برم
واسه گل و سبزی چه کتابی به شمامعرفی کردند؟
اینها تقدیم به سمیرا جونم
LOVE
|
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم تو را به خاطر عطر نان گرم برای برفی که آب می شود دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم برای پشت کردن به آرزوهای محال به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم تو را برای دوست داشتن دوست می دارم تو را به خاطردود لاله های وحشی به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان برای زیبایی بنفشه ها دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم تورا برای لبخند تلخ لحظه ها پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم
| ||||
اکثر افراد افکارشان را به عکس العمل نشان دادن به چیزی که وجود دارد صرف میکنند.(اگر به آن چیزی که هست نگاه کنید و حتی اگر آن را نخواهید یا از آن ناراضی باشید)و به آن فکر کنید، قانون جاذبه دوباره همان چیز را به شما میدهد .
بودا: هر آنچه هستیم نتیجه افکاری است که داشته ایم .
اگر به جای شکایت برای چیزهایی که دارید قدردانی کنید احساس بهتری پیدا میکنید و این باعث جذب چیزهای بهتری به سمتتان میشود .
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/17ساعت 15:11 توسط خانمی |
سنگ صبور رفیق من سنگ صبور غمهام به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دلزده از لیلیا خیلی دلم گرفته از خیلیا نمونده از جوونیام نشونی پیر شدم! پیر تو ای جوونی تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست اگر چه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش اگر بیای همون جوری که بودی کم می یارن حسودا از حسودی صدای سازم همه جا پر شده هر کی شنیده از خودش بیخوده اما خودم پر شدم از گلایه هیچی ازم نمونده جز یه سایه سایه ای که خالی از عشق و امید همیشه محتاجه به نور خورشید

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/17ساعت 14:58 توسط خانمی |
زندگی ، هر چه را که بخواهی همان را به تو می دهد
چشمانت را باز کن
دلت را بیدار کن
رویاهایت را صدا کن
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/17ساعت 14:57 توسط خانمی |
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/10ساعت 9:53 توسط خانمی |
+ نوشته شده در سه شنبه 1387/02/10ساعت 9:53 توسط خانمی |

+ نوشته شده در شنبه 1387/01/24ساعت 11:4 توسط خانمی |
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه ي همسايه
سيب را دزديدم.
باغبان از بي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
وتو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد ازارم
ومن انديشه كنان
غرق اين بندارم
كه چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت...
+ نوشته شده در شنبه 1387/01/24ساعت 10:45 توسط خانمی |
گریه نکن عزیز بی گناه من ، منو ببخش ، بگذر از اشتباه من!.. گناهمو بذار به پای سرنوشت ، به پای اون که قصه ی ما رو نوشت نمی تونم این دل رو سر به راه کنم ، از من نخواه باز تو چشمات نگاه کنم..! منو ببخش.!!!!! گناه عشق گردن ِمن.. منو ببخش.!!!!! حرف گذشته رو نزن.. مرگه برام گریه ی بی صدای تو...گریه نکن فدای گریه های تو.. سخته برام اما باید از تو گذشت ، باید برم ، اینجوری بوده سرگذشت!! منو ببین! ببین چه گرمه رفتنم!؟... گریه نکن!!! این منه واقعی منم باید برم ، فرصت ِموندن ندارم منوببخش!!!!!! ببخش که تنهات میذارم ببخش که تنهات میذارم
+ نوشته شده در شنبه 1387/01/17ساعت 10:45 توسط خانمی |

+ نوشته شده در شنبه 1387/01/10ساعت 22:32 توسط خانمی |
تو به من دنیا رو دادی من به تو خاطره دادم دعوتت می کنم امشب ه دلی که بی تو سرده به دلی که پاره پاره ست به دلی که توبه کرده دعوتت می کنم امشب به یه قطره اشک و هق هق پر پر حادثه با تو سهم من بغض دقایق دعوتم کن که بسوزم توی شک دل بریدن ای خدا کی بود که برگشت سایه ی تو یا دل من؟؟
"دعوتت می کنم امشب به نبودنم به یادم
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت 14:28 توسط خانمی |
سلام ![]()
امروز ۲باره اومدم آی آدما
اگه بدونید از کله صبح تا الان بد جور دل تنگ بودم .دلتنگ هر چی حسه![]()
اگه بدونید ؟؟
آدما چه قدر عجیبن؟؟؟ بعضی موقع ها نمیدونند که کجان؟؟؟؟کاش خواهری داشتم مثل اسمان![]()
اما همیشه باید تنهاییامو خودم پر کنم؟
سمیرا ۲ست فابريكم هم واسم تكراري شده
حالا ۲نبال
يه سرگرمي بايد باشم![]()
مادرت بسوزه غريبي؟؟؟؟ كاش همدان قبول ميشدم البته ميتونم مهمان بگيرم اما طبق پيمان دوستي
با سميرا تا وقتي مجرديم كنار هم ميمونيم![]()
![]()
![]()
اين همه دختر وپسر اين جا ۲ستن حالا نميدونم واسه ازدواجه دوستيه يا روابط گستردست يا موضوع
لارج بودنه؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
ولي ادم وسوسه ميشه خدايا ؟؟؟تنهايي بهتره يا........؟؟؟؟![]()
![]()
كاش پيشنهادا رو قبول ميكردم يا نه؟؟؟؟؟۲روغ ميگن يا راست؟؟؟؟چه قدر تشخيصش سخته؟؟؟![]()
يه پسره ازم خوشش اومده بود اومد باهام حرف بزنه سمي هم باهام بود گفتيم ما كلاس داريم تازه
كسي ما رو با شما نبين زشته؟؟؟؟
كلي دليل و بهونه ؟؟؟شمارشم داد .من كه خيالي نبود واسم برگشتيم خوابگاه كلي مسخرش كرديم
اخه وقتي منو ديد سرش كج شده بود
تازه ۱سالم كوچكتر از من بود اما بهش نمي خورد؟؟؟
خلاصه تا چندروز سوژه اتق بودش
بچه هاي اتاق بدون اجازه شمارشو ورداشتنو مزاحمش شدن تا
سر قرار كشونده بودنش تا دم خوابگاه و كلي بهش خنديدن طفلي پسره؟؟![]()
اما من بعد از۲ هفته خبر دار شدما؟؟؟؟؟![]()
البته از دستشون ناراحت بودما؟؟؟؟؟ اما بعدا پشيمون شدم كه چرا مثل ادم باهش حرف نزدم؟؟؟![]()
اما از اين ۲ست بازيها خوشم نمي اد مگه با اطلاع خانواده ها اونم واسه ازدواج تازه بايد رومانتيك
باشه؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه
مامانم
بپسنده![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت 14:26 توسط خانمی |
گفتی: منم خدای تو؟آدم دلش برای خودش تنگ می شود
گفتم:
بلی... بلی!
اکنون ولی چه فراموش کرده ام تو را...
خود را،
حیات
را،
این را که عاقبت به کجا می رسد رهم!
از قدرتم
زمینم و شهرت
و بی
کسی...
غرقم میان خفت حیوان شدن به تکاپوی لذتی سراب!
من بی منم ولی...
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت 10:33 توسط خانمی |
" ورد هاي بي اثر "
اشكي مي
خزد
تا حضور طعم شوري
و نوايي طنين مي اندازد
تا رقص پرده ها
.
" لاگورته دلا پرنو آمينا "
رفتن تو پايان من نيست
اين را
هر بار به خود مي گويم
و با بالهاي شكسته ام – چسبيده به زمين -
آسمان را مي شكافم .
رفتن تو بسان سايه اي در تاريكي ...
"
لاگورته دلا پرنو آمينا "
نوري مي جويم
هرچند كه مي دانم ديگر حتي
اين وردهاي بي اثر نيز
ترا به من باز نمي گرداند.
ديگر نمي خواهم "
جادوگر " باشم .
اين را به او گفتم .
او كه مي گويند سايه مهرش بر سر
همه گسترده است !
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت 10:31 توسط خانمی |
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت 10:30 توسط خانمی |
اينجايم
برتلي از
خاكستر
پا بر تيغ ميكشم
و به فريب هر صداي دور
دستمال سرخ دلم
را تكان مي دهم .
حسين پناهي
"حكايت آنكه قديسي نبود "
قديسي كه
نه
پسركي بودم با آرزوهاي بي شمار
صدايم زدي
نوازش دستهايت
اينجا !
. و رستن جوانه ايي
قديسي كه نه
جوانكي بودم با شعله
هاي فروزان اشتياق
مرا خواندي
جادوي كلامت اينجا !
و پيدايش
باغچه ايي.
قديسي كه نه
اميري بودم با عزم فتح دنيا
به ناگهان
رفتي
جرقه هاي رفتنت اينجا!
و تنها تلي خاكستر به جا .
قديسي
كه نه
سپيد مويي هستم با حسرتهاي بسيار .
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت 10:30 توسط خانمی |
چرا وقتي كه آدم تنها ميشه غم و غصش قده يك دنيا ميشه ميره يك گوشه اي پنهون ميشينه اونجارو مثل يه زندون ميبينه غم تنهاايي اسيرت مي كنه تا بخواي بجنبي پييرت مي كنه وقتي كه تنها مي شم اشك تو چشام پر ميزنه غم مياد يواش يواش خونه دل در ميزنه ياد اون شبا ميوفتم زير مهتاب رها توي جنگل لب چشمه مينشستيم منو يار غم تنهاايي اسيرت مي كنه تا بخواي بجنبي پييرت مي كنه مي گن اين دونيا ديگه مثل قديما نميشه دل آدما زشتو، ديگه زيبا نمي شه اين بالاها باد داره زاقه ابرارو چوب ميزنه اشك اين ابرا زياده ولي دريا نمي شه غم تنهاايي اسيرت مي كنه تا بخواي بجنبي پييرت مي كنه غم تنهاايي اسيرت مي كنه تا بخواي بجنبي پييرت مي كنه فريدون فروغي.خیلی زیباست
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/14ساعت 10:9 توسط خانمی |
Jump to: navigation, search Retrieved from Wikipedia:http://en.wikipedia.org/wiki/Stolon Silverweed ( A stolon, commonly referred to as a runner, is an aerial shoot from a plant with the ability to produce adventitious roots and new clones of the same plant. Such plants are called stoloniferous. A stolon is a plant propagation strategy akin to a rhizome. The complex formed by a mother plant and all its clones connected by stolons is considered to form a single individual. Some species of crawling plants can also sprout adventitious roots, but are not considered stoloniferous : a stolon is sprouted from an existing stem and can produce a full individual. Examples of plants that extend through stolons include some species from the Genus genera Argentina (plant) Argentina, Cynodon, strawberry Fragaria (strawberry), and Pilosella (Formerly Hieracium). In potatoes, the stolons start to grow within 10 days of plants emerging above ground, with tubers usually beginning to form on the end of the stolons. PEATMOSS TOPDRESSING CONTROL OF Phillip F. Colbaugh, Xikui Wei. and l. A. INTRODUCTION Take-all root rot (TARR) of DESCRIPTION OF FIELD SYMPTOMS Symptoms of take-all root rot disease (TARR) typically appear on Affected patches of turf can at first be quite small ranging from 1-2 feet in diameter; however, they also appear as larger areas that can range from 5-10 feet in diameter. Diseased areas are not always circular but often appear as roughly circular patterns in the lawn. In our 2002 TARR survey on SEARCH FOR A PRACTICAL DISEASE CONTROL ON We used two approaches to control the TARR disease in field investigations on area lawns during the past three years. One approach utilized conventional fungicide sprays with Terraguard ®, Bayleton®, Heritage®, and Banner Maxx® using 2.9L of spray per 10 m2. A second approach utilized topdressing lawn care products including (1) manure compost and (2) sphagnum peat moss. Manure products can enrich the microbial number and diversity for variable lengths of time and low pH products like peat moss had been shown to suppress the Gaeumannomyces fungus in previous research. While some of the manure based topdressing regimens demonstrated improved turf grass growth, effects on disease control were only partial and limited in duration. Research field plots with the fungicides Terraguard ® (4 - 8 oz) or Bayleton® (2 oz) treatments gave good results for controlling the take-all root rot symptoms. Success with fungicide treatments was better on a lawns maintained under shaded conditions compared to lawns in full sunlight. A second approach with topdressings used low pH topdressing with sphagnum peat moss. This topdressing approach has consistently demonstrated TARR disease suppression in field studies during the past two years. Our field comparisons of manure compost vs. peat moss topdressings indicate the peat moss to be a more effective long-term approach for reducing symptoms of the TARR disease. Some of the older research literature on the fungus causing TAP indicates its aversion to low pH. This might explain how the peat moss (pH = 4.4) controls the fungus on exposed stolons and roots where the disease is active. CONCLUSIONS There is no indication of varietal resistance to take-all root rot since the disease has been noted on all of the commercial The use of organic topdressing to control turf grass disease is a relatively new approach to controlling turf grass diseases. Because of the complexity of microbial antagonism, fertility values of topdressing materials, different types of diseases and susceptibility of pathogens to pH, most of this type of research is directed by trial and error experimentation. We do have good evidence that the acid peat moss topdressings result in control of TARR on Fig. l. Mycelial growth on stolon Fig. 2. Take all root rot symptoms on Fig. 3. Yellow patch symptoms Gentlemen, we have done the hard calculations on use of peatmoss on tuber large, undergound storage organs formed by thickening or swelling of the subapical portion of an undergound stem. rhizome horizontal stems, usually thick, that grow partially or entirely underground. stolon horizontal stems, usually thin, that grow above ground, and which usually form roots and plantlets at nodes that contact the ground. runner a slender stem with elongated internodes. The Arizona Master Gardener Manual, Arizona Cooperative Extension Part Two Asexual propagation, as mentioned earlier, is the best way to maintain some species, particularly an individual that best represents that species. Clones are groups of plants that are identical to their one parent and that can only be propagated asexually. The Many types of plants, both woody and herbaceous, are frequently propagated by cuttings. A cutting is a vegetative plant part which is severed from the parent plant in order to regenerate itself, thereby forming a whole new plant. Numerous plant species are propagated by stem cuttings. Some can be taken at any time of the year, but stem cuttings of many woody plants must be taken in the fall or in the dormant season. Detach a 2 to 6-inch piece of stem, including the terminal bud. Make the cut just below a node. Remove lower leaves that would touch or be below the medium. Dip the stem in rooting hormone if desired. Gently tap the end of the cutting to remove excess hormone. Insert the cutting deeply enough into the media to support itself. At least one node must be below the surface. Make the first cut just above a node, and the second cut just above a node 2 to 6 inches down the stem. Prepare and insert the cutting as you would a tip cutting. Be sure to position right side up. Axial buds are always above leaves. Cut cane-like stems into sections containing one or two eyes, or nodes. Dust ends with fungicide or activated charcoal. Allow to dry several hours. Lay horizontally with about half of the cutting below the media surface, eye facing upward. Cane cuttings are usually potted when roots and new shoots appear but new shoots from dracaena and croton are often cut off and re-rooted in sand. The eye refers to the node. This is used for plants with alternate leaves when space or stock material are limited. Cut the stem about 1/2-inch above and 1/2-inch below a node. Place cutting horizontally or vertically in the medium. This is used for plants with opposite leaves when space or stock material is limited. Cut the stem about 1/2-inch above and 1/2-inch below the same node. Insert the cutting vertically in the medium with the node just touching the surface. This method uses stock material with woody stems efficiently. Make a shield-shaped cut about halfway through the wood around a leaf and axial bud. Insert the shield horizontally into the medium. Leaf cuttings are used almost exclusively for a few indoor plants. Leaves of most plants will either produce a few roots but no plant, or just decay. Detach the leaf and up to 1 1/2 inches of petiole. Insert the lower end of the petiole into the medium. One or more new plants will form at the base of the petiole. The leaf may be severed from the new plants when they have their own roots, and the petiole reused. This is used for plants with sessile leaves. Insert the cutting vertically into the medium. A new plant will form from the axillary bud. The leaf may be removed when the new plant has its own roots. Detach a leaf from the stock plant. Slit its veins on the lower leaf surface. Lay the cutting, lower side down, on the medium. New plants will form at each cut. If the leaf tends to curl up, hold it in place by covering the margins with the rooting medium. This method is frequently used with snake plant and fibrous rooted begonias. Cut begonia leaves into wedges with at least one vein. Lay leaves flat on the medium. A new plant will arise at the vein. Cut snake plant leaves into 2-inch sections. Consistently make the lower cut slanted and the upper cut straight so you can tell which is the top. Insert the cutting vertically. Roots will form fairly soon, and eventually a new plant will appear at the base of the cutting. These and other succulent cuttings will rot if kept too moist. Root cuttings are usually taken from 2 to 3 year old plants during their dormant season when they have a large carbohydrate supply. Root cuttings of some species produce new shoots, which then form their own root systems, while root cuttings of other plants develop root systems before producing new shoots. Make a straight top cut. Make a slanted cut 2 to 6 inches below the first cut. Store about 3 weeks in moist sawdust, peat moss, or sand at 40oF. Remove from storage. Insert the cutting vertically with the top approximately level with the surface of the rooting medium. This method is often used outdoors. Take 1 to 2 inch sections of roots. Insert the cuttings horizontally about 1/2 inch below the medium surface. This method is usually used indoors or in a hotbed. Stems still attached to their parent plants may form roots where they touch a rooting medium. Severed from the parent plant, the rooted stem becomes a new plant. This method of vegetative propagation, called layering, promotes a high success rate because it prevents the water stress and carbohydrate shortage that plague cuttings. Dig a hole 3 to 4 inches deep. Insert the shoot tip and cover it with soil. The tip grows downward first, then bends sharply and grows upward. Roots form at the bend, and the recurved tip becomes a new plant. Remove the tip layer and plant it in the early spring or late fall. Examples: purple and black raspberries, trailing blackberries. Bend the stem to the ground. Cover part of it with soil, leaving the last 6 to 12 inches exposed. Bend the tip into a vertical position and stake in place. The sharp bend will often induce rooting, but wounding the lower side of the branch or loosening the bark by twisting the stem may help. Examples: rhododendron, honeysuckle. This method works for plants with flexible stems. Bend the stem to the rooting medium as for simple layering, but alternately cover and expose stem sections. Wound the lower side of the stem sections to be covered. Examples: heart-leaf philodendron, pothos. Cut the plant back to 1 inch above the ground in the dormant season. Mound soil over the emerging shoots in the spring to enhance their rooting. Examples: gooseberries, apple rootstocks. Air layering is used to propagate some indoor plants with thick stems, or to rejuvenate them when they become leggy. Slit the stem just below a node. Pry the slit open with a toothpick. Surround the wound with wet unmilled sphagnum moss. Wrap plastic or foil around the sphagnum moss and tie in place. When roots pervade the moss, cut the plant off below the root ball. Examples: dumbcane, rubber tree. A stolon is a horizontal, often fleshy stem that can root, then produce new shoots where it touches the medium. A runner is a slender stem that originates in a leaf axil and grows along the ground or downward from a hanging basket, producing a new plant at its tip. Plants that produce stolons or runners are propagated by severing the new plants from their parent stems. Plantlets at the tips of runners may be rooted while still attached to the parent, or detached and placed in a rooting medium. Examples: strawberry, spider plant. Plants with a rosetted stem often reproduce by forming new shoots at their base or in leaf axils. Sever the new shoots from the parent plant after they have developed their own root system. Unrooted offsets of some species may be removed and placed in a rooting medium. Some of these must be cut off, while others may be simply lifted off of the parent stem. Examples: date palm, haworthia, bromeliads, many cacti. Is a term applied to a form of propagation by which plants that produce bulbs or corms multiply. New bulbs form beside the originally planted bulb. Separate these bulb clumps every 3 to 5 years for largest blooms and to increase bulb population. Dig up the clump after the leaves have withered. Gently pull the bulbs apart and replant them immediately so their roots can begin to develop. Small, new bulbs may not flower for 2 or 3 years, but large ones should bloom the first year. Examples: tulip, narcissus. A large new corm forms on top of the old corm, and tiny cormels form around the large corm. After the leaves wither, dig up the corms and allow them to dry in indirect light for 2 or 3 weeks. Remove the cormels, then gently separate the new corm from the old corm. Dust all new corms with a fungicide and store in a cool place until planting time. Examples: crocus, gladiolus. Plants with more than one rooted crown may be divided and the crowns planted separately. If the stems are not joined, gently pull the plants apart. If the crowns are united by horizontal stems, cut the stems and roots with a sharp knife to minimize injury. Divisions of some outdoor plants should be dusted with a fungicide before they are replanted. Examples: snake plant, iris, prayer plant, day lilies. A selection of articles discussing this topic. The vegetative, or somatic, organs of plants may, in their entirety, be modified to serve as organs of reproduction. In this category belong such flowering-plant structures as stolons, rhizomes, tubers, corms, and bulbs, as well as the tubers of liverworts, ferns, and horsetails, the dormant buds of certain moss stages, and the leaves of many succulents. Stolons are elongated runners, or... in biology, a special slender horizontal branch serving to propagate the organism. In botany a stolon—also called a runner—is a slender stem that grows horizontally along the ground, giving rise to roots and aerial (vertical) branches at specialized points called nodes. In zoology, stolons of certain invertebrate animals are horizontal extensions that produce new individuals by... Underground the stems extend into structures called stolons. The ends of the stolons may enlarge greatly to form a few to more than 20 tubers, of variable shape and size, usually ranging in weight up to 300 g (10 ounces) but occasionally to more than 1.5 kg (3.3 pounds). The skin varies in colour from brownish white to deep purple; the flesh normally ranges in colour from white to yellow, but... ...stems, as in the grape and passionflower. In tropical climates twining plants often form thick woody stems and are called lianas, while in temperate regions they are generally herbaceous vines. A stolon is a stem that curves toward the ground and, on reaching a moist spot, takes root and forms an upright stem and ultimately a separate plant. Among the subterranean stems are the rhizome, corm,... Slender creeping stems that grow above the soil surface are called stolons, or runners. Stolons have scale leaves and can develop roots and, therefore, new plants, either terminally or at a node. In the strawberry (Fragaria), the stolons are used for propagation; buds appear at nodes along the stolons and develop into new strawberry plants. ...stems surrounded by a few thin scale leaves (as in Crocus and Gladiolus). Bulbs have a greatly reduced stem with thick, fleshy scale leaves surrounding it (as in the onion). Runners are thin, surface stems characteristic of such plants as strawberries; new plants may form on the runner as it spreads along the ground. Stolons are like runners and extend along the ground.... ...and crocus are propagated by corms. They may produce new cormels from fleshy buds. Rhizomes are horizontal, underground stems that are compressed, as in the iris, or slender, as in turf grasses. Runners are specialized aerial stems, a natural agent of increase and spread for such plants as the strawberry, strawberry geranium, and bugleweed (Ajuga). Tubers are fleshy enlarged portions...Stolon
From VASATWiki
ON ST.
urban lawns. You wanted to know how much peat to put down. After
exhaustive field testing we figure we are using just about the
equivalent of one 3.8 cu ft bale peat per 1000sq ft of turf. This is
the amount we can put down with the green spreader when we go over the
area twice. 1 bale/1000ft sq. is a good figure to use if someone needs
to know. thanks Phil
(caladium, irish potato, Jerusalem artichoke)
(iris, canna, sansevieria)
(grasses)
(strawberry, chlorophytum)
Plant Propagation - Asexual Propagation
College of Agriculture and Life Sciences
The University of Arizona, Tucson, AZ
Reprinted with permission.
Discuss this article >>
The major methods of asexual propagation are cuttings, layering, division, and budding grafting. Cuttings involve rooting a severed piece of the parent plant; layering involves rooting a part of the parent and then severing it; and budding and grafting is joining two plant parts from different varieties.Cuttings
Take cuttings with a sharp blade to reduce injury to the parent plant. Dip the cutting tool in rubbing alcohol or a mixture of one part bleach : nine parts water to prevent transmitting diseases from infected plant parts to healthy ones. Remove flowers and flower buds from cuttings to allow the cutting to use its energy and stored carbohydrates for root and shoot formation rather than fruit and seed production. To hasten rooting, increase the number of roots, or to obtain uniform rooting (except on soft, fleshy stems), use a rooting hormone, preferably one containing a fungicide. Prevent possible contamination of the entire supply of rooting hormone by putting some in a separate container for dipping cuttings.
Insert cuttings into a rooting medium such as coarse sand, vermiculite, soil, water, or a mixture of peat and perlite. It is important to choose the correct rooting medium to get optimum rooting in the shortest time. In general, the rooting medium should be sterile, low in fertility, drain well enough to provide oxygen, and retain enough moisture to prevent water stress. Moisten the medium before inserting cuttings, and keep it evenly moist while cuttings are rooting and forming new shoots.
Place stem and leaf cuttings in bright, indirect light. Root cuttings can be kept in the dark until new shoots appear.Stem Cuttings
Tip Cuttings
Medial Cuttings
Cane Cuttings
Single Eye
Double Eye
Heel Cutting
Leaf Cuttings
Whole Leaf with Petiole
Whole Leaf without Petiole
Leaf Sections
Root Cuttings
Plants with Large Roots
Plants with Small Roots
Layering
Some plants layer themselves naturally, but sometimes plant propagators assist the process. Layering is enhanced by wounding one side of the stem or by bending it very sharply. The rooting medium should always provide aeration and a constant supply of moisture.Tip Layering
Simple Layering
Compound Layering
Mound (Stool) Layering
Air Layering
The following propagation methods can all be considered types of layering, as the new plants form before they are detached from their parent plants.Stolons and Runners
Offsets
Separation
Bulbs
Corms
Division
stolon, or runner (plant)
asexual reproduction
description
potato
stem structure stem structure (in stem)
stem structure (in angiosperm: Shoot system modifications)
stem structure (in plant: Stems)
vegetative structure
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13ساعت 16:13 توسط خانمی

==================================
یک مخ زنی خیلی خیلی خیلی خیلی ساده.
از در خوابگاه كه داشتم رد مي شدم باز هم نمي تونستم جلوي خنده ام رو بگيرم. همين جوري يه ريز مي خنديدم. عجب حالي ميشد توي خوابگاه...
سالن
ها رو تند تند بالا رفتم تا جلوي اتاق رسيدم. در رو باز كردم و رفتم تو.
سمانه و نگار كف اتاق ولو بودن و داشتن ورق بازي مي كردن. نسرين هم يه
گوشه آروم داشت با دوست پسرش حرف مي زد...
تا
بچه ها رو ديدم بيشتر خنده ام گرفت.... ماتنو و مقنعه ام رو در آوردم و
انداختم يه گوشه..... با پام زدم به ورقهاي وسطي و داد زدم جمعش كنين
بابا! ول كن تو هم نسرين ديگه.مرد از بس بهش حال دادي!! بياين بابا يه
جريان باحال بگم. آخر خنده است. به جان خودم مي ميرين....
نگار
با دستش يه وشگون از پام گرفت و گفت ديونه! مگه خل شدي؟ بازي مي كردم مثلا
ها! نسرين هم چشم غره رفت و من به ناچار ساكت شدم و منتظر موندم تا نسرين
تلفنش تموم شه...
رفتم و يه آب به سر و صورتم زدم و آرايشم رو كه از بس خنديده بودم به پاي چشام ماليده شده بود رو پاك كردم. برگشتم به اتاق..
هر سه تاشون داشتن نگام مي كردين.... خوب بفرما ببينيم ديگه چه گندي زدي؟ بفرما.
خودم رو انداختم روشون.
اي بابا! تو امروز چته نسيم؟ ديونه شدي؟
خودم رو به زور وسطشون جا كردم. دستم رو انداختم سمت كيفم و گوشي ام رو در آوردم...
يه صدا توش ضبط كرده بودم. صدا رو گذاشتم پخش!
يه پسر بود. ببينين خانوم ......... .
قطعش كردم. حالا نوبت اونا بود....
نسيم چي بود اين؟ اين يارو كي بود؟ بذار پخش كنه ببينم..
بابا باشه. صبر كنين.. امروز تو دانشكده اين پسره كي بود. علي بود، تقي بود، نقي بود..
همون عينكيه ديگه. فرقش رو از كنار باز مي كنه... نگار گفت.. علي.
خوب
آره. همون علي! بچه احمق. صاف تو سالن جلوم رو گرفته ميگه ببخشيد خانوم
...... ميشه يه لحظه وقتتون رو بگيرم؟! صداي خنده بچه ها هوا رفت.
هووووو... نسيم خانوم عاشقت شده....
داد
زدم بابا صبر كنين تازه اولشه.آره. اومد بهم اينطوري گفت. منم گفتم در چه
موردي؟ بدبخت گفت كه خوب من هم مي خوام بگم در چه موردي ديگه! گفتم
بفرماييد...
اما
يه لحظه كرمم گرفت... گفتم ببخشيد گوشيم داره زنگ مي زنه. بعد برگشتم و
گوشي ام در آوردم. ضبط صدا رو روشن كردم و بلند گفتم اه. قطع شد. گوشي رو
انداختم توي جيب كيفم و در كيف رو باز گذاشتم!! بعد برگشتم و گفتم: من در
خدمتم..
خنده نمي ذاشت حرف بزنم...
سمانه داد زد: اي بميري نسيم. مرديم از بس تو كف مونديم. بگو ديگه..
گوشي رو درآوردم و دادم به سمانه.
گفتم اصلا بقيش رو گوش كنين بهتره.
سمانه گوشي رو قاپيد و صدا رو گذاشت پخش شه. بعد هم گفت: بچه ها ديگه ساكت...
ببينين
خانوم...... من نمي دونم چي بگم.. راستش! ببينين.. اين طوري حرف زدن خيلي
سخته. ميتونم شماره موبايلتون رو داشته باشم و بعدا بهتون زنگ بزنم...
آقاي........ من كلاس دارم. اگه حرفي دارين خواهشا بزنين.
باشه! باشه. ( صداي يه نفس عميق)
راستش من به شما علاقه مند شدم. يعني بودم. يعني چي بگم!
آقاي...... حرفتون همين بود؟ با اجازه...
نه! خانوم...... اصلا بذارين مدل خودم حرف بزنم. خيلي راحتتره.. از شما هم خواهش مي كنم كامل گوش بدين.
آقاي ......... من وقت ندارم. ببخشيد.
خانوم........ بيشتر از يه سال و نيم هست كه زندگي رو از من گرفتين. حالا در ازاي اون پنج دقيقه وقتتون رو نمي تونين بدين؟
(سكوت، شايد بازي چشم بود)
بفرمائيد...
خانوم.......
من خيلي وقت پيش شما رو براي اولين بار ديدم. همون موقع كه براي اولين بار
ديدم ته دلم يهو خالي شد. مثل اين بود كه چيزي افتاد و شكست. چيزي كه حكم
مقدر اون شكستن بود. من همون موقع لرزيدم. به خدا لرزيدم. خواستم بيام
جلو. اما مگه ميشد! توي خونه، سر كلاس همش بهتون فكر مي كردم.سعي مي كردم
چشمم به چشمتون نيفته. اما يه بار كه تصادفي هم مي ديدمتون دست و پام سست
ميشد.
نمي
دونستم بايد چي كار كنم! از خيلي چيزا مي ترسيدم. از اين كه بيام جلو و
ردم كنين. از اين كه اين راه يك طرفه باشه. از آتش اين علاقه مي ترسيدم.
راستش نمي تونستم پيشنهاد ازدواج بدم و هر پيشنهاد ديگه اي به نظرم
احمقانه مي اومد. نمي تونستم كاري بكنم. خيلي شب ها خوابتون رو مي ديدم.
توي اين مدت كاملا از چرخه زندگي خارج شده بودم. باور كنين. چند شب پيش
باز يه خواب ديدم.
-چه خوابي؟
-
خواب يه پرنده خيلي خوشرنگ و زيبا رو ديدم كه با طنابي به زمين بسته شده
بود. پرنده در حسرت پرواز بود. اما طناب به اون اين اجازه رو نمي داد..
نمي دونم چرا توي خواب اسم شما توي ذهنم اومد.... خيلي با خودم كلنجار
رفتم تا امروز بيام و باهاتون حرف بزنم. واقعيتش نمي دونم براي چي اومدم.
پيشنهاد ازدواج نمي تونم بدم. چون هيچ كس از آينده خبر نداره. شايد فقط مي
خوام كمي بيشتر باهم آشنا شيم. زمان خيلي چيزا رو حل مي كنه. شايد فقط
لازمه كمي در طول زمان هم عرض هم حركت كنيم. شايد دنيا خودش راه رو نشون
بده...
-آقاي......!
شما حالتون خوبه؟ حتما اون پرنده هم من بودم! مي فهمين چي دارين ميگين؟ من
تا حالا با اين جور موارد برخورد داشتم. اما اينجوري اش واقعا نوبره! حالا
من هيچ چي. اما كلا همه حرفاتون يعني چي؟ شما ميگين كه يه سال و نيم هست
كه به فكر من هستين. اما بهم ميگين كه مي خوام چهار روز باهات باشم و بعد
برم پي كارم؟! واقعا كه!
-
نه. من دارم سعي مي كنم در عين حالي كه عاشقم، عاقل هم باشم. عقل به نفع
هر دو طرف هست. من دروغ نميگم. من حاضرم از خيلي چيزا بگذرم. از همه چي به
خاطر شما مي گذرم. باور كنين. از همه چي.
- از همه چي؟
- اوهوم. باور كنين.
- از جونتون چي؟
( سكوت)
- جونم؟ نه. از جونم نمي گذرم. من دروغ نم.......
(صدا كم كم ناواضح و محو ميشد)
نگار گفت: اِ اِ اِ .. عجب پسر پر رويي بوده. چي گفتي بهش؟
-هيچي بابا.. گفتم واقعا كه..... من ترجيح ميدم با كسي باشم كه جونش رو برام فدا كنه!! بعد هم سرم رو انداختم و رفتم.
پسره
منو احمق فرض كرده... خيلي تابلو بود. آبروش رو مي برم. همين صداش كه تو
دانشكده پخش شد مي فهمه كه يه من ماست چقدر كره داره! احمق يابو!
تا
شب با هم چند بار صداش رو گوش كرديم. كلي هم خنديدم. به چند نفر هم بلوتوث
كردم تا حسابي گندش در بياد. شب هم كمي ورق و يه كم مسخره بازي و بعد هم
خوابيديم.
-نسيم پاشو. نسيم! مگه كلاس نداري؟ آهاي!
- ها! چيه! نه بابا من كه امروز كلاس ندارم. برين پي كارتون.
- باشه پس! سلامت رو به علي اقا مي رسونيم!!
- گمشو بابا.
اون روز هم معمولي گذشت.
عصر بچه ها اومده بودن. علي رو هم نديده بودن. مثل اين كه بدبخت از ترس ابروش اصلا دانشگاه نيومده بود...
فردا كلاس داشتيم. برا همين زود خوابيدم.
يكم
صبح آرايش كردم و پاشدم برم دانشكده.... توي راه به اون احمق فكر مي كردم
و اين كه روي پسرا واقعا باز شده. فكر مي كنن ما دخترا چي هستيم؟ شايد
تقصير خودمون هست.... نمي دونم.
از
پله هاي دانشكده كه بالا مي رفتم ديدم بچه ها جلوي بولتن جمع شدن...
احتمالا تاريخ امتحانا رو اعلام كرده بودن.... رفتم.... بچه ها كم كم پخش
شدن.
شنيدم كه يكي گفت: بيچاره! آخه واسه چي!
توجهم
جلب شد. يه اعلاميه بود... آب دهنم خشك شد و چشام سياهي رفت. يه بار ديگه
به زحمت نگاه كردم. چشام نمي ديد. دستم رو تكيه دادم به بولتن و يه بار
ديگه نگاه كردم. قلبم داشت از سينه ام مي زد بيرون..
آقاي مهندس علي ........... .
جوان ناكام. مجلس ختم آن مرحوم ..........
به بالاي اعلاميه به عكسش نگاه كردم... انگا داشت بهم مي خنديد.
از بغل دستيم پرسيدم چرا مرده؟
-
كسي دقيق نمي دونه. ظاهرا سكته بوده... وقتي مرده زير دستش يه كاغذ بوده.
شايد اون تنها مرده اي هست كه شعر اعلاميه اش رو خودش انتخاب كرده. روي
كاغذ نوشته بوده...
به اعلاميه نگاه كردم:
بالا بلند عشوه گر نقش باز من............ كوتاه كرد قصه زهد دراز من.
پايين شعر هم نوشته شده بود: تقديمي!!!
سرم پايين افتاد. چشام سياهي رفت. ناخود آگاه ياد خوابش افتادم. پرنده خوشرنگ و طناب...
زير لبم گفتم: پس پرنده تو بودي علي و من طناب بند تو بودم...آزادي ات مبارك پرنده خوش رنگ...
**************************
من
و علي سالهاست كه باهم نامزديم! زندگي خوب و راحتي داريم... عاشق هم
هستيم. من هر جمعه به ديدنش ميرم. همون شعر رو هم روي قبرش نوشتيم. براش
گل مي برم و خونه اش رو با آب تميز مي كنم. بعضي شبا خوابش رو مي بينم.
توي خواب دستم رو ميگيره.... يه بار ازم پرسيد نسيم چرا ازدواج نمي كني
دختر؟
توي خواب بهش گفتم: آخه يه طناب بد جوري دستم رو بريده. بايد صبر كنم اول دستم خوب شه بعد.
پرسيد: نسيم كي خوب ميشه؟
گفتم: وقتي برسم به پيش پرنده ام.
هر دو خنديديم....
باز هم خواهيم خنديد... و باز هم و باز هم و باز هم.
به ياد عاشقي كه دير نزيست.....
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/12/13ساعت 15:24 توسط خانمی |
از بهار پرسیدم عشق یعنی چه ؟ گفت تازه شگفته ام هنوز نمي دانم ... از تابستان پرسيدم عشق يعني چه ؟ گفت در گرمایش غرق شده ام نمی دانم ... از پاییز پرسیدم عشق یعنی چه ؟ گفت هزار رنگ است و خزان نمی دانم ... از زمستان پرسیدم عشق یعنی جه ؟ گفت سرد است و بی روح نمی دانم... از مادرم پرسیدم عشق یعنی چه ؟ گفت یعنی تو ... از پدرم پرسیدم عشق یعنی چه ؟ گفت یعنی هر که در خانه یمان است .... از برادرم پرسیدم عشق یعنی چه ؟ گفت هنوز به ان نرسیده ام .... اخر از خود پرسیدم عشق یعنی چه ؟ ناگهان جرقه ایی در ذهنم به وجود امد و گفتم یعنی مهر بی پایان به خالق هستی...
+ نوشته شده در شنبه 1386/12/11ساعت 11:17 توسط خانمی |
+ نوشته شده در شنبه 1386/12/11ساعت 11:7 توسط خانمی |
+ نوشته شده در شنبه 1386/12/11ساعت 11:1 توسط خانمی |
سعي كن هميشه تنها باشي زيرا تنها به دنيا امدي و تنها ميميري ...بگذار ازعظمت عشق هيچ چيز نداني ...زيرا تو را با خود غرق مي كند .ولي اگر عاشق شدي بگذار تنها براي يك نفر قلبت بتپد ...تنها براي يك نفر... 
+ نوشته شده در شنبه 1386/12/11ساعت 11:1 توسط خانمی |
+ نوشته شده در شنبه 1386/12/11ساعت 10:58 توسط خانمی |
+ نوشته شده در شنبه 1386/12/11ساعت 10:56 توسط خانمی |
جلسه محاكمه عشق بود و عقل قاضي اين جلسه بود ... عشق را محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز يعني فراموشي كرد .قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه ي اعضا با او مخالف بودند . قلب شروع به طرفداري از عشق كرد اهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز ارزوي ديدن او را داشتي .... اهاي گوش مگر تو نبودي كه هر روز ارزوي شنيدن صداي او را داشتي ... و شما پاها كه هميشه اماده ي رفتن به سويش بوديد.... حالا چرا اين چنين با او مخالف هستيد ؟ همه ي اعضا روي برگرداندند و به نشانه ي اعتراض انجا را ترك كردند و. تنها عشق و قلب مانده بودند . عقل گفت : همه از تو بيزارند . و بعد رو به قلب كرد و گفت من نمي دانم با اينك عشق بيشتر از همه تو را ازرده كرده ولي هنوز از او حمايت مي كني ؟ قلب ناليد و گفت : من بدون عشق تنها تكه گوشتي هستم كه در هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكنم و فقط با عشق زنده هستم
+ نوشته شده در شنبه 1386/12/11ساعت 10:47 توسط خانمی |
+ نوشته شده در شنبه 1386/12/11ساعت 10:44 توسط خانمی |
کوچیک تر که بودم فکر میکردم بارون اشک خداست ولی
مگه خدا هم گریه میکنه ؟
چرا باید دل خدا بگیره!
دوست داشتم زیر بارون قد بزنم تا بوی خدا رو حس کنم ،
اشک خدا رو تو یه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت
کمی بنوشم تا پاک و آسمونی شم! آسمون که خاکستری می شد
دل منم ابری می شد ، حس میکردم آدما دل خدا رو شکستند و یا
از یاد خدا غافل شدند، همه می گفتند بارون رحمت خداست
ولی حس کودکانه من می گفت
خدا دلش از دست ما آدما گرفته ... !
غرور هديه ي شيطان است و عشق هديه ي خداوند
سلام
امروز میخوام یه کمی حرف بزنم
نمیدونم چرا من هر وقت وبلاگ باز میکنم یکی میاد و هکش میکنه
زحمت بکش آخرش هم بیان پسوردشو عوض کنن و برن
خب اینو هم درست کردم شاید مثل قبلیا شد ....
عبرت چه واژه زيبا اما غريبي است !
شنيدم آنان كه از گذشته خود عبرت نمي گيرند چاره اي
جز تكرار آن ندارند و آنجا بود كه فهميدم چرا زندگي ما تكراري است
زندگي هميشه آرام و دلخواه پيش نمي رود ،
خود را آماده کنيم تا در دست اندازهاي مسيرومشکلات غافلگير نشويم ،
که مراقب رفتارهايمان باشيم ..
يک عمل نابجا مي تواند قلب هاي زيادي را به درد آورد
زندگي همچون کلافي پيچ در پيچ است که
اولش پيچ است وآخرش هيچ است
هیچ وقت آرزو نکن توی دنیا جای کسی باشی چون
اگه آرزوت براورده بشه جای خودت توی دنیا خیلی خالیه
زنان به خوبي مردان ميتوانند اسرار را حفظ كنند ولي
به يكديگر مي گويند تا در حفظ آن شريك باشند
داستايوفسكي
+ نوشته شده در شنبه 1386/12/11ساعت 10:34 توسط خانمی |
7- "عشق تو هوس است اما عشق من واقعی ست! " هوي و هوس واژه هايي هستند که در محاوره غلط به کار مي روند. مثلا مي گويند آن عشق نبود يک هوس بود! در صورتي که هوس کلمه ايست عربي معادل واژه ي" شيدايي" به فارسي يا mania)) به انگليسي .در تعاريف هوس نوعي جنون است .هوس به حالات از هم گسيختگي عقلاني همراه با تاثر شديد مانند حالت سودا که به انحراف مي کشاند تعريف شده است.هوي همان آرزو و هوس است مثلا مي گويند فلاني دچار هوي و هوس شده يعني آرزويي و يا عشقي در سر دارد که معادلش در انگليسي در برابر هوي واژه ( passion ) است .هوي درلغت به معني عشق و شهوت است مثلا مي گويند فلاني تابع هواي خويش است هوي اصطلاحا به معناي ميل شديد به چيزي ست که مورد علاقه و مطلوب است چه پسنديده چه ناپسند اين عاطفه با انفعال و تصورات مختلفي همراه است و فرق آن با مطلق ميل يا ميل ساده در مدت و شدت و غيرت و قدرت است بنابراين عشق ،هوي است زيرا ميل شديدي است که بر نفس چيره مي شود و آن را از توجه به غير معشوق باز مي دارد و متصف به غيرت است و بر عقل مسلط است (تعاريف فلسفي ). عوام مي پندارند هوس يک خواهش نفساني موقت است مثل هوس خوردن بستني . اينجا بهتر است از واژه "ميل" يا"رغبت " استفاده شود."ميل دارم ازدواج کنم "يعني کشش ازدواج کردن در من ايجاد شده اما "هوس کرده ام ازدواج کنم"يعني به سرم زده است يا حماقت به سرم زده. 8-فرق گذاردن منطقي بين هوس و عشق آسان نيست . اما منطقا عشق همان هوي ( passion )است .يا هوس لازمه ي عشق است اما به گونه اي ديگر نيز مي توان چنين مراحلي را براي وجود عشق قائل شد : اولين مرحله توافق ، دوم انس ،سوم هوي ،چهارم دل دادن ،پنجم بندگي ،مرحله ششم حيراني و سرانجام عشق است 9-اما عوام معمولا فکر مي کنند عقل درست تقسيم شده و بايد دنبال عشق و پول رفت !در حاليکه تعقل مستلزم 1-مطالعه پيگير و روشمند2-تجربه ذهني و عيني 3- مراقبه است. براي همين ما رنج مي کشيم .يعني نمي دانيم عقل في النفسه يک قابليت است نه يک قدرت .يعني بايد عقل را با مطالعه و مراقبه و تجربه قوي کرد و انسان به خودي خود چيزي شبيه گاسپار هاوزر فيلم ورنر هرتزوک است! البته گاسپار هاوزر عقب مانده شرف دارد به کساني که نمي دانند يا اندکي مي دانند اما در توهم دانايي به سر مي برند. در نهج البلاغه مطلب تکان دهنده اي ديدم که نقل به مضمون مي کنم: " ندانستن خطرناک نيست کم دانستن خطرناک است زيرا آنکه نمي داند مي گويد نمي دانم اما آنکه کم مي داند در توهم دانستن است و مي گويد مي دانم!" مثال خوبي براي درک اين قضيه است هرکس از خود بپرسد چند نفر از اطرافيانش را به تعقل و خردمندي قبول دارد؟جواب بسيار تکان دهنده و نااميد کننده است گويي خردمند موجودي خيالي است. 10-چرا عشاق بیشتر به وصال نمی رسند و ناکام می مانند؟ همخوابگي نزد عاشق مقدمه وصال است موخره ي آن ازدواج است . بدین ترتیب سه گروه را بين عشاق مي توان تشخيص داد. 1)بسياري از عشاق هستند که از تملک جنسي و همخوابگي ناکام مي مانند . 2)بسياري هستند که موفق به رابطه جنسي مي شوند اما به دلايلي مختلف در ازدواج کردن ناکام مي مانند. 3)گروه سومي هم هستند که ازدواج هم مي کنند اما به دلايل و عللي که ذکر شد توانايي و قابليت ادامه زندگي را ندارند . دلیل اينکه مي گويند عشق جاودانه است شاید همين باشد!هيچ انساني نيست که بتواند تا آخر عمر عاشق کسي باشد که هميشه در خانه جلوي رويش باشد.و گویا فرمول ابدي عشق اين است :وقتي عاشق و معشوق به هم مي رسند از هم دور مي شوند و وقتي از هم دور شدند به هم نزديک مي شوند .اين فرمول تا فرسودگي کامل عشق به علل مختلف ادامه خواهد داشت. معمولا عشق و عاشقي در سنيني رخ مي دهد که فرد قدرت تشخيص نيازهاي خود و درک قابليت هاي ديگران را ندارد.به محض اينکه ظواهر طرف مقابل شيدايشان کرد درباره شخصيت و اخلاق و کردار طرف مقابل دست به اغراق و بزرگنمايي مي زنند و خود را درگير تار عنکبوتي مي کنند که خودشان از معشوق بافته اند.بيشتر کم سن و همسن هستند و اختلاف سني معقولي ندارند و اين به وخامت اوضاع مي افزايد. درک درستي از شخصیت افراد و رویکرد همه جانبه ای براي انتخاب فرد ايده آل ندارند .در شناخت انسانها خام هستند و معمولا عاشق کسي مي شوند که براي هم ساخته نشده اند . معمولا مردان عاشق وقتي به وصال مي رسند بعد از چندي اساتيد مسلم خيانت مي شوند چرا؟ شايد مي فهمند چه کلاهي سرشان رفته است! عشق عدم تعادل است و دوستي نشان تعادل يعني اگر شما انسان متعادلي نباشيد سخت کسي شما را به دوستي مي پذيرد اما وقتي عاشق مي شويد يعني اينکه تعادل عقلي و ذهني خود را از دست داده ايد براي همين است اکثرا به عشق خود نمي رسيد. هيچ کس قادر به زندگي با کسي نيست که درباره او مسخ شده و عقل خود را باخته است. همچنين عاشق با ندانم کاري ها و اعمال احمقانه خود هميشه باعث خرابي کارها مي شود.(مسلم است که عاشق آدم معقولي نيست) آرزوي عاشق و معشوق وصال است يعني رابطه کامل جنسي در بي زمان اما در خيال زندگي مشترک هستند يعني مي گويند آرزوي ما زندگي با هم است نه سکس و رابطه جنسي دائم.اما وقتي به يکديگر دست پيدا مي کنند يعني به بستر مي روند و کمپلکس ها و عقده هاي جنسي گشوده مي شود توهم و خيالبافي رنگ مي بازد و هوش و حواسشان سر جايش مي آيد (چو عاشق از معشوقه کام گيرد –چراغ آرزوهايش بميرد) با حيرت به گذشته خود مي نگرند که چه غلطي کرده اند (اين بيشتر درباره پسران صادق است دختران در هر صورت عاشق زندگي مشترکند) اما چون خاطرات شديدا عاطفي و احساسي و قول و قرارهاي عاشقانه زيادي با هم داشته اند نمي توانند از هم جدا شوند پس با هم ازدواج مي کنند و چند وقت بعد اگر بر اثر نزاع هاي متعدد تلف نشوند در دادگاه خانواده قبل از جدايي اقدام به ايراد بحث هاي عقلاني در مدح طلاق مي کنند !!اين يعني اينکه گرچه به هم مي رسند اما به هم رسيدن دال بر با هم ماندن نيست. 11- اما به راستی فرق بین دوست داشتن و عشق چیست؟ عشق ،آزادي را از بين مي برد زيرا اساس آن بر تملک و تسخير است اما دوست داشتن بر اساس به رسميت شناختن آزادي طرفين است. نيچه مي گويد :"عشق ،شوق مفرط به تملک ديگري است.عاشق مي خواهد مالک بي قيد و شرط معشوق باشد با سيطره بي چون و چرا بر جان و تنش". يا به قول ژان پل سارتر" در عشق هر فردي ديگري را از "خود بودن"باز مي دارد و حالت فاعلي او را به حالت مفعولي مي کشاند و بدين سبب عشق ، بيزاري تغيير شکل يافته ايست که به برده ساختن ديگري مي انجامد". دوست داشتن بر پايه عقلانيت يا ارزيابي و سنجش است و عشق بر پايه غريزه کور جنسي به قول ابن سينا عشق يک مرض روان تني ست که منشا آن غريزه است .در دوست داشتن عقل حاکم است در عشق ، غريزه .ساموئل جانسون می گوید:"عشق خرد نادان و نابخردي داناست " .عشق با فاصله زنده است و وصال ، مرگ عشق است واما دوستي چه در فراق و چه در وصال زنده است "وعشق صداي فاصله هاست" .عاشق و معشوق بعد از وصال و برخواستن از بستر ديگر عاشق و معشوق هم نيستند. ذهن عاشق سراسر در طلب وصل است هدف عشق در نهايت تسخير جنسي دائم است اما هدف دوستي، لذت و فايده .به قول زکرياي رازي :"عشق يک عارضه رواني حاد است و عشاق بر اثر وابستگي جنسي از حيوانات هم پست تر مي شوند" .عشق کور است دوستي بينا شکسپير مي گويد :"عشق کور است و عاشق حماقت خود را نمي بيند در آنچه خوانده ام وآنچه از افسانه و تاريخ شنيده ام راه عشق حقيقي هموار نيست" .دوستي تعادل است و عشق عدم تعادل .عاشق سراسر شور است بي بهره از بصيرت . دوستي بهره اي از شو ر و بصيرت توام دارد .عشق شورش است شورشي که روان را ويران مي کند شوپنهاور مي گويد:" ريشه عشق در غريزه طبيعي جنسي است.عشق با نيروي غريزي خود عقل را وارونه کرده براي رسيدن به نر يا ماده ايده ال موجب آشوب در جان و روان مي شود براي رسيدن به معشوق سلامتي ثروت و مقام را تباه مي کند .هر عمل عاشقانه عاقبتي مضحک يا غم انگيز دارد". براي همين عشق شٌر است زيرا مرض ست.عشق با سن نسبت معکوس دارد هر چه سن بالا تر مي رود ميزان ابتلا به عشق فرو مي کاهد زيرا عشق عارضه اي جنسي است شوپنهاور به حق می گوید که شما بيست سال به سن معشوقه خود بيفزايد آنگاه تاثير آن را بر روان خود دريابيد!. اما دوستي زمان و سن و سال نمي شناسد .شما مي توانيد با پانزده سال سن بهترين دوست مردي نود ساله باشيد اما نمي توانيد معشوقه ي او باشيد .مي توانيد با پنجاه سال سن بهترين دوست يک دختر ده ساله باشيد اما نمي توانيد معشوقه ي او باشيد از طرفي به دليل اينکه عشق امري جنسي است به طور معمول مربوط به جنس هاي مخالف است .اما دوستي فاقد ملاک جنسيت است. عشق اضطراب و انتظار است و دوستي راحتي و عافيت به قول مارسل پروست "در عشق جان را آرامشي نيست چرا که هر چه به چنگ آوري در آرزوي بيشتري " .عاشق مبهم و گنگ است و دوست ، واضح و متمايز. عشق وجدان و اخلاق و آبرو نمي شناسد در حاليکه لازمه ي دوستي اين هر سه است.عشق ديوانه است سر به باد مي دهد دوستي عاقل است و در فکر سرافرازي . آخر عشق سرافکندگي و سرزنش ست آخر دوستي بي نيازي و مصلحت .عشق پرستش و سر سپردگي ست دوستي احترام و چمداشت. عشق مانند فتح قله است عاشق در طلب معشوق به قله عشق مي رسد قله ي عشق وصال است يعني بستر و رابطه کامل جنسي و وقتي قله فتح شد کوهنورد در قله نخواهد ماند و اين وفات عشق است.عشق جبر است و افتادني دوست داشتن اختيار است و آموختني.عشق ناکام ،يا به جنايت ختم مي شود يا به انزوا ،دوستي ناکام ،فراموش مي شود.عشق دکان خامان است دوستي خانه پختگان.عشق في النفسه شر است چون جنون است اما دوستي في النفسه شر نيست مي تواند هم خوب و يا بد باشد . عشق بر اساس توهم پيش مي رود دوستي طبق واقعيت . عاشق هر چه طماع تر باشد فداکار تراست زيرا براي ايجاد کشش در معشوق کوشش فراوان لازم است.براي همين عشق معناي بردگي ست و عاشق نه اسير معشوق که اسير حرص لايزال خويش است. 12-. جوان امروز دو تجربه کاملا متفاوت از عشق دارد از طرفي وقتي سراغ سینما و ادبيات و ترانه ها ميرود مي بيند هيچ چيز از عشق زیبا تر و سازنده تر نيست و انسان براي زندگي مثل اکسيژن به عشق نياز دارد و از طرفي وقتي عملا عاشق کسي مي شود معمولا پس از آسيب هاي روحي و روانی و مالي درميابدکه اتفاقاچيزي مخرب تر از عشق وجود ندارد و به نظر می رسد عشق بیشتر براي مرگ لازم است تا زندگي .
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 21:40 توسط خانمی |
يكي ازمهمترين تمايزات نيچه با فلاسفه مـاقبل ومـابعـدخود،گريز اوازسيستم سازي ومرتب نويسي بوده است.به عبارت ديگرنيچه مباني فلسفه خودرابطوردقيق ومنظم بيان نكرده بلكه درمجموعه آثارش بارويكـردي شـاعرانه ( چه به لحاظ ادراكات ودريافت هاي شهـودي وچه به لحاظ نثـروشيوه بيـان )در يافت هاي جرقه گونه اشراقي رابازباني شاعرانه بيان مي كند.بنابراين اولين كاربراي فهم نيچه وميراث او، كنكاش درمبـاني ومفاهيم كليدي فلسفه اوست كه بـه شكلي نامصـرح وپنهان به انديشه هاي اومجـال تناوري وپرشاخ وبرگ شدن داده است . اراده معطوف به قدرت : كليدي ترين گشاينده ابواب تفكرات نيچه اصطلاح “ اراده معطوف به قدرت ” است . اراده معطوف به قدرت هم قانون رفتاربشري وهم پايه اي ترين ارزش حاكم برزندگي انسان است. بدين معنا كه همه حركات وسكنات وتفكرات بشري معطوف وناظربه تمايل به قوي شدن است . درمواجهه بااين اراده وتمايل ، دورويكرددرطول تاريخ بشروجودداشته كه به دوموضعگيري متفاوت به زندگي ودوگونه فرهنگ واخلاق متفاوت انجاميده است.ازسوي اخلاق رمگي وبردگي وازسوي ديگراخلاق وفرهنگ ابرانساني، كه درماوراي ارزش هاي متعارف ومتداول ايستاده است . بـردگان همـواره اراده معطوف بـه قدرت راتحقير، نفـي وانكارمي كـرده اندووانمودمي كـرده اندكـه انگيزه هاي حقيقت طلبي واخلاق محوري داشته اند درحاليكه درهمان حال مزورانه وپنهاني، معطوف به قدرت بوده اند واين دوگانگي به شاخص ترين صفت آنان كه ريا ودروغ بوده ، انجاميده است . بردگان بجاي رويكرد صادقانه وشجاعانه وبيـان عبارت “ ابن خوب است وحقيقت داردچـون من آن را مي خواهم ” بـه توجيهات غيـراراده گـرايانه نظيـرتوجيهات معطوف بـه حقيقت وعلـم واخلاق متوسل مي شوندووانمود مي كنند آنچه برزبان مي رانندنـه ازتمايلاتشان ،بلكه ازتعهدوالتزامشان نسبت به يك حقيقت برتروارزشهاي عيني وخارجي سرچشمه مي گيرد.نيچه مي كوشدثابت كندكه اين حقايق عيني وخارجي وجودندارندودرواقع ازآنجاكه جرأت وشهامت ابرازتمايل به قدرت راندارند به تمايلات وخواسته هايشان لباس منطق واخلاق مي پوشانند . نيچه ازطريق تبارشناسي وروانشناسي بردگان ، ريشه اين اخلاق رادريأس ونفرت وانتقامجويي ومرگ انديشي آنهاازموضع ضعف وفقدان قدرت مي داند. ابرانسان سرفرازانه عبارت“من آن رامي خواهم پس خوب است وحقيقت دارد”راجايگزين عبارت“چون خوب است وحقيقت داردپس من آن رامي خواهم ” مي كند . نيچه به چيزي بنام اخلاق عيني وجمعي اعتقادندارد ومي گويد:“چيزي بنام پديده اخلاقي وجودندارد، آنچه هست تفسيراخلاقي پديده هاست .”( فراسوي نيك وبد ) زرتشت مي گويد : “ اين موافق ذوق وسليقه من است واين نه خوب است نه بـد.بلكه سليقه من است وهرچه باشد من نه ازآن شرم دارم ونه پنهانش مي كنم .” ( چنين گفت زرتشت ) بردگان ، ميان مايگان متوسطي هستندكـه تابع اخلاق دسته جمعي ورمگي هستندودرفراسوي نيك وبـدبـه بن شكني ارزش وبت هاي فرهنگي حـاكم بـه بازآفريني ارزش هاي ويـژه خودنمي پردازندولي ابرانسان است كه نه خادم است ونه مخدوم. زرتشت بخلاف سايرپيامبران به دنبال تبليغ وافزايش خيل مؤمنان ومعتقدان به خويش نمي گردد.ابـرانسان اصولا“ نجات دهنده نيست ورسالتي جـز خوب وشـاد زيستن وتمام وكمال زيستن ندارد.هركس بايدراه خودرابرود. “ اين راه من است .راه شماكدام است . . . زيرا طريقه وراه منحصربفردنيست .چنين گفت زرتشت ” “ بدترين پاداش يك استاداين است كه شاگردانش تاابددرحال شاگردي وي باقي بمانند . . . شمامعتقدين به من هستيدولي فايده اعتقادچيست ؟ شماهنوزخودرانيافته ، مرايافتيد.چنين است رسم وراه تمام معتقدان . . . اكنون بـه شما توصيه مي كنم مراگم كنيدوخودرابيابيدوبدانيدكه تـاهمه شمامرا انكارنكنيدمن بسوي شمابازنخواهم گشت .” ( چنين گفت زرتشت ) معتقدازآن خودنيست ، فقط مي تواند ابـزاري بـراي بهـره گيري ديگران شود.هرگونه اعتقادي نشانه ازخودبيگانگي است . “بهتراست باعقايدخودمان يك ابله سفيه باشيم تااينكه باعقايدديگران يك دانشمندبه حساب آئيم .“ (چنين گفت زرتشت ) امـاابـرانسان تابع ومتبوع نيست .راه يگانه ومنحصربفردخودرامي رود : “ بزرگترين كس آن است كه تنهاترين كس تواندبود ودرپرده ترين وكژروترين ، مردي فراسوي نيك وبد ، سالارفضائل خويش،سرشار ازاراده . . .” ( فراسوي نيك وبد ) تنهايي انسان انزواطلبي بيمارگونه نيست بلكه فراراز خودباختگي است : “يك نوع تنهايي است كه پناه وملجأ بيماران است ولي نوعي ازتنهايي هم وجوددارد كه انسان راازآسيب بيماران نجات مي دهد .” ( چنين گفت زرتشت ) “ هرچه بي چون وچراست ازمقوله بيماري است ” ( فراسوي نيك وبد ) نيكي ضعفا ازسرضعف است : “ اينان چون پنجه هاي مفلوج دارند وشرارت نمي توانندكردخودرانيك وصالح مي پندارند” ( چنين گفت زرتشت ) اينان چون كينه ورزوحسودند،كينه وحسدراانكارميكنند:“ شما آنقدربزرگ نيستيدكه كينه وحسدرا نشناسيد، پس آنقدربزرگ باشيدكه ازداشتن كينه وحسد شرمنده نشويد .” ( همانجا ) بردگان شجاعت وصداقت ندارند : “ حال من ازديدن كساني كه دزديده ازپنجره هاي نيمه باز مي نگرند ، بهم مي خورد. . . مرددرستكارباسروصداقدم برمي دارد ولي گربه روي زمين پاورچين وآهسته پامي گذارد .” ( همانجا ) نيچه علاوه برنفي اخلاق رسمي وجمعي ، حقيقت عيني وخارجي راهم نفي مي كند: حقيقت شكل مخدوش وتحريف شده اراده است كه درزورق توجيهات منطقي پوشانده شده است: “درباره اينكه حقيقت چيست شايدتاكنون حقيقت نگفته باشد .” ( فراسوي نيك وبد ) “ هرفلسفه ، فلسفه اي درنهان دارد، هرباوري نهانگاهي است وهركلمه نقابي ” ( فراسوي نيك وبد ) “ انسان هميشه از ايمان سخن گفته ولي هميشه به حكم غريزه عمل كرده است .”(دجال ) “ عقايدجززندان نيستند .” (دجال) “ حقيقت هرگزبامطلق سروكارنداردوطرف نمي گيرد .” ( چنين گفت زرتشت ) شورزندگي : نيچه فلسفه زنـدگي راجايگـزين فلسفه اخلاق وفلسفه علم ( گرايشات حقيقت محوروارزش مـدار) مي كند.اصل ، خودزندگي است وعقل وعلم واخلاق خادم آنند ، درحاليكه هميشه وانمودمي شودزندگي خادم علم واخلاق است. ابرانسان نيچه سرشارازنيروي حيات وشورزندگي است.اوازتمايلات غريزي خودشرمگين نيست وخود رابدون توجيهات وتوضيحات ظاهرا“منطقي واخلاقي ، عريان مي كند : “ من خجلت هاوشـرمسارهاي حقيـرانه وتقواهاي بي ارزش تـرا ، اي روح ، ازتـودوركرده ام وتراقانع ساخته ام كه لخت وعريان درمقابل چشم خورشيدبايستي. ” ( چنين گفت زرتشت ) “ گمان مبريدكه من شما رابه كشتن غرايزتان رهبـري مي كنم .من تنها شمارابـه معصوم نگه داشتن غـرايزتان مي خوانم . . . مـاده سگ شهوت ازكليه حركـات وسكنات مردمان پاكدامن وپرهيزكارسربدر مي آورد . . . كسي كه نمي تواندعفيف باشدبهتراست ازآن بپرهيزدمبادا روحش آلوده گردد.”(چنين گفت زرتشت ) نيچه گناه بزرگ بنيانگذاران اخلاق رمگي رادرمنع شادي وتبليغ افسردگي مي داند : “ ازروزي كه بشربوجودآمده خيلي كم شادماني كرده است .اي برادران ! گناه اصلي ،همين است ووقتي مابهترراه شادبودن راآموختيم ،صدمه زدن ورنجاندن ديگران رابهترازيادخواهيم برد.(همانجا) نيچه رقص مقدس راآموزش مي دهد : “ هرروزي كه درآن پايكوبي نباشدگمشده وتلف شده است وهرحقيقتي كه باخودخنده نياورد، دروغ است .” ( همانجا ) “ بزرگترين گناه روي زمين حرف آن كسي بودكه گفت بدابحال كسي كه درروي زمين بخندد؟ . . . اي عاليمـردان بـدترين عيب شما اين است كـه هنـوز رقصيدن يك مـردواقعي يعني رقص بماوراء خـودرا نياموخته ايد. . . فراترازخودخنديدن رابياموزيد.قلوب خود را اي رقاصان خـوب بلند كنيد وتـامي توانيد آنانرابسوي بالا بكشانيدوهرگزخنده ازته دل رافراموش نكنيد ... من خنده رامقدس ساخته ام . . .”(چنين گفت زرتشت ) ابرانسان نيچه سرنوشت خودرارقم مي زندومي داندبراي چه هست وچراي زندگيش رامي داند . . . “ وكسي كه چراي زندگيش را مي داندباهرچگونه اي سرخواهدكرد .”( شامگاه بتان) اين جمله جاودان نيچه، كل روانشناسي “معنادرماني” منسوب به ويكتورفرانكل رادرخودخلاصه كرده است . “آن زماني كه من دستخوش اتفـاقـات بودم گـذشت واكنـون چه مي تواند برمن بگذردكه ازخودمن نباشد.” ( چنين گفت زرتشت ) “ بشرموجودي است كه بايدبرخودغلبه كند .” ( همانجا ) يكي ازمهمترين عرصه هاي زنـدگي غـريـزي وپـرشـوررا نيچه درپـرداختن به هنروخاصه موسيقي مي داند : “ زنـدگي بدون موسيقي اشتباه است .بـاكمترين چيزي مثلا“ آهنگ ني مي توان خوشبخت شد”، . . ( شامگاه بتان ) اوانگليسي هارابخاطرنگاه مدمغ ومنطقيشان به زندگي نكوهش مي كند: “ حتي دروجودآدم ترين انگليسي نيزچيزي ازموسيقي وجودندارد.درحركات روان وتن يك انگليسي هيچ آهنگ ورقص وشوقي وجودندارد .” ( فراسوي نيك وبد ) نيچه وعشق : ابرانسان نيچه بانفي اخلاق متعارف ومتداول به فراسوي اخلاق يعني بـه قلمرو عشق وعـرفان خـود انگيخته گام مي گذارد.اگردرقلمرواخلاق متعارف،“ دادن” يك ارزش است ،درفراسوي نيك وبداين “خوب گرفتن”است كـه ارزش تلقي مي شود.ابرانسان نيچه اي آنقدرسرشارازايثاروخوبي است كه ماننددرختي پربار،ازگيرنده براي سبك كردن بارش تشكرمي كند: “ توآموختي كـه چقدرخـوب بخشيدن ، ازخـوب گرفتن مشكلتراست وآموختي كه خـوب بخشيدن زيركانه ترين هنرهاي مهرباني است …آيا دهنده نبايدازگيرنده تشكرنمايد؟ …“ اي خورشيد بزرگ اگـر كسي نبودكـه روزت رانثارش كني خوشبختي توكجابود . . . ” وزرتشت مي گويد: “ من چون زنبورعسلي كه بيش ازحـد عسل گردآورده بـاشداحتياچ دارم كه دستهايي بسويم درازشودتـاقسمتي ازآن رابرآنان نثاركنم ،” (چنين گفت زرتشت ) “ كارهاي عاشقانه راهميشه فراسوي نيك وبدانجام مي دهند .” ( فراسوي نيك وبد ) نيچه عشق وخوبي رابصورت طبيعي وغريزيش مي خواهدنه بعنوان وسيله اي براي گرفتن پاداش اين جهاني يا آن جهاني ،حركت صحيح هدفي درخارج ازخودندارد،مثل محبت مادركه برخلاف محبت پدربي مقصدوبي هدف است : “ شمانسبت به شريعت من كه مي گويداصلا“ پاداش دهنده ومكافات دهنده اي وجودندارد خشمگين شده ايدوبراستي كه من حتي نمي گويم كه پـرهيـزكاري خودپاداش خوداست . . . شما پـرهيـزكاري و فضيلت رامانندپدري كه فرزندخودرادوست بدارددوست مي داريد ولي هرگزشنيده ايدكه مادري درازاي محبت به فرزندش ، طلب پاداش كند؟ ” ( چنين گفت زرتشت ) “ به راستي كه من رحيماني راكه ازرحم خود لذت مي برند دوست نمي دارم ” ( همانجا) نيچه بجاي عشق به همسايه عشق به غيرهمسايه راتعليم مي دهدوبه سبك نگارش عهدجـديـددر مقابل عهدقديم واين بار درمقابل تعاليم مسيح مي گويد: “ من عشق نسبت به همسايه راتعليم نمي دهم بلكه مي گويم آنان رادوست بداريدكه نسبت به شما ازهمه دورتر مي باشند .” ( چنين گفت زرتشت ) وقبل ازعشق به همسايه ، عشق به خودرامي آموزد: “ همسايه خودرامانندخوددوست بداريدولي ابتدا خودرادوست بداريد. ” ( همانجا) نيچه ازترحم توصيه شده توسط پـرهيـزكاران ابرازتنفرمي كند ومي گويدرحم نبايد موجب شرمنده شدن طرف گردد : “ ترحم جرم وگناهي برعليه شرم است .”(همانجا) “ اگرشما دشمني داريدبدي اوراباخوبي پـاداش ندهيدزيـرااين امرموجب شرمساري اومي شودولي به اووانمودكنيدكه او، بااين عمل بدخود ، براي شما خدمتي انجام داده است . هـزاربار خشمناك شدن شما برشرمنده كردن طرف رجحان دارد .” ( همانجا) تبارشناسي فرهنگ يوناني : نيچه قبل ازميشل فـوكـو ازروش تبارشناسي بـراي ريشه يابي عناصرمسلط وموجودفرهنگي جامعه سودجسته است .دراين روش حركت ازحال به گذشته بـراي رديـابي منشأ پديده هاست درحـاليكه در بررسي هاي متداول تاريخي حركت ازگذشته بـه حال بافرض نوعي پيوستگي خطي وتـاريخي متـداول است . نيچه باهمين روش ريشه هاي اخلاق بردگي وابرانساني رادريونان باستان جستجومي كند. دوران اعتلاي فرهنگي يـونان بـاستان دوران تسلط فرهنگ“ ديونيسوسي” بودولي حاكميت فرهنگ “اپولوني” وسقراطي آغاززوال فرهنگ يونان باستان رارقم زد . “ ديـونيسوس” خداي شـراب وسرمستي وطرب وآشـوب وخردستيزي وحامل روح موسيقيايي زمانه بودو“ آپولون” خداي اعتـدال ونظم وعقل و مظهـرهماهنگي دوعنصرآپولوني وديونيسوسي وتعادل روح يوناني بود.اماسقراط عنصرديونيسوسي رابه نفع عنصر آپـولوني كنـارگذاشت وازاين به بعـد خلاقيت و آفرينش وهنـروشادي وسرمستي جايش رابه متوسط بـودن ومثل ديگران بودن ومثل هم بودن وزندگي بيمارگونه وملال آور داد. مشكل سقـراط وخطاي او واژگون كردن مناسبات“ زنـدگي” بـا “حقيقت واخلاق” بـوداومنادي اراده معطوف بـه حقيقت واخلاق بـود.سقـراط عقل رامخـدوم وزنـدگي راخادم آن كرد، درحاليكه اگرزندگي نباشد،نه عقل ونه علم ونه حقيقت ونه اخلاق، وجودو ارزش ندارند.زندگي برخلاف نظرسقراط،از همه چيز وازجمله ازحقيقت برتراست . باسقراط “دانش طربناك” يوناني زوال يافت . نيچه ومذهب : نيچه منتقدمذهب رسمي بخصوص مسيحيت وخدايي است كه مذاهب رسمي معرفي مي كنندتاآنجا كه“ مرگ خدا ”رااعلام مي كند. زرتشت خداي عوام رابه مناظره مي كشدكه چراصريح تربا انسان سخن نمي گويدوازانسان توقع فهم خودرادارد: “ ازاينكه مااورانفهميده ايم غضبناك مي شودولي چراپاكترو بي غل وغش سخن نمي گفت ،اگرخطا از گوش مابودچرابه ماگوشهايي دادكه اوراخوب نفهميم؟ اگرناپاكي درگوش هاي مابود،چه كسي اين ناپاكي رادرگوش هاي ماجاداد؟ . . . اوازكوزه هاوآفريده هاي خودانتقام مي گيردكه چرابد از آب در آمده اند*. . . بهتراست انسان خداي خودباشدتاچنين خدايي رابپرستد …” پاپ سالخورده درپاسخ اين سخنان زرتشت مي گويد: “ اي زرتشت توباچنين بي اعتقادي خيلي بيش ازآنكه تصورمي كني متقي وپـرهيـزكاري ! خدايي درباطن توست كه ترابه اين بي خدايي وخدانشناسي خوانده است .” ( چنين گفت . . . ) زرتشت هشدار مي دهد تاگرفتارمحدوديت نگري مذاهب نشويم : “ مواظب باش تامبادا يك مذهب محدودي ترابدام بكشدودچاريك روياي محدود سازد . . .” ( همانجا) نيچه تصورعوام ازخداوآفرينش رانوعي فريب دستورزبان تلقي مي كند. امري كه فلاسفه تحليل زبان هم بعدهابرآن تأكيدگذاردند. “مي ترسم نتوانيم ازدست خدا خلاص شويم زيرا هنوزبه دستورزبان باورداريم.“(شامگاه بتان) نيچه تصورازخدا به عنوان موجودي ذاتا متفاوت ومتقابل با انسان را برنمي تابدوبه نوعي اتحـادزمين وآسمان وخـداوانسان كه دررهيافت هاي عارفانه موردنظراست ، نزديك مي شودولي هرگزبه انكارخـدا نمي پردازدوبعضا“ بازگشتي به مذهبي شخصي وخدايي ويژه خوددارد. “آنكس كه گفت خداوندروح است،بزرگترين قدم را درراه بي اعتقادي برداشت .“(چنين گفت زرتشت ) نيچه مسيحيت رابه عنـوان رواج دهنده اخلاق بـردگي ورويكردمـرگ انديش وضعف آلودبه زندگي موردشديدترين حملات قرارمي دهدوهمينطورسيستم وسلسله مراتب كليسا را : “ آغاز تورات شامل كل روانشناسي كشيش است . كشيش فقط يك خطربزرگ مي شناسدآن هم دانش است . . . كشيش ازگناه ارتزاق مي كند، اوبه“حق العمل گناه ”نيازمند است . . .“خداتوبه كاررامي بخشد ” به زبان ساده آنكه به روحاني تمكين مي كند،گناه، اهرم واقعي قدرت است . .. ” ( چنين گفت زرتشت ) نيچه وسوسياليسم : نيچه اصولا“ مساوات وبرابري راغيرعادلانه مي داند.سوسياليسم به تفاوت دراستعدادهاوتوانايي ها توجه نداردوابرانسانهاي متمايزدرسيستم سوسياليستي مجال بروزوظهورندارند: “من خوش ندارم كه مرابا واعظين مساوات اشتباه كنندزيرا درنظرمن عدالت مي گويدافرادبشرمساوي نيستندوهـرگزمسـاوي نخواهندشد.اگـرمن بنحوديگري سخن مي گفتم عشقم نسبت به ابـرمردبه كجا مي رفت ؟ ” ( چنين گفت زرتشت ) نيچه وسرمايه داري : ازطرف ديگرحرص انباشت سرمايه وثروت راهم نكوهش مي كندو“ فقرمعتدل” راپيشنهادمي كند : “ اين زائد مردان رانظاره كنيد! اينان ثروت مي اندوزندوباآن فقيـرترمي شوند. . . حقاآنكس كـه كمتر مالك است ،كمترهم مملوك ديگران مي باشد. درود بي پايان به فقرمعتدل باد . ” ( چنين گفت زرتشت ) نيچه بورژوازي رانوعي دكانداري مي داندوبانوعي حسـرت ازگذشته كه حكـومت دردست اشـراف و پادشاهان بودسخن مي گويد: “بگذاردرآنجايي كه هنوزتنها زردكانداران مي درخشد،دكانداران حكومت كنند.ديگردوران پادشاهان به سر آمده است زيرا مردم لياقت پادشاهان را ندارند . . . ” ( چنين گفت زر تشت ) نيچه وسياست : نيچـه منتقدهمه حكومت هاست ودولت را غولي مي داندكه بــاخونسردي تمام دروغ مي گــويدو بزرگترين دروغي هم كه مي گويداين است كه خودرانماينده مردم مي داند .( چنين گفت زرتشت ) ظالم ومظلوم رابه يك اندازه نكوهش مي كند : “ آيا توغلام مي باشي؟ اگرچنين است بدانكه دوست كسي نمي تواني بود. آيا توظالمي اگرچنين است بدان كه دوست نمي تواني داشت .” ( همانجا ) اوبه حكومت ابرمردان معتقداست نه به دموكراسي وحكومت عوام و.متوسطان. وبه نوعي آريستوكراسي نخبگان اعتقاددارد: “اي برادران،بهترين افراد بايدحكومت كنندوهرجاشريعت ديگري جزاين دركارباشدعيب ونقص دركار خواهدبود.” ( همانجا ) درتقابل باصلح انديشي، نيچه سخنان تندي داردوصلح راارزشي مي داندكه ضعفا ازسرضعف تـرويج كرده اند: “ توبايد صلح را به عنوان وسيله جنگهاي نو،وصلح كوتاه رابيش ازصلح طويل دوست بداري . . . درآن عصري كه شمشيرهاچون ماران خوش خط وخال قـرمـزبه هم مي خوردند پـدران مـا زنـدگي راخـوب مي دانستند . .. صلح طولاني آنها راشـرمنده مي ساخت . . . ااين شمشيرها تشنه جنگ بودندزيرا يك شمشيرهمواره خون مي خواهدوازميل به خـون آشامي مي درخشد ”(همانجا)وتا آنجا جنگ رامي ستايد كه مي گويد : “ درروزگارصلح ،مردجنگي بجان خودمي افتد .”( فراسوي نيك وبد ) اوحتي ازمنظـري روانشناسانه علاقه خودبه رنگ خون راتوجيه مي كندوعلاقه به رنگ سفيد ( سمبل صلح ) رانشانه كمبودانرژي وشورحيات مي داند : “ زرد سيروقرمز آتشي: اين است آنچه سليقه من مي پسندد وخون راباهمه رنگها مخلوط مي كند . ولي آنكس كه خانه خودراسفيد مي كند، جان سفيدكرده خودرالومي دهد .” ( چنين گفت زرتشت ) اين گفته هاي نيچه درنكوهش دمـوكـراسي وصلح وتـرغيب جنگ وآريستوكـراسي، بـاعث شدبين انديشه هاي وي وفاشيسم ارتباطي برقراركنند.تاآنجاكه خواهرنيچه مصرانه معتقدبودكه بـرادرش مدافع نازيسم بوده است ونـازيها بـه سـربازانشان كتابچه اي حـاوي جملات آتشين نيچـه درستـايش جنگ مي دادند .اما هرچندممكن است حكومت نخبگان موردنظرنيچه عملا“ تبديل به نوعي فاشيسم گردد ، ولي لزوما“ نظرنيچه منطبق برالگوهاي فاشيستي نيست . وي بردگي واخلاق بردگي واخلاق رمگي ودروغ راكه همه آنها درحكومت هاي فاشيستي جمع است بشدت نكوهش مي كـرد.نقدي كه بـرتفكـر سياسي نيچه وارداست آن است كه حكومت نخبگان موردنظراوايده آلي است ودرعمل نه تنهابهترين حكــومتها نخواهدبودبلكه مي تواند به يك ديكتاتوري تمام عيار تبديل گردد . نيچه و زن : تندترين وشايدغيرمنصفانه ترين انتقادهاي نيچه متوجه جنس زن شده است .اومعتقداست كه زنهـا درته دلشان احساس حقارت مي كنند : “زنان درپس همه خودپسندي شخصي خودبازهم تحقيري غيرشخصي براي نوع “زن”دارند،”(فراسوي نيك وبد ) تنفرنيچه اززنان درقالب جمله قصارمشهورش نمايان است : “پيش زن مي روي،تازيانه رافراموش مكن”يا “زن خوب وبدهردوچوب مي خواهند.”(فراسوي نيك وبد) نيچه زنان رابه خاطرسطحي نگري ، ظاهرسازي ، خودآرايي ودروغگويي شان تحقيرمي كند : “ زنـان اين همه دليل بـراي سرافكندگي دارند . اين همه خرده بيني بي معنا ، اين همه سطحي نگري وخانم معلم بازي وگستاخي حقيروولنگاري حقيروجسارت حقيركه دروجودشان نهفته است .” “ من گمان مي كنم كه خودآرايي جزئي از“ زنانگي جاودان ” است ” “ زن رابا حقيقت چه كار؟ . . . هنربزرگ زن دروغگويي است وبالاترين مشغوليتش بـه ظاهروزيبايي ، مـامردان نيززنان رابواسطه همين خصوصيات دوست داريم چون به موجوداتي نيازداريم كه درآميزش با آنها وحماقت هايشان جديت وژرفي مابزرگ جلوه كند … ومگرنه آن است كه تاكنون اين زنان بـوده اند كه “ زن ” رابيش ازهمه سرزنش كرده اندنه ما ؟ ” ( فراسوي نيك وبد ) بعضي ازنيچه شناسان گفته اندكه نفرت نيچه اززن محصول ناكامي وشكست عشقي اوست ولي اگـر چنين هم نباشد بايدگفت نيچه زنان راازمنظروگفتماني مردسالار نگريسته است . سخن آخر : درخصـوص ميراث نيچـه ووجوه مثبت ومنفي اين ماترك بايدگفت نظريات اوراجع به زنان وسياست ودموكراسي كه بعضا“ هم بابنيادهـاي انديشه اوتضاددارند به فهم اساس فلسفه اولطمه زده است وبعضا“ مسائل اساسي طرح شده توسط اوراتحت الشعاع قرارداده است . علي ايحال شايدمهمترين كشف نيچه ازمنظري روانشناسانه تقدم تمايلات براعتقادات باشد.ازمنظـر اخلاقي، تصويري كه نيچه ازابرانسان بمثابه انساني كه خودواضع ارزش هاي شخصي خـوداست وگـرفتار اخلاق رمگي نيست وبـاذهن وقلب خـودزنـدگي مي كند، تصويري است كه بسياري ازكمال گـرايـن و روانشناسان كمال، موردتائيدقرارمي دهند. ازمنظر معرفت شناسانه هم قطعا نيچه يكي از بنيانگذاران پلوراليسم معرفتي است.وي با انكار امكان دستيابي به حقيقت مطلق،راه را براي تكامل تئوريهاي پست مدرنيتي بازكردودرمجموع درحوزه فرهنگ كمتر مسئله اي است كه نيچـه به آن نپـرداخته بـاشدوبنحوي به اوختم نگردد.همانگونه كه درگـذشته اكثرمباحث علمي به نظريات ارسطـووافلاطون ختم مي شدند،درزمينه هاي فرهنگي هم امـروزه نيچـه همان نقشي راداردكه زماني ارسطو وافلاطون به عنوان اولين بنيانگذاران مكاتب مختلف علمي وفلسفي وهنري داشتند. شايداگرنيچه روش مخصوص خـود دربيان نظـرياتش رااعمـال نمي كرد،موفق به اظهار مباحثي بـا چنين وسعت وگستـردگي درهمه زمينه هانمي بـود .روش پـراكنده گويي ومختصـر نويسي وزبده گويي وي اين امكان رافراهم كـرده كه اواشاراتي مختصـروقـوي كه بعضا“ به صورت جرقـه اي در ذهنش درخشيدن گـرفته،به مهمترين مسائل وغوامض فرهنگي وفلسفي داشته باشد كـه بعدها كارمايه فلاسفه وروانشناسان بعدازاو قرار گرفت. 8/3/82 *يادآوراين رباعي ازخيام: دارنـده چـوتـركيب طبايع آراست ازبهرچه او فكندش اندركم وكاست ؟ گرنيك ، آمد شكستن ازبهرچه بود؟ ورنيك نيامد، اين صورعيب كراست؟
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 21:37 توسط خانمی |
رضا نجفي «به سراغ زنان ميروي؟ تازيانه را فراموش مكن!»1 ؛ معروفترين كلام نيچه دربارة زنان، و اصولاً معروفترين كلام او را، اين گفته ميدانند، گفتهاي كه نه كلامي فلسفي است و به گمان من نه دربردارندة حقيقتي روانشناختي. اما عميقترين و زيباترين كلامي كه من دربارة زنان شنيدهام باز از آن نيچه است، آنجا كه در آغاز فراسوي نيك و بد ميپرسد:«اگر حقيقت زن باشدچه؟» و نيز آنجا كه فلاسفه را به عشاق بيدست و پايي تشبيه ميكند كه از زنان هيچ نميدانند اما عاشقاند.اما از اين كه بگذريم، ميبايد اذعان كنيم كه آنچه نيچه دربارة زنان ميگويد ربطي به فلسفه ندارد و حتي درستي يا نادرستي آن از ديدگاه روانشناختي نيز جاي بحث و گفت و گو دارد، گويي خود نيچه نيز مشمول همان تمثيل خود دربارة فلاسفه است يا به قول برتراندراسل، سرايندة چنين گفت زرتشت از زمرة كساني شمرده ميشود كه خودشان تازيانه را دودستي تقديم زنان ميكنند! با همة اين احوال كلام نيچه دربارة زنان در برخي موارد چندان هم بيارزش نيست و شنيدني است. آنچه در پي ميآيد تمامي گزين گويههايي است كه نيچه دربارة زنان گفته است.2 ما اين گزين گويهها را از سراسر آثارش استخراج كرده و يكجا آوردهايم. در آغاز بر آن بودم تا اين گزين گويهها را با مقالهاي در بارة ديدگاه نيچه دربارة زنان همراه كنم اما دريافتم كه حجم مطلب بيش از حوصلة خواننده خواهد شد، از اين رو آن مقاله را حوالت به فرصتي ديگر ميدهم و به بازگفت كلام نيچه بسنده ميكنم؛ با دو توضيح: نخست آنكه ممكن است بسياري از گزين گويهها با همديگر در تناقض به نظر آيند. اين از چند روست. يك اينكه نيچه استاد پارادوكس است و ذم شبه مدح و مدح شبه ذم را بارها به كار ميگيرد به همين علت ميبايد مراقب كنايههاي او باشيم. ديگر اينكه او با تناقضهاي خود تعمداً برآن است تا نسبي بودن حقايق را متذكر شود و سرانجام اينكه برخي از تناقضهاي نيچه نيز نه آگاهانه، بلكه ناخودآگاهانه در انديشه و شخصيت او سرشته است. و توضيح دوم اينكه رسمالخط و اصولاًشيوه سخن گفتن نيچه گاه نامرسوم و غريب است. من در ترجمه اين غرابت را حفظ كردهام. پس بسياري از نقطه گذاريهاي غير معمول و نثر و زبان پر پيچ و خم متن نه حاصل لغزشهاي ترجمه بلكه سبك و سياق كلام نيچه است. reza_najafi1@Yahoo.com از ارادة معطوف به قدرت (كتاب سوم) 230/ در انسان بايد چيزي خشن و زمخت يافت شود: وگرنه آدمي به گونهاي مضحك از شدت تضادهايش با حقايق ساده، نابود ميشد: براي نمونه با اين حقيقت كه يك مرد، گاه و بيگاه به زني نياز دارد، همان گونه كه گاه و بيگاه به غذايي درست و حسابي. 302/ زن و نابغه كار نميكنند: زن تاكنون بالاترين تجمل بشري بوده است. در تمامي لحظاتي كه بهترين تواناييهاي وجودمان را بروز ميدهيم، كار نميكنيم. كار تنها، ابزاري براي اين لحظات است. از ارادة معطوف به قدرت (كتاب چهارم) 230/ قانون زناشويي شما را نيز دوست نميدارم: از انگشتان بدقوارة اين قانون كه به حق مرد اشاره ميكند، حالم به هم ميخورد. دلم ميخواست اگر از حق در زناشويي سخن ميگوييد، به راستي آن وجود ميداشت، حقي نادر؛ اما در زناشويي تنها وظيفه يافت ميشود و حقي در كار نيست. 234/ نفرين باد به اين كه بهترينان بدون فرزند، واپس نشينند. 235/ مسأله زناشويي: فراهم آوردن امكانات براي آفريننده؛ زيرا ميان زناشويي و آفريده، ضديتي هست. 236/ همة آدميان بس توانگر و بينظم و تربيت، با نفوذ زني كه دوستش ميدارند، منشي اخلاقي مييابند. تازه با تماس زن است كه بسياري بزرگان در شاهراه خويش قرار ميگيرند: آنان تصوير خود را در آينهاي درشت نما و ساده ميبينند. 237/ آدمي را توان آن نيست كه دربارة زنان به اندازة كافي والا بينديشد: اما اين سبب آن نميشود كه دربارة ايشان به نادرستي انديشه كند. 238/ آدمي بايد در ژرفترين شكل خود دريابد كه زن چه تسلايي است. 239/ زني كه درمييابد از پرواز همسرش جلوگيري كرده است، بايد از او جدا شود - چرا دربارة اين پرده از عشق چيزي نميشنويم؟ 241/ تضادها در جفت گيري زن و مرد، به توليد نفر سومي ميانجامد - سفر آفرينش آثار فرد نابغه! 374/ زناشويي درست به همان پاية كساني ارزش دارد كه پيمان آن را ميبندند: يعني ارزش ميانگين آن اندك است - «زناشويي به خودي خود» اساساً هيچ ارزشي ندارد، - همچنان كه ديگر نهادها. از بشري بسي بسيار بشري 377/ زن كامل نسبت به مرد كامل، گونهاي والاتر است: و چيزي به مراتب نادرتر. 378/ دوستي و زناشويي / بهترين دوست، احتمالاً بهترين همسر را مييابد، زيرا يك زناشويي خوب بر استعداد دوستي متكي است. 380/ دستاوردي از مادر/ هر كس از طريق مادر تصوير زني را در خود دارد: اين تصوير معين ميسازد كه او اصلاً بر زنان ارج گذارد يا آنان را خوار شمارد يا در برابر ايشان يكسره بياعتنا باشد. 384/ يك بيماري مردانه/ ايمنترين راه در رويارويي با بيماري مردانة خودكم بيني اين است كه زني هوشمند بدان مرد عشق ورزد. 385/ نوعي رشك / مادران به آساني به دوستان پسرانشان، آنگاه كه آنان پيروزيهايي ويژه كسب كنند، رشك ميورزند. يك مادر معمولاً بيشتر خود را در وجود پسرش دوست ميدارد تا شخص پسر را. 387/ نيكي مادرانه / برخي مادران به فرزنداني نيك بخت و شريف و برخي به فرزنداني تيره بخت نياز دارند: وگرنه نيكي آنان در مقام مادر پديدار نميشود. 388/ آههاي گوناگون / عدهاي از مردان از اينكه زنشان را از چنگشان ربودهاند آه كشيدهاند، [اما] بيشتر آنان از اينكه هيچ كسي نميخواست زنشان را از چنگشان ربايد. 389/ ازدواجهاي عاشقانه/ زناشوييهايي كه بر عشق بنيان يافتهاند (يعني به اصطلاح ازدواجهاي عاشقانه)، پدرشان خطا و مادرشان نياز است. 390/ دوستي زنانه / زنان ميتوانند به خوبي با مردي پيوند دوستي ببندند؛ اما براي نگه داشتن اين دوستي، بيشك اندكي بيزاري فيزيكي ياري بخش است. 391/ ملال/ بسياري از انسانها، به ويژه زنان، ملال را احساس نميكنند، چرا كه آنان هرگز به نظم و قاعده كاركردن را نياموختهاند. 392/ عنصري از عشق/ در هر شكلي از عشق زنانه، چيزي از عشق مادرانه نيز خود را باز مينماياند. 393/ وحدت مكان و نمايش/ اگر همسران در كنار هم نميزيستند، شمار زناشوييهاي نيك بيشتر ميبود. 399/ زناشويي در وضعيتي نيك / زناشويي كه در آن هر يك [از همسران] ميخواهد به ياري ديگري به هدفي برسد، خوب دوام ميآورد، براي نمونه آنگاه كه زن بخواهد به كمك مرد، مشهور و مرد به كمك زن محبوب شود. 401/ دوست داشتن و دارا بودن/ زنان بسا هنگام، مردي مهم را چنان دوست دارند كه ميخواهند او را به تنهايي از آن خود داشته باشند. اگر مانع خود پسندي آنان نشوند، آنان دوستتر ميدارند كه مرد را از ديگران پنهان نگاه دارند: [اما] زن ميخواهد كه مرد در نگاه ديگران نيز مهم جلوه كند. 402/ آزموني براي يك زناشويي خوب/ نيك بختي يك زناشويي به اين ترتيب آزمون خود را پس ميدهد كه تاب يك «استثناء» را بياورد. 406/ زناشويي به مثابة گفتگويي دراز مدت/ بايد به هنگام آغاز كردن زندگي زناشويي اين پرسش را پيش كشيد: آيا گمان داري با اين زن تا كهنسالي به خوبي گفتگو خواهي كرد؟ هرچيز ديگري در زناشويي، گذراست، اما بيشترين زمان همنشيني به گفتگو تعلق دارد. 413/ نزديك بينان عاشقاند/ گاه حتي يك عينك قويتر براي نجات عشاق بسنده است؛ و كسي كه تاب اين تصوير را داشته باشد كه پيكرهاي را بيست سال پيرتر به ذهن آورد، شايد بسيار آسودهتر زندگي را سر كنند. 417/ زندگي زناشويي براي بيست سالگي نهادي لازم و براي سي سالگي نه لازم اما مفيد است: [اما] براي سالهاي پسين زندگي، بسا كه زيانبار است و پژمردگي جان مرد را فزوني ميبخشد. *در والاترين امور فلسفي نيز همة متاهلان مظنون هستند. 426/ آزاده جاني و زندگي زناشويي/ آيا آزاده جانان با زنان زندگي خواهند كرد؟ كما بيش گمان ميكنم آنان بسان پرندگان پيشگوي دوران باستان، همان گونه كه حقيقت انديشان و حقيقت گويان عصر حاضر ناگزيرند، تنها پرواز ميكنند. از آدمي با خويشتن تنها 265/ دربارة آميختگي احساسيها/ زنان و هنرمندان خود شيفته در رويارويي با دانش، چيزي احساس ميكنند كه آميزهاي از رشك و احساسات گرايي است. 282/ همدردي زنان / همدردي زنان كه پرگويانه نيز هست، بيمار رادر هر كوي و برزن انگشت نما ميسازد. از دانش شاد *راه و رسم مرد، اراده، راه و رسم زن فرمانبري است. 62/ عشق/ عشق حتي بوالهوسي را بر معشوق ميبخشايد. 63/ زن در موسيقي / چگونه است كه بادهاي گرم و باران زا، حال و هواي موسيقايي و ميل به آفريدن ملودي را نيز با خود به همراه ميآورند؟ آيا اينها همان بادهايي نيستند كه كليساها را انباشته ميسازند و زنان را انديشههاي عاشقانه ميبخشند؟ 74/ ناكاميابان/ آن زنان بيچارهاي كه نزد دلدار خويش، ناآرام و هراسيده ميشوند و بسيار سخن ميگويند. همواره ناكام ميمانند؛ زيرا مطمئنترين روش براي فريب دادن مردان، ظرافتي پنهاني و خونسردانه است. 221/ رفتار با پروا/ پدران و پسران در بين خود بسي بيش از مادران و دختران با پروا رفتار ميكنند. 227/ آماجي نادرست، خدنگي نادرست / اين مرد نميتواند برخود چيره باشد، آن زن از اين امر نتيجه ميگيرد كه چيرگي بر او آسان است و كمند خود را به سوي او ميافكند؛ - زن بيچاره، پس از اندك زماني بردة او خواهد بود. *هرگز سرآن نخواهم داشت كه بگذارم دربارة زن و مرد از حقوق برابر در عشق سخن گفته آيد. از فراسوي نيك و بد 84/ زن ، چندان نفرت ميآموزد كه دلبري را از ياد ميبرد. 86/ عواطف همانند در زن و مرد، ضرباهنگي ديگر گونه دارند: از اين رو بدفهمي ميان زن و مرد را پاياني نيست. از پرسه گرد و سايهاش 273/ غير زنانه/ زنان ميگويند «ابله همچون مرد» و مردان ميگويند «ترسو همچون زن». حماقت نزد زن امري غير زنانه است. از سپيده دم 276/ چه فراوان! چه غافلگيرانه! / چه بسيارند مردان متاهلي كه صبحگاهاني را با اين تجربه آغاز كردهاند كه همسران جوانشان بس ملال آور شدهاند و [خود] عكس آن را ميپندارند! ديگر از آن زناني كه جسمشان سر به راه و روحشان ناتوان است، هيچ سخني نميگويم. 282/ خطر در زيبايي/ اين زن زيبا و باهوش است: آه، اما چه با هوشتر ميتوانست باشد، اگر زيبا نميبود! 346/ دشمن زنان/ «زن دشمن ماست» - آن كه در مقام يك مرد، به مردان چنين ميگويد، شهوت لگام گسيختهاي از درونش سخن ميراند كه نه تنها از خويش كه از افزار ارضاي خود نيز بيزار است. 359/ پسنديدن / زناشويي را ميپسندند، نخست از اين رو كه دربارهاش هيچ نميدانند، دوم از اينرو كه بدان خو گرفتهاند، سوم از اين رو كه گرفتارش شدهاند - يعني در همه موارد. اما پس از آن ديگر هيچ دليلي براي باوراندن سودمندي زناشويي ندارند. 360/ تامل و آزموني پيش از زناشويي/ اگر دوستم ميدارد با گذر زمان [اين احساس او] مايه آزارم خواهد شد! و اگر دوستم نميدارد، باز هم با گذر زمان آزار دهنده ميگردد. - در اين باره تفاوت تنها برسر دو گونه از آزار است - با اين همه باز هم تن به زناشويي ميدهيم. 86/ زنان در پس همة خود پسنديهاي شخصيشان باز هم خوار شمارياي غير شخصي - نسبت به «زن» دارند. 102/ كشف عشق متقابل بايد عاشق را به راستي دربارة ماهيت معشوق، از توهم به در آورد. «چه؟ ماهيت او چنان فروتنانه است كه حتي تو را نيز دوست ميدارد؟ يا شايد چنان ابله؟ يا - يا » 113/ «ميخواهي او را فريفتة خود سازي؟» ، «وانمود كن كه در برابرش دست و پاي خود را گم كردهاي» 114/ چشمداشت گزاف از عشق جنسي و آزرم نهفته در اين چشمداشت، از ابتدا هر چشم اندازي را براي زن برهم ميزند. 115/ آنجا كه پاي عشق يا نفرت در ميان نباشد، زن ميانمايه بازي ميكند. 123/ به خاطر ازدواج حتي همباليني نيز رو به تباهي گذاشته است. 127/ دانش ، با شرم و حياي زنان راستين جور نيست. به اين ميماند كه كسي بخواهد زير پوستشان را - يا بدتر از آن! زير لباس و جامة زيبندهشان را ديد بزند. 131/ جنس زن و مرد خود را دربارة يك ديگر فريب ميدهند: بدان معنا كه آنان در اصل حفظ خويشتن خويش را ارج ميگذارند و بدان عشق ميورزند (يا خوشايندتر بگويم، آرمان خود را -) از اين رو مرد، زن را آرام ميخواهد - اما زن در اصل ناآرام است، همانند گربه، هر چه هم كه در ظاهر آرامش را حفظ كند. 139/ زن در كين و در عشق از مرد وحشيتر است. 144/ آن گاه كه زني گرايشهاي دانشورانه دارد، در جنسيت او، چيزي خلاف هست. ستروني نيز به گونهاي ذوق مردانه منجر ميشود؛ توضيح آنكه مرد، با اجازة شما، «حيوان سترون» است. 145/ در سنجهاي كلي ميان مرد و زن، ميتوان چنين گفت: زن، اگر غريزة نقش دوم را نميداشت، از نبوغ به زيور آراستن خويش بي بهره بود. 147/ نكتهاي از داستانهاي كهن فلورانس و نيز از زندگي : زن خوب و بد هر دو چوب ميخواهند. ساچتي داستان هشتاد و ششم. *زن را با حقيقت چه كار! مهمترين موضوع براي او، ظاهر و زيبايي است. *زن، فاسد ميكند. *آنچه زن را احترام برانگيز و هراس آور ميسازد، سرشت اوست. از شامگاه بتان 13/ مرد، زن را آفريده - اما از چه؟ از دندة خداي خود، - از «آرمان» خود... 16/ در ميان زنان / - «حقيقت؟ آه، شما حقيقت را نميشناسيد! آيا آن، يورش به همة نازك دليهايمان نيست؟» - 20/ زن تمام عيار چنان به ادبيات ميپردازد كه گويي به گناهي كوچك دست ميزند: او در حال گذر، براي اطمينان به واپس مينگرد كه آيا كسي او را مييابد يا نه، تا مگر كسي به او توجه كند... 25/ خشنودي، آدم را حتي از سرماخوردگي نيز در امان ميدارد. آيا تاكنون زني كه از خوش لباسي خود آگاه بوده، سرما خورده است؟ - اگر چنين شده باشد، گمان دارم لباس بر تن نداشته است. 27/ زنان را ژرف ميپندارند - چرا ؟ زيرا هيچ كس هرگز در آنان ژرفايي نمييابد. زن حتي سطحي نيز نيست. 28/ اگر زني، فضايل مردانه داشته باشد، بايد از او گريخت؛ و اگر هيچ فضيلت مردانهاي نداشته باشد، او خود ميگريزد. از اشعار * مرد با خود انديشيد: «زني را برباي كه قلبت برايش ميتپد!» اما زن نميربايد، كش ميرود! فريبكار ناخواسته سخن تو خالي از سر وقت گذراني پراند با اين حال زني به دام افتاد. سرباخته زن اكنون صاحب خرد است - چگونه شد كه آن را يافت؟ مردي در اين روزها به خاطر او عقل خود را باخت. سر مرد پيش از اين وقت گذراني، پر مغز بود: آيا عقلش را به شيطان باخته بود - نه! نه! به زن! چيستان برايم بگشا چيستاني را كه در اين سخن نهفته است: «آن گاه كه مرد در كار كشف است، زن اختراع ميكند!» سرخوش در سپيده دمان، زني آكنده از آزرم مرا چنين گفت: در هوشياري، چنين سرمستي، به وقت مستي، چه سرمست خواهي بود!» * مگر شما زن هستيد، كه ميخواهيد از آنچه دوست ميداريد، رنج بريد؟ * ديدگاني آرام، كه به ندرت عشق ميورزند: اما آن هنگام كه عشق ميورزند، برق از نگاهشان چنان ميجهد كه از گودالهاي طلا، جايي كه اژدهايي كنار دفينة عشق نگهباني ميدهد...
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 21:25 توسط خانمی |
رضا نجفي «به سراغ زنان ميروي؟ تازيانه را فراموش مكن!»1 ؛ معروفترين كلام نيچه دربارة زنان، و اصولاً معروفترين كلام او را، اين گفته ميدانند، گفتهاي كه نه كلامي فلسفي است و به گمان من نه دربردارندة حقيقتي روانشناختي. اما عميقترين و زيباترين كلامي كه من دربارة زنان شنيدهام باز از آن نيچه است، آنجا كه در آغاز فراسوي نيك و بد ميپرسد:«اگر حقيقت زن باشدچه؟» و نيز آنجا كه فلاسفه را به عشاق بيدست و پايي تشبيه ميكند كه از زنان هيچ نميدانند اما عاشقاند.اما از اين كه بگذريم، ميبايد اذعان كنيم كه آنچه نيچه دربارة زنان ميگويد ربطي به فلسفه ندارد و حتي درستي يا نادرستي آن از ديدگاه روانشناختي نيز جاي بحث و گفت و گو دارد، گويي خود نيچه نيز مشمول همان تمثيل خود دربارة فلاسفه است يا به قول برتراندراسل، سرايندة چنين گفت زرتشت از زمرة كساني شمرده ميشود كه خودشان تازيانه را دودستي تقديم زنان ميكنند! با همة اين احوال كلام نيچه دربارة زنان در برخي موارد چندان هم بيارزش نيست و شنيدني است. آنچه در پي ميآيد تمامي گزين گويههايي است كه نيچه دربارة زنان گفته است.2 ما اين گزين گويهها را از سراسر آثارش استخراج كرده و يكجا آوردهايم. در آغاز بر آن بودم تا اين گزين گويهها را با مقالهاي در بارة ديدگاه نيچه دربارة زنان همراه كنم اما دريافتم كه حجم مطلب بيش از حوصلة خواننده خواهد شد، از اين رو آن مقاله را حوالت به فرصتي ديگر ميدهم و به بازگفت كلام نيچه بسنده ميكنم؛ با دو توضيح: نخست آنكه ممكن است بسياري از گزين گويهها با همديگر در تناقض به نظر آيند. اين از چند روست. يك اينكه نيچه استاد پارادوكس است و ذم شبه مدح و مدح شبه ذم را بارها به كار ميگيرد به همين علت ميبايد مراقب كنايههاي او باشيم. ديگر اينكه او با تناقضهاي خود تعمداً برآن است تا نسبي بودن حقايق را متذكر شود و سرانجام اينكه برخي از تناقضهاي نيچه نيز نه آگاهانه، بلكه ناخودآگاهانه در انديشه و شخصيت او سرشته است. و توضيح دوم اينكه رسمالخط و اصولاًشيوه سخن گفتن نيچه گاه نامرسوم و غريب است. من در ترجمه اين غرابت را حفظ كردهام. پس بسياري از نقطه گذاريهاي غير معمول و نثر و زبان پر پيچ و خم متن نه حاصل لغزشهاي ترجمه بلكه سبك و سياق كلام نيچه است. reza_najafi1@Yahoo.com از ارادة معطوف به قدرت (كتاب سوم) 230/ در انسان بايد چيزي خشن و زمخت يافت شود: وگرنه آدمي به گونهاي مضحك از شدت تضادهايش با حقايق ساده، نابود ميشد: براي نمونه با اين حقيقت كه يك مرد، گاه و بيگاه به زني نياز دارد، همان گونه كه گاه و بيگاه به غذايي درست و حسابي. 302/ زن و نابغه كار نميكنند: زن تاكنون بالاترين تجمل بشري بوده است. در تمامي لحظاتي كه بهترين تواناييهاي وجودمان را بروز ميدهيم، كار نميكنيم. كار تنها، ابزاري براي اين لحظات است. از ارادة معطوف به قدرت (كتاب چهارم) 230/ قانون زناشويي شما را نيز دوست نميدارم: از انگشتان بدقوارة اين قانون كه به حق مرد اشاره ميكند، حالم به هم ميخورد. دلم ميخواست اگر از حق در زناشويي سخن ميگوييد، به راستي آن وجود ميداشت، حقي نادر؛ اما در زناشويي تنها وظيفه يافت ميشود و حقي در كار نيست. 234/ نفرين باد به اين كه بهترينان بدون فرزند، واپس نشينند. 235/ مسأله زناشويي: فراهم آوردن امكانات براي آفريننده؛ زيرا ميان زناشويي و آفريده، ضديتي هست. 236/ همة آدميان بس توانگر و بينظم و تربيت، با نفوذ زني كه دوستش ميدارند، منشي اخلاقي مييابند. تازه با تماس زن است كه بسياري بزرگان در شاهراه خويش قرار ميگيرند: آنان تصوير خود را در آينهاي درشت نما و ساده ميبينند. 237/ آدمي را توان آن نيست كه دربارة زنان به اندازة كافي والا بينديشد: اما اين سبب آن نميشود كه دربارة ايشان به نادرستي انديشه كند. 238/ آدمي بايد در ژرفترين شكل خود دريابد كه زن چه تسلايي است. 239/ زني كه درمييابد از پرواز همسرش جلوگيري كرده است، بايد از او جدا شود - چرا دربارة اين پرده از عشق چيزي نميشنويم؟ 241/ تضادها در جفت گيري زن و مرد، به توليد نفر سومي ميانجامد - سفر آفرينش آثار فرد نابغه! 374/ زناشويي درست به همان پاية كساني ارزش دارد كه پيمان آن را ميبندند: يعني ارزش ميانگين آن اندك است - «زناشويي به خودي خود» اساساً هيچ ارزشي ندارد، - همچنان كه ديگر نهادها. از بشري بسي بسيار بشري 377/ زن كامل نسبت به مرد كامل، گونهاي والاتر است: و چيزي به مراتب نادرتر. 378/ دوستي و زناشويي / بهترين دوست، احتمالاً بهترين همسر را مييابد، زيرا يك زناشويي خوب بر استعداد دوستي متكي است. 380/ دستاوردي از مادر/ هر كس از طريق مادر تصوير زني را در خود دارد: اين تصوير معين ميسازد كه او اصلاً بر زنان ارج گذارد يا آنان را خوار شمارد يا در برابر ايشان يكسره بياعتنا باشد. 384/ يك بيماري مردانه/ ايمنترين راه در رويارويي با بيماري مردانة خودكم بيني اين است كه زني هوشمند بدان مرد عشق ورزد. 385/ نوعي رشك / مادران به آساني به دوستان پسرانشان، آنگاه كه آنان پيروزيهايي ويژه كسب كنند، رشك ميورزند. يك مادر معمولاً بيشتر خود را در وجود پسرش دوست ميدارد تا شخص پسر را. 387/ نيكي مادرانه / برخي مادران به فرزنداني نيك بخت و شريف و برخي به فرزنداني تيره بخت نياز دارند: وگرنه نيكي آنان در مقام مادر پديدار نميشود. 388/ آههاي گوناگون / عدهاي از مردان از اينكه زنشان را از چنگشان ربودهاند آه كشيدهاند، [اما] بيشتر آنان از اينكه هيچ كسي نميخواست زنشان را از چنگشان ربايد. 389/ ازدواجهاي عاشقانه/ زناشوييهايي كه بر عشق بنيان يافتهاند (يعني به اصطلاح ازدواجهاي عاشقانه)، پدرشان خطا و مادرشان نياز است. 390/ دوستي زنانه / زنان ميتوانند به خوبي با مردي پيوند دوستي ببندند؛ اما براي نگه داشتن اين دوستي، بيشك اندكي بيزاري فيزيكي ياري بخش است. 391/ ملال/ بسياري از انسانها، به ويژه زنان، ملال را احساس نميكنند، چرا كه آنان هرگز به نظم و قاعده كاركردن را نياموختهاند. 392/ عنصري از عشق/ در هر شكلي از عشق زنانه، چيزي از عشق مادرانه نيز خود را باز مينماياند. 393/ وحدت مكان و نمايش/ اگر همسران در كنار هم نميزيستند، شمار زناشوييهاي نيك بيشتر ميبود. 399/ زناشويي در وضعيتي نيك / زناشويي كه در آن هر يك [از همسران] ميخواهد به ياري ديگري به هدفي برسد، خوب دوام ميآورد، براي نمونه آنگاه كه زن بخواهد به كمك مرد، مشهور و مرد به كمك زن محبوب شود. 401/ دوست داشتن و دارا بودن/ زنان بسا هنگام، مردي مهم را چنان دوست دارند كه ميخواهند او را به تنهايي از آن خود داشته باشند. اگر مانع خود پسندي آنان نشوند، آنان دوستتر ميدارند كه مرد را از ديگران پنهان نگاه دارند: [اما] زن ميخواهد كه مرد در نگاه ديگران نيز مهم جلوه كند. 402/ آزموني براي يك زناشويي خوب/ نيك بختي يك زناشويي به اين ترتيب آزمون خود را پس ميدهد كه تاب يك «استثناء» را بياورد. 406/ زناشويي به مثابة گفتگويي دراز مدت/ بايد به هنگام آغاز كردن زندگي زناشويي اين پرسش را پيش كشيد: آيا گمان داري با اين زن تا كهنسالي به خوبي گفتگو خواهي كرد؟ هرچيز ديگري در زناشويي، گذراست، اما بيشترين زمان همنشيني به گفتگو تعلق دارد. 413/ نزديك بينان عاشقاند/ گاه حتي يك عينك قويتر براي نجات عشاق بسنده است؛ و كسي كه تاب اين تصوير را داشته باشد كه پيكرهاي را بيست سال پيرتر به ذهن آورد، شايد بسيار آسودهتر زندگي را سر كنند. 417/ زندگي زناشويي براي بيست سالگي نهادي لازم و براي سي سالگي نه لازم اما مفيد است: [اما] براي سالهاي پسين زندگي، بسا كه زيانبار است و پژمردگي جان مرد را فزوني ميبخشد. *در والاترين امور فلسفي نيز همة متاهلان مظنون هستند. 426/ آزاده جاني و زندگي زناشويي/ آيا آزاده جانان با زنان زندگي خواهند كرد؟ كما بيش گمان ميكنم آنان بسان پرندگان پيشگوي دوران باستان، همان گونه كه حقيقت انديشان و حقيقت گويان عصر حاضر ناگزيرند، تنها پرواز ميكنند. از آدمي با خويشتن تنها 265/ دربارة آميختگي احساسيها/ زنان و هنرمندان خود شيفته در رويارويي با دانش، چيزي احساس ميكنند كه آميزهاي از رشك و احساسات گرايي است. 282/ همدردي زنان / همدردي زنان كه پرگويانه نيز هست، بيمار رادر هر كوي و برزن انگشت نما ميسازد. از دانش شاد *راه و رسم مرد، اراده، راه و رسم زن فرمانبري است. 62/ عشق/ عشق حتي بوالهوسي را بر معشوق ميبخشايد. 63/ زن در موسيقي / چگونه است كه بادهاي گرم و باران زا، حال و هواي موسيقايي و ميل به آفريدن ملودي را نيز با خود به همراه ميآورند؟ آيا اينها همان بادهايي نيستند كه كليساها را انباشته ميسازند و زنان را انديشههاي عاشقانه ميبخشند؟ 74/ ناكاميابان/ آن زنان بيچارهاي كه نزد دلدار خويش، ناآرام و هراسيده ميشوند و بسيار سخن ميگويند. همواره ناكام ميمانند؛ زيرا مطمئنترين روش براي فريب دادن مردان، ظرافتي پنهاني و خونسردانه است. 221/ رفتار با پروا/ پدران و پسران در بين خود بسي بيش از مادران و دختران با پروا رفتار ميكنند. 227/ آماجي نادرست، خدنگي نادرست / اين مرد نميتواند برخود چيره باشد، آن زن از اين امر نتيجه ميگيرد كه چيرگي بر او آسان است و كمند خود را به سوي او ميافكند؛ - زن بيچاره، پس از اندك زماني بردة او خواهد بود. *هرگز سرآن نخواهم داشت كه بگذارم دربارة زن و مرد از حقوق برابر در عشق سخن گفته آيد. از فراسوي نيك و بد 84/ زن ، چندان نفرت ميآموزد كه دلبري را از ياد ميبرد. 86/ عواطف همانند در زن و مرد، ضرباهنگي ديگر گونه دارند: از اين رو بدفهمي ميان زن و مرد را پاياني نيست. از پرسه گرد و سايهاش 273/ غير زنانه/ زنان ميگويند «ابله همچون مرد» و مردان ميگويند «ترسو همچون زن». حماقت نزد زن امري غير زنانه است. از سپيده دم 276/ چه فراوان! چه غافلگيرانه! / چه بسيارند مردان متاهلي كه صبحگاهاني را با اين تجربه آغاز كردهاند كه همسران جوانشان بس ملال آور شدهاند و [خود] عكس آن را ميپندارند! ديگر از آن زناني كه جسمشان سر به راه و روحشان ناتوان است، هيچ سخني نميگويم. 282/ خطر در زيبايي/ اين زن زيبا و باهوش است: آه، اما چه با هوشتر ميتوانست باشد، اگر زيبا نميبود! 346/ دشمن زنان/ «زن دشمن ماست» - آن كه در مقام يك مرد، به مردان چنين ميگويد، شهوت لگام گسيختهاي از درونش سخن ميراند كه نه تنها از خويش كه از افزار ارضاي خود نيز بيزار است. 359/ پسنديدن / زناشويي را ميپسندند، نخست از اين رو كه دربارهاش هيچ نميدانند، دوم از اينرو كه بدان خو گرفتهاند، سوم از اين رو كه گرفتارش شدهاند - يعني در همه موارد. اما پس از آن ديگر هيچ دليلي براي باوراندن سودمندي زناشويي ندارند. 360/ تامل و آزموني پيش از زناشويي/ اگر دوستم ميدارد با گذر زمان [اين احساس او] مايه آزارم خواهد شد! و اگر دوستم نميدارد، باز هم با گذر زمان آزار دهنده ميگردد. - در اين باره تفاوت تنها برسر دو گونه از آزار است - با اين همه باز هم تن به زناشويي ميدهيم. 86/ زنان در پس همة خود پسنديهاي شخصيشان باز هم خوار شمارياي غير شخصي - نسبت به «زن» دارند. 102/ كشف عشق متقابل بايد عاشق را به راستي دربارة ماهيت معشوق، از توهم به در آورد. «چه؟ ماهيت او چنان فروتنانه است كه حتي تو را نيز دوست ميدارد؟ يا شايد چنان ابله؟ يا - يا » 113/ «ميخواهي او را فريفتة خود سازي؟» ، «وانمود كن كه در برابرش دست و پاي خود را گم كردهاي» 114/ چشمداشت گزاف از عشق جنسي و آزرم نهفته در اين چشمداشت، از ابتدا هر چشم اندازي را براي زن برهم ميزند. 115/ آنجا كه پاي عشق يا نفرت در ميان نباشد، زن ميانمايه بازي ميكند. 123/ به خاطر ازدواج حتي همباليني نيز رو به تباهي گذاشته است. 127/ دانش ، با شرم و حياي زنان راستين جور نيست. به اين ميماند كه كسي بخواهد زير پوستشان را - يا بدتر از آن! زير لباس و جامة زيبندهشان را ديد بزند. 131/ جنس زن و مرد خود را دربارة يك ديگر فريب ميدهند: بدان معنا كه آنان در اصل حفظ خويشتن خويش را ارج ميگذارند و بدان عشق ميورزند (يا خوشايندتر بگويم، آرمان خود را -) از اين رو مرد، زن را آرام ميخواهد - اما زن در اصل ناآرام است، همانند گربه، هر چه هم كه در ظاهر آرامش را حفظ كند. 139/ زن در كين و در عشق از مرد وحشيتر است. 144/ آن گاه كه زني گرايشهاي دانشورانه دارد، در جنسيت او، چيزي خلاف هست. ستروني نيز به گونهاي ذوق مردانه منجر ميشود؛ توضيح آنكه مرد، با اجازة شما، «حيوان سترون» است. 145/ در سنجهاي كلي ميان مرد و زن، ميتوان چنين گفت: زن، اگر غريزة نقش دوم را نميداشت، از نبوغ به زيور آراستن خويش بي بهره بود. 147/ نكتهاي از داستانهاي كهن فلورانس و نيز از زندگي : زن خوب و بد هر دو چوب ميخواهند. ساچتي داستان هشتاد و ششم. *زن را با حقيقت چه كار! مهمترين موضوع براي او، ظاهر و زيبايي است. *زن، فاسد ميكند. *آنچه زن را احترام برانگيز و هراس آور ميسازد، سرشت اوست. از شامگاه بتان 13/ مرد، زن را آفريده - اما از چه؟ از دندة خداي خود، - از «آرمان» خود... 16/ در ميان زنان / - «حقيقت؟ آه، شما حقيقت را نميشناسيد! آيا آن، يورش به همة نازك دليهايمان نيست؟» - 20/ زن تمام عيار چنان به ادبيات ميپردازد كه گويي به گناهي كوچك دست ميزند: او در حال گذر، براي اطمينان به واپس مينگرد كه آيا كسي او را مييابد يا نه، تا مگر كسي به او توجه كند... 25/ خشنودي، آدم را حتي از سرماخوردگي نيز در امان ميدارد. آيا تاكنون زني كه از خوش لباسي خود آگاه بوده، سرما خورده است؟ - اگر چنين شده باشد، گمان دارم لباس بر تن نداشته است. 27/ زنان را ژرف ميپندارند - چرا ؟ زيرا هيچ كس هرگز در آنان ژرفايي نمييابد. زن حتي سطحي نيز نيست. 28/ اگر زني، فضايل مردانه داشته باشد، بايد از او گريخت؛ و اگر هيچ فضيلت مردانهاي نداشته باشد، او خود ميگريزد. از اشعار * مرد با خود انديشيد: «زني را برباي كه قلبت برايش ميتپد!» اما زن نميربايد، كش ميرود! فريبكار ناخواسته سخن تو خالي از سر وقت گذراني پراند با اين حال زني به دام افتاد. سرباخته زن اكنون صاحب خرد است - چگونه شد كه آن را يافت؟ مردي در اين روزها به خاطر او عقل خود را باخت. سر مرد پيش از اين وقت گذراني، پر مغز بود: آيا عقلش را به شيطان باخته بود - نه! نه! به زن! چيستان برايم بگشا چيستاني را كه در اين سخن نهفته است: «آن گاه كه مرد در كار كشف است، زن اختراع ميكند!» سرخوش در سپيده دمان، زني آكنده از آزرم مرا چنين گفت: در هوشياري، چنين سرمستي، به وقت مستي، چه سرمست خواهي بود!» * مگر شما زن هستيد، كه ميخواهيد از آنچه دوست ميداريد، رنج بريد؟ * ديدگاني آرام، كه به ندرت عشق ميورزند: اما آن هنگام كه عشق ميورزند، برق از نگاهشان چنان ميجهد كه از گودالهاي طلا، جايي كه اژدهايي كنار دفينة عشق نگهباني ميدهد...
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 21:25 توسط خانمی |



پسر بچه کوچک
پسر بچه ای
نگاهی به ستاره انداخت
و شروع کرد به گریستن.
و ستاره گفت:
پسر جان
چرا گریه می کنی؟
وپسر گفت :
تو خیلی دوری من هرگز بنخواهم توانست
تورا لمس کنم
و ستاره پاسخ داد :
پسر جان
اگر من به قلب تو راه نداشتم
تو نمی توانستی مرا ببینی.
(جان مالگلیولا)
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03ساعت 8:37 توسط خانمی |
50 راه حال گيري -------------------------------------------------------------------------------- راه ۱: روزهای تعطيل مثل بقيه روزها ساعتتون رو كوك كنين تا همه از خواب بپرن! ﴿اين روش برای افرادی كه غير از ساديسم ، رگه هايی از مازوخيسم هم دارن پيشنهاد ميشه!﴾ راه ۲: سر چهارراه وقتی چراغ سبز شد دستتون رو روی بوق بذارين تا جلويی ها زودتر راه بيفتن! راه ۳: وقتی می خواين برين دست به آب ، با صدای بلند به اطلاع همه برسونين! راه ۴: وقتی از كسی آدرسی رو ميپرسين بلافاصله بعد از جواب دادنش جلوی چشمش از يه نفر ديگه بپرسين! راه ۵: كرايه تاكسی رو بعد از پياده شدن و گشتن تمام جيبهاتون ، به صورت اسكناس هزاری پرداخت كنين! راه ۶: همسرتون رو با اسم همسر قبليتون صدا بزنين! راه ۷: جدول نيمه تمام دوستتون رو حل كنين! راه ۸: توی اتوبان و جاده روی لاين منتهی اليه سمت چپ با سرعت ۵۰ كيلومتر در ساعت حركت كنين! راه ۹: وقتی عده زيادی مشغول تماشای تلويزيون هستن مرتب كانال رو عوض كنين! راه ۱۰: از بستنی فروشی بخواين كه اسم ۵۴ نوع از بستنيها رو براتون بگه! راه ۱۱: در يك جمع ، سوپ يا چايی رو با هورت كشيدن نوش جان كنين! راه ۱۲: به كسی كه دندون مصنوعی داره بلال تعارف كنين! راه ۱۳: وقتی از آسانسور پياده ميشين دكمه های تمام طبقات رو بزنين و محل رو ترك كنين! راه ۱۴: وقتی با بچه ها بازی فكری می كنين سعی كنين از اونها ببرين! راه ۱۵: موقع ناهار توی يك جمع ، جزئيات تهوع و ﴿گلاب به روتون﴾ استفراغی كه چند روز پيش داشتين رو با آب و تاب تعريف كنين! راه ۱۶: ايده های ديگران رو به اسم خودتون به كار ببرين! راه ۱۷: بوتيك چی رو وادار كنين شونصد رنگ و نوع مختلف پيراهنهاش رو باز كنه و نشونتون بده و بعد بگين هيچكدوم جالب نيست و سريع خارج بشين! راه ۱۸: شمعهای كيك تولد ديگران رو فوت كنين! راه ۱۹: اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف كنين! راه ۲۰: وقتی كسی لباس تازه می خره بهش بگين خيلی گرون خريده و سرش كلاه رفته! راه ۲۱: صابون رو هميشه كف وان حمام جا بذارين! راه ۲۲: روی ماشينتون بوقهای شيپوری نصب كنين! راه ۲۳: وقتی دوستتون رو بعد از يه مدت طولانی می بينين بگين چقدر پير شده! راه ۲۴: وقتی كسی در يك جمع جوك تعريف می كنه بلافاصله بگين خيلی قديمی بود! راه ۲۵: چاقی و شكم بزرگ دوستتون رو مرتب بهش يادآوری كنين! راه ۲۶: بادكنك بچه ها رو بتركونين! راه ۲۷: مرتب اشتباهات لغوی و گرامری ديگران هنگام صحبت رو گوشزد كنين و بخندين! راه ۲۸: وقتی دوستتون موهای سرش رو كوتاه می كنه بهش بگين كه موی بلند بيشتر بهش مياد! راه ۲۹: بچه جيغ جيغوی خودتون رو به سينما ببرين! راه ۳۰: كليد آپارتمان طبقه ۱۳ تون رو توی ماشين جا بذارين و وقتی به در آپارتمان رسيدين يادتون بياد! ﴿اين راه هم جنبه هايی از مازوخيسم در بر داره!﴾ راه ۳۱: ايميل های فورواردی دوستتون رو هميشه برای خودش فوروارد كنين! راه ۳۲: توی كنسرتهای موسيقی بزرگ و هنری ، بی موقع دست بزنين! راه ۳۳: هر جايی كه می تونين ، آدامس جويده شده تون رو جا بذارين! ﴿توی دستكش دوستتون بهتره!﴾ راه ۳۴: حبه قند نيمه جويده و خيستون رو دوباره توی قنددون بذارين! راه ۳۵: نصف شبها با صدای بلند توی خواب حرف بزنين! راه ۳۶: دوستتون كه پاش توی گچه رو به فوتبال بازی كردن دعوت كنين! راه ۳۷: عكسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا كنين! راه ۳۸: پيچهای كوك گيتار دوستتون رو كه ۵ دقيقه ديگه اجرای برنامه داره حداقل ۲۷۰ درجه در جهات مختلف بچرخونين! راه ۳۹: با يه پيتزا فروشی تماس بگيرين و شماره تلفن پيتزا فروشی روبروييش كه اونطرف خيابونه رو بپرسين! راه ۴۰: شيشه های سس گوجه فرنگی و هات سس فلفل رو عوض كنين! راه ۴۱: موقع عكس رسمی انداختن برای هر كس جلوتونه شاخ بذارين! راه ۴۲: توی ظرفهای آجيل برای مهموناتون فقط پسته ها و فندقهای دهان بسته بذارين! راه ۴۳: شونصد بار به دستگاه پيغام گير تلفن دوستتون زنگ بزنين و داستان خاله سوسكه رو تعريف كنين! راه ۴۴: توی روزهای بارونی با ماشينتون با سرعت از وسط آبهای جمع شده رد بشين! راه ۴۵: توی جای كارت دستگاههای عابر بانك چوب كبريت فرو كنين! راه ۴۶: جای برچسبهای قرمز و آبی شيرهای آب توالت هتل ها رو عوض كنين! راه ۴۷: يكی از پايه های صندلی معلم يا استادتون رو لق كنين! راه ۴۸: توی مهمونی ها مرتب از بچه چهار ساله تون بخواين كه هر چی شعر بلده بخونه! راه ۴۹: چراغ توالتی كه مشتری داره و كليد چراغش بيرونه رو خاموش كنين! راه ۵۰: ورقهای جزوه ء ۳۰۰ صفحه ای دوستتون كه ازش گرفتين زيراكس كنين رو قاطی پاتی بذارين ، يه بر هم بزنين ، بعد بهش پس بدين!
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/28ساعت 13:28 توسط خانمی |
حالگيری چهارشنبه، 12 اردىبهشت، 1386 : استفاده از سوسک و يا ساير حشره های پلاستيکی ، اين يک روش بسيار عالی مخصوصا برای ترساندن دخترها ميباشد . ۲: وقتی سر سفره غذا هستيد و بقليتون زل زده به تلويزيون و اصلا حواسش به غذاش نيست ، بهترين موقع برای خالی کردن نمکدون در غذای فرد مذکور ميباشد . ۳: وقتی به ساندويجی رفتيد ، يک جوری سر دوستتون رو گرم کنيد و بعد که حواسش پرت شد ، نی نوشابه اش را برداشته و گره بزنيد و بعد داخل نوشابه اش قرار بدين ، موقعی که دوستتون خواست نوشابه اش را بخورد ، چهره اش ديدنيه . ۴: تمام مراحل بالا را طی کنيد ، فقط به جای اينکه نی را گره بزنيد ، در نوشابه اش نمک بريزيد ۵: قلعه شنی ای را که بچه ها در ساحل درست کرده اند را خراب کنيد و بعد با خنده بگوييد معذرت ميخوام . ۶: در صفهای شلوغ و فشرده سعی کنيد تا ميتوانيد نفر جلوييتون رو انگول کنيد ( برای اين کار ميتونيد از انگول يک انگشتی ، چهار انگشتی ، با کف دست و يا دو دستی استفاده کنيد ) اگر شخص جلوييتون برگشت و با عصبانيت بهتون گفت هی آقا چی کار ميکنيد ؟ شما هم با صدای بلند در جوابش بگيد ، از اينکه دستم به باسنتون خورد معذرت ميخوام و اگر هم چيزی نگفت ، همونجور به کارتون ادامه بديد ، فقط مواظب باشيد کارتون به غسل جنابت نکشه . ۷: وقتی دارين در دانشگاه با همکلاسی دخترتون صحبت ميکنيد ، سعی کنيد هميشه دستتون به آلتتون باشه و يا همش بخارونی نش ۸: هر وقت کسی براتون جک دسته اول تعريف کرد ، آن را جلوی چشمش برای ديگران تعريف کنيد . ۹: وقتی يک فرد مبتدی ميخواد برای اولين بار با کامپيوتر کار کنه ، فيشهای ماوس و کی بورد را بکشيد . ۱۰ : جلوی فرد حسودی از محبتهای خانوم و مادر خانومتان صحبت کنيد . ۱۱: در موقع عصبانيت دوستانتون ، فقط بخنديد . ۱۲: اگر شما بچه کوچک دارين ، سعی کنيد هميشه جلوی کولر عوضش کنيد ، تا بقيه هم از اون بوی خوش کمال استفاده رو ببرن . ۱۳: وقتی برادر و يا خواهرتون داره با يکی از بهترين دوستاش چت ميکنه × فيوز کنتر را بالا بزنيد . ۱۴: روی ديوار سفيد خانه همسايتان با حروف بزرگ بنويسيد : لطفا اينجا چيزی ننويسيد . ۱۵: اگر دختر همسايتون بهتون پا نداد ، روی ديوار خونشون اسمشو به همراه يکی از کلمات منادی عفت بنويسيد . ۱۶: درست در مسير معلم و يا استادتون نخ نامرئی بکشيد . ۱۷: روی صندلی معلم و يا استادتون چسب قطره ای بريزيد تا به صندلی بچسبه . ۱۸: وقتی خونه يک فرد خسيس رفتيد ، تمام قندهای قندون رو توی چاييتون بريزيد . ۱۹: هر وقت رفتيد خونه دوستتون و رفتين پای کامپيوترش ، همينکه ديديد دوست نيست ، سريع يک اف ۳ بزنيد و ستاره نقطه ام پی ۳ رو سرچ کنيد و تمام يافته ها رو شيفت ، دليت کنيد. ۲۰: چند دقيقه قبل از اينکه به قصد مسافرت از خانه خارج شويد با دوستتان تماس بگيريد و با اصرار او را به خونه تون دعوت کنيد . ۲۱: وقتی متوجه شديد که يکی از اقوام تان ميخواهد برای تعطيلات عيد به مسافرت برود ، به مهمانی انها برويد و تا روز چهرده همان جا پلاس باشيد . ۲۲: در دقيقه نود امتحان ، وقتی همکلاسيتون ، ازتون تقلب خواست به او کاغذ سفيد تحويل بدهيد . ۲۳: يک سانديس خالی را باد کنيد و به دوستتون تعارفش کنيد تا بخوردش . ۲۴: وقتی به يک مغازه شيک شلوار فروشی رفتيد ، برخلاف تاکيدهای فروشنده شلوار را آنقدر پايين بگيريد تا خاکی شود ، بعد از آن هم بگوييد که آن را نپسنديد . ۲۵: بعد از خوردن شام عروسی که همه در حال رفتن هستند ، دستهايتان را با لباس فرد جلوييتون پاک و مطمئن باشيد که کسی نميفهمد . ۲۶: ساعت ۳ نصفه شب و در حالی که يک ماسک فوق العاده ترسناک بر سر دارين ، برين داداش و يا خواهرتون رو بيدار کنيد . ۲۷: روی بخاری کلاس درس ، کپسول آموکسی سيلين بريزيد . ۲۸: کسی که از بوس و ماچ بدش مياد رو ، بوسه باران کنيد ، البته از نوع آبدار . ۲۹: وقتی باکسی قرار دارين ، سعی کنيد هميشه دير سر قرار حاضر بشين . ۳۰: و در آخر از ترقه هم فراموش نکنيد ، چون کاربردهای بسيار زيادی داره
+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/28ساعت 13:15 توسط خانمی |

+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/26ساعت 13:42 توسط خانمی |
بزنم ُ آخه می دونید تصمیمی که به اینده ات بسته باشه خیلی سخته .. باورتون میشه؟ بعد از کلی فکر کردن تازه انداختمش به عقب .. یه نفر برام پیغام گذاشته که چرا تو همش ناراحتی یه نفر دیگه برام پیغام داده که زندگی شاد نیست الکی شادش نکن (۲تا پیغام کاملا متفاوت!!!) برای جواب دوست خوبم که لطف کرده برام پیغام داده می خوام بگم که چرا شاد نیست؟؟ آدم برای شادی دلیل نمی خواد این ناشادیست که باید دلیل داشته باشی واسش .. همیشه دوست دارم آدمهای اطرافم شاد باشن بخاطر همین هم هروقت خودم ناراحتم اجازه نیمیدم کسی متوجه بشه (با اینکه کمتر موفق میشم راستش من به آینده ام خیلی امیدوارم با اینکه میدونم سختی داره " هنوز باورمان نشده که زندگی بدون مشکلات وجود ندارد ".. دوست دارم یه پیشنهاد به همه ی اونهایی که دلشون گرفته یا غم دارن بگم همیشه نگاه خداوند رو حس کنید اینجور موقعه ها سعی کنید تا می تونید خودتونو به آرامش خدامون نزدیک کنید ۲ رکعت نماز شکر یا با وضو لای قرآن و باز کزدن و چند آیه خوندن واقعا معجزه میکنه ... دوست ندارم شعار بدم از ریا هم خوشم نمیاد ولی ۱ بار هم که شده امتحان کنید یک آرامشی پیدا میکنید که هیچ جا نمیشه پیداش کرد . اصلا خودتن قضاوت کنید مگه میشه خودتو به خدای خودت زدیک ببینی و احساس آرامش نکنی نمیدونید چقدر خوشحال میشم وقتی پیغامهاتونو میبینم همیشه هم سعی میکنم به وبلاگهاتون سر بزنم چون میدونم پر از احساسن احساس پاک یه چیز دیگه بچه ها من مطالبمو بدون چک نویس مینویسم تا حالا آدمی با این اعتماد به نفس دیده بودید خیلی دوستتون دارم همه ی عاشقها رو دوست دارم امیدوارم به هر خواسته ی زیباتون برسید واسه منم دعا کنید که یه روز این دل سنگ من عاشق بشه عاشقی جرم قشنگی است به انکارش مکوش
گاهی اوقات گرفتن بعضی تصمیمات تمام فکر و ذهن آدم و به خودش مشغول میکنه که خیلی سخت می تونه به کارهای دیگه اش برسه ... از تعطیلات عید تا حالا نتونستم اینجا سر
مارو باش![]()
خوب که فکر کردم دیدم پربیجا هم نیمی گه من هر وقت دلم گرفته اینجا سر میزنم درست مثل دفتر خاطراتم ُ![]()
قیافه ام همیشه جار میزنه)
؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
میدونم قشنگه...
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/26ساعت 13:39 توسط خانمی |
+ نوشته شده در دوشنبه 1386/09/26ساعت 13:35 توسط خانمی |
نام: كامران جعفري ------------------------------------------------------ بيوگرافي هومن نام: هومن جعفري
تاريخ تولد: ۲۵ نوامبر ۱۹۷۸
محل تولد: تهران - گيشا
رنگ چشم: قهوه اي
رنگ مو: مشکی
محل زندگي: وولندهيلز لوس آنجلس
لقب: كامي
حيوان: ببر چيني
هومن برادر كوچكترش - كتايون يا همون كتي كه سال ۱۹۸۵ به دنيا آمده است
زبان: فارسي - انگليسي - فرانسوي - اسپانيايي - تا حدودي تركي
ورزش: هاكي - بسكتبال - فوتبال
اوقات فراغت: نواختن پيانو - ساختن موزيك - رقص - ورزش - با هومن ميره سينما
كار مورده علاقه: خوانندگي - بازيگري در صحنه ي نمايش
كاري كه از اون نفرت داره: هر چي به نفسش ضرر برسونه و از كسايي كه رو در روي آدم واي ميسن هم بدش مياد
تاريخ تولد: ۲۳ نوامبر ۱۹۸۰
محل تولد: تهران - گيشا
رنگ مو: مشكي
رنگ چشم: قهوه اي
لقب: هامي - هومي
حيوان: شير - همه ي ميمون ها
زبان: فارسي - انگليسي - فرانسوي - اسپانيايي
ورزش: هاكي - فوتبال - بسكتبال - كشتي - در ضمن طرفدار تيم پرسپوليس
اوقات فراغت: نواختن پيانو
هومن ميگه: پيانو عامل اصلي موزيك مي باشد
كار هاي مورد علاقه: خوا نندگي - بازيگري در صحنه ي نمايش
كاري كه ازش نفرت داره: اذيت كردن ديگران
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/09/25ساعت 13:58 توسط خانمی |




+ نوشته شده در شنبه 1386/09/24ساعت 13:21 توسط خانمی |
دلم برات تنگ شده مثل هميشه .... لحظه هام باز هم بهونتو مي گيرن ... اشکايي که براي توست ، دوست دارم ... زودي مي خوام ببينمت .... دوست دارم يه شب تا صبح فقط نگاه چشماي قشنگت کنم .... دوست دارم يه شب بياي پيشم و همه ي حرفام رو بهت بگم .... تا يه خورده آروم بگيرم .... دوست دارم يه روزي بشه که تو فقط مال من باشي من هم مال تو ... دوست ندارم کسي ديگه رو دوست داشته باشم .... فقط مي خوام مال خودم باشي .
"وقتي دلم برات تنگ ميشه ... گريم مي گيره ....
بغض گلومو مي گيره .... نمي تونم با کسي حرف بزنم ....
وقتي گريم مي گيره به آينه نيگاه مي کنم ...
تو رو تو چشماي خيسم مي بينم که داري بهم لبخند مي زني ....
همين نيگاهت نمي ذاره که فراموشت کنم ....
اونقدر صبر مي کنم تا دوباره چهره ي مهربونت رو ببينم ...
خودت که خوب ميدوني چقدر دوسِت دارم ....
نگاهي رو که عاشق توست ، دوست دارم ...
تمام لحظه هايي رو که منتظر توام دوست دارم ..
آخه اينجا يه قلبي به شوق ديدن تو زندگي مي کنه .....
دوست ندارم تو يکي ديگه رو دوست داشته باشي ...
+ نوشته شده در شنبه 1386/09/24ساعت 12:55 توسط خانمی |
من همون جزيره بودم خاكي و صميمي و گرم واسه عشق بازي موجا قامتم يك بستر غم يه عزيز دردونه بودم پيش چشم خيس موجا يه نگين سبز خالص روي انگشتر دريا تا كه يك روزي تو رسيدي توي قلبم پا گذاشتي غصه هاي عاشقي رو تو و جودم جا گذاشتي زير رگبار نگاهت دلم انگار زيرو رو شد براي داشتن عشقت همه جونم آرزو شد تو نفس كشيدي انگار نفسم بريد تو سينه ابرو باد و دريا گفتن حس عاشقي همينه اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي اما تا قايقي اومد از من و دلم گذشتي رفتي با قايق عشقت سوي روشني فردا من و دلم اما نشستيم چشم به راهت لب دريا ديگه رو خاك وجودم نه گلي هست نه درختي لحظه بي تو بودن مي گذره اما به سختي دل تنها و غريبم داره اين گوشه مي ميره مي رسه روزي كه ديگه قعر دريا ميشه خونم اما تو درياي عشقت باز يه گوشه اي مي مونم
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/13ساعت 14:28 توسط خانمی |
گمان کردم که او هم مثل من عاشق ترین عاشق در این دنیاست گمان کردم که غمخواری برای این دل تنهاست ولی افسوس... ولی افسوس
همه از عشق گفتنها تمام گریه کردن ها
تظاهر بود...تظاهر بود
همه عاشق نوازیها تمام صحنه سازیها
تظاهر بود...تظاهر بود
به خود گفتم دوباره بخت یارم شد
به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شد
به خود گفتم که یار و یاورم دور از دیارم شد
به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شد
ولی افسوس
...ولی افسوس
...همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها
همه عاشق نوازی ها تمام صحنه سازیها
تظاهر بود...تظاهر بود
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/13ساعت 14:24 توسط خانمی |
گمان کردم که او هم مثل من عاشق ترین عاشق در این دنیاست گمان کردم که غمخواری برای این دل تنهاست ولی افسوس... ولی افسوس
همه از عشق گفتنها تمام گریه کردن ها
تظاهر بود...تظاهر بود
همه عاشق نوازیها تمام صحنه سازیها
تظاهر بود...تظاهر بود
به خود گفتم دوباره بخت یارم شد
به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شد
به خود گفتم که یار و یاورم دور از دیارم شد
به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شد
ولی افسوس
...ولی افسوس
...همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها
همه عاشق نوازی ها تمام صحنه سازیها
تظاهر بود...تظاهر بود
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/13ساعت 14:24 توسط خانمی |
چه ساده بهم می گويند که دوستت دارم ، عاشقتم و ......... چه ساده و چه پوچ و بی محتوا به هم می گويند که دوستت دارم و تا هميشه به يادت هستم.!!!!؟ چرا اين واژه های مقدس و با ارزش،واژه هايی مانند: عشق،دوست داشتن،صداقت،صميميت،معرفت،سخاوت،با هم بودن و ....... نقل ونبات هر مکالمه تلفنی و حضوريه سراسر تذوير و ريا گشته. چرا آدم ها انقدر پست و ذليل شده اند که به راحتی و با تمام گستاخی روی تمام ارزش ها،مقدسات وقول هايشان پا می گذارند و به آسانی آن ها را فراموش می کنند. چرا؟ چرا؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خدايا قدم هايم را در راه عشق و دوست داشتن،استوار گردان. دست هايم را در فشردن دست های معرفت،بيرومند گردان. زبانم را برای ادای صداقت و حقيقت ،شيوا گردان
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/09/06ساعت 20:41 توسط خانمی |