|
رویای مهربانی های دخترک |
|
|
زمين چرخيد یازده بار و تو سلام نگفتی کجای این خاک از تو معطر است؟ آی مرحم زخم های کهن! مرغان گرگرفته را پناهی کجاست؟ چارسو دشت چارسو فریاد چارسو شلیک قبای تو تنها تسلای خاطری بود که هرگاه آشوب توفان سایهء مرگ را نزدیک تر می کرد پرستو ها سراسیمه در آن پناه می جستند اینک کجای این خاک از تو معطر است؟ ما کدامین غربت خویش را نم نم گریه کنیم؟ چرا نگاهت را گرفته ای؟ ای مهربان بابه! نوازش دستانت چه کوتاه گشته است! کوچه ها را بنگر! های های کیست که اینسان سرکشیده تا آسمان؟ پیرمردان آمده اند زنان آستین تکیده با دستمال ترشده از اشک تناب و تازیانه بردوش و کودکان به امید فردای روشن پریشان تر از باد تو را می پالند کجاستی؟ دستان تهی منتظر بارانند دیده ها به نگاه تو ختم می شوند چشمانت را دریغ مدار از گره ریسمان بارش خون را تماشا کن چشم به سلسلهء زنجیر ها بسپار این دشت ستم پایانی ندارد کوچه ها را بنگر! این ضجهء گرسنگان است استخوان ما را بازار آورده اند مرگ هم سکه ای نمی شود برای گدایان شهر ما کفش های مان را وصله زدیم تا صدای تو بی پاسخ نماند ما نخواستیم و نخواسته بودیم شرم خوان دیگران باشیم به امید آب تن به شط دشت زدیم اما نامردمان آفتاب را سایه انداختند تا اسپ ها مان افشار چندول دهمزنگ برچی یا کنار دندان شکسته ات غزنی؟ نه, میان گیسوان خونین ابوذر آری! ای بابهء مهربان! از ویرانه ها جز گریه های مشوش که به گورستان ها منتهی می شوند- به گوش نمی رسد تنها پرچم سوختهء تو با نفس باد قطره قطره روی شانه هاي ما می چکد و ما جز نام تو کلامی نداریم فریاد ریختهء بودا را شب دفن کردیم ما را گفتند: \"هندوکش\" زنده است \"با با\" آری! جهان دو قطبی شده است؛ نیمی ابر, نیمی آفتاب نیمی خاک , نیمی خاکستر نیمی باد, نیمی باران کروزین ها کجا شتاب می کنند؟ جنازه ها بو گرفته اند و آسیاب از گردش افتاده و تو گفته بودی: ما عدالت اجتماعی می خواهیم ا کنون سلام ما را کی پاسخ خواهند داد؟ تنها دوچشمهء اشک؟ ما به مرگ خود اعتراف می کنیم ما به مرگ خود عادت کرده ایم ما تشنه گان چشمه چشمه را کور کردیم و اینک ایستاده ایم؛ عابر عریان مسلخ پر از دستان بریدهء ماست انگار کفر مان نتیجه داده است ما چشمان خود را باخته ایم به قماری که نه سرابیست و نه آبی ما دست از خود شسته گانیم وقتی فراموش کردیم ما هم سایه ای داریم تیر مان زدند گفتیم: مبارک باشد از اسپ پیاده شدیم تا مباد افسار اسپ ارباب را اهانتی گردد سیب ها را از ما ربودند و ما زمين سوخته را چشم دوختيم دهن اما پر از خون انگشتانی که خود از خود کم کردیم اینک در خود به جستجوی خویشتنیم گم شده فراسوی آسمان را می گردیم در پی نان پرواز آواز بیگانه ای را فراز خانه مان تعقیب می کنیم اگر چند کلاه مان بر سر است و تذکره هاما در جیب ایستاده ایم روی تکه خاکی که هرگز از ما نبوده است ما در سرزمین دیگری شخم زدیم سرزمین تابوت و تازیانه سرزمین هزاررنگ سرزمین هزار نقشه سرزمینی که با پرچم های افراشته تکه تکه شده است هر قدم مزاریست برای گریستن آه! کجای این خاک از تو معطراست؟ بیا تا باهم بگرییم و تو گفته بودی : وحدت ملی یک اصل است اما ما ایستادیم هر کدام روی پرچمی؛ سرخ سیاه سبز سپید کرکس ها بالای سر ما راه می روند ما به مرگ خود را اعتراف می کنیم ما به مرگ خود عادت کرده ایم ما از يال اسپ ها مان قمچيني ساختيم كه اينك تازيانه اي شده است تا از ما آواز تلخ هفتاد پشت ما را فراياد آرد ما خواسته بوديم بهشتي بنا نماييم كه نام آن افغانستان است اما دريغا! اين سكه ناچل افتاد خود در پي مرگ خويش برامديم نفرين شده سر برزانوي باد گذاشتيم و ندانستيم افغانستان كجاست؟ رد پاي تو را گرفتيم تاساحل فرات دعوت مي كند به اميد آب تن به شط دشت زديم یازده بار و تو سلام نگفتی کجای این خاک از تو معطر است؟ آی مرحم زخم های کهن! مرغان گرگرفته را پناهی کجاست؟ چارسو دشت چارسو فریاد چارسو شلیک قبای تو تنها تسلای خاطری بود که هرگاه آشوب توفان سایهء مرگ را نزدیک تر می کرد پرستو ها سراسیمه در آن پناه می جستند اینک کجای این خاک از تو معطر است؟ ما کدامین غربت خویش را نم نم گریه کنیم؟ چرا نگاهت را گرفته ای؟ ای مهربان بابه! نوازش دستانت چه کوتاه گشته است! کوچه ها را بنگر! های های کیست که اینسان سرکشیده تا آسمان؟ پیرمردان آمده اند زنان آستین تکیده با دستمال ترشده از اشک تناب و تازیانه بردوش و کودکان به امید فردای روشن پریشان تر از باد تو را می پالند کجاستی؟ دستان تهی منتظر بارانند دیده ها به نگاه تو ختم می شوند چشمانت را دریغ مدار از گره ریسمان بارش خون را تماشا کن چشم به سلسلهء زنجیر ها بسپار این دشت ستم پایانی ندارد کوچه ها را بنگر! این ضجهء گرسنگان است استخوان ما را بازار آورده اند مرگ هم سکه ای نمی شود برای گدایان شهر ما کفش های مان را وصله زدیم تا صدای تو بی پاسخ نماند ما نخواستیم و نخواسته بودیم شرم خوان دیگران باشیم به امید آب تن به شط دشت زدیم اما نامردمان آفتاب را سایه انداختند تا اسپ ها مان افشار چندول دهمزنگ برچی یا کنار دندان شکسته ات غزنی؟ نه, میان گیسوان خونین ابوذر آری! ای بابهء مهربان! از ویرانه ها جز گریه های مشوش که به گورستان ها منتهی می شوند- به گوش نمی رسد تنها پرچم سوختهء تو با نفس باد قطره قطره روی شانه هاي ما می چکد و ما جز نام تو کلامی نداریم فریاد ریختهء بودا را شب دفن کردیم ما را گفتند: \"هندوکش\" زنده است \"با با\" آری! جهان دو قطبی شده است؛ نیمی ابر, نیمی آفتاب نیمی خاک , نیمی خاکستر نیمی باد, نیمی باران کروزین ها کجا شتاب می کنند؟ جنازه ها بو گرفته اند و آسیاب از گردش افتاده و تو گفته بودی: ما عدالت اجتماعی می خواهیم ا کنون سلام ما را کی پاسخ خواهند داد؟ تنها دوچشمهء اشک؟ ما به مرگ خود اعتراف می کنیم ما به مرگ خود عادت کرده ایم ما تشنه گان چشمه چشمه را کور کردیم و اینک ایستاده ایم؛ عابر عریان مسلخ پر از دستان بریدهء ماست انگار کفر مان نتیجه داده است ما چشمان خود را باخته ایم به قماری که نه سرابیست و نه آبی ما دست از خود شسته گانیم وقتی فراموش کردیم ما هم سایه ای داریم تیر مان زدند گفتیم: مبارک باشد از اسپ پیاده شدیم تا مباد افسار اسپ ارباب را اهانتی گردد سیب ها را از ما ربودند و ما زمين سوخته را چشم دوختيم دهن اما پر از خون انگشتانی که خود از خود کم کردیم اینک در خود به جستجوی خویشتنیم گم شده فراسوی آسمان را می گردیم در پی نان پرواز آواز بیگانه ای را فراز خانه مان تعقیب می کنیم اگر چند کلاه مان بر سر است و تذکره هاما در جیب ایستاده ایم روی تکه خاکی که هرگز از ما نبوده است ما در سرزمین دیگری شخم زدیم سرزمین تابوت و تازیانه سرزمین هزاررنگ سرزمین هزار نقشه سرزمینی که با پرچم های افراشته تکه تکه شده است هر قدم مزاریست برای گریستن آه! کجای این خاک از تو معطراست؟ بیا تا باهم بگرییم و تو گفته بودی : وحدت ملی یک اصل است اما ما ایستادیم هر کدام روی پرچمی؛ سرخ سیاه سبز سپید کرکس ها بالای سر ما راه می روند ما به مرگ خود را اعتراف می کنیم ما به مرگ خود عادت کرده ایم ما از يال اسپ ها مان قمچيني ساختيم كه اينك تازيانه اي شده است تا از ما آواز تلخ هفتاد پشت ما را فراياد آرد ما خواسته بوديم بهشتي بنا نماييم كه نام آن افغانستان است اما دريغا! اين سكه ناچل افتاد خود در پي مرگ خويش برامديم نفرين شده سر برزانوي باد گذاشتيم و ندانستيم افغانستان كجاست؟ رد پاي تو را گرفتيم تاساحل فرات دعوت مي كند به اميد آب تن به شط دشت زديم
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 21:42 توسط خانمی |
7- "عشق تو هوس است اما عشق من واقعی ست! " هوي و هوس واژه هايي هستند که در محاوره غلط به کار مي روند. مثلا مي گويند آن عشق نبود يک هوس بود! در صورتي که هوس کلمه ايست عربي معادل واژه ي" شيدايي" به فارسي يا mania)) به انگليسي .در تعاريف هوس نوعي جنون است .هوس به حالات از هم گسيختگي عقلاني همراه با تاثر شديد مانند حالت سودا که به انحراف مي کشاند تعريف شده است.هوي همان آرزو و هوس است مثلا مي گويند فلاني دچار هوي و هوس شده يعني آرزويي و يا عشقي در سر دارد که معادلش در انگليسي در برابر هوي واژه ( passion ) است .هوي درلغت به معني عشق و شهوت است مثلا مي گويند فلاني تابع هواي خويش است هوي اصطلاحا به معناي ميل شديد به چيزي ست که مورد علاقه و مطلوب است چه پسنديده چه ناپسند اين عاطفه با انفعال و تصورات مختلفي همراه است و فرق آن با مطلق ميل يا ميل ساده در مدت و شدت و غيرت و قدرت است بنابراين عشق ،هوي است زيرا ميل شديدي است که بر نفس چيره مي شود و آن را از توجه به غير معشوق باز مي دارد و متصف به غيرت است و بر عقل مسلط است (تعاريف فلسفي ). عوام مي پندارند هوس يک خواهش نفساني موقت است مثل هوس خوردن بستني . اينجا بهتر است از واژه "ميل" يا"رغبت " استفاده شود."ميل دارم ازدواج کنم "يعني کشش ازدواج کردن در من ايجاد شده اما "هوس کرده ام ازدواج کنم"يعني به سرم زده است يا حماقت به سرم زده. 8-فرق گذاردن منطقي بين هوس و عشق آسان نيست . اما منطقا عشق همان هوي ( passion )است .يا هوس لازمه ي عشق است اما به گونه اي ديگر نيز مي توان چنين مراحلي را براي وجود عشق قائل شد : اولين مرحله توافق ، دوم انس ،سوم هوي ،چهارم دل دادن ،پنجم بندگي ،مرحله ششم حيراني و سرانجام عشق است 9-اما عوام معمولا فکر مي کنند عقل درست تقسيم شده و بايد دنبال عشق و پول رفت !در حاليکه تعقل مستلزم 1-مطالعه پيگير و روشمند2-تجربه ذهني و عيني 3- مراقبه است. براي همين ما رنج مي کشيم .يعني نمي دانيم عقل في النفسه يک قابليت است نه يک قدرت .يعني بايد عقل را با مطالعه و مراقبه و تجربه قوي کرد و انسان به خودي خود چيزي شبيه گاسپار هاوزر فيلم ورنر هرتزوک است! البته گاسپار هاوزر عقب مانده شرف دارد به کساني که نمي دانند يا اندکي مي دانند اما در توهم دانايي به سر مي برند. در نهج البلاغه مطلب تکان دهنده اي ديدم که نقل به مضمون مي کنم: " ندانستن خطرناک نيست کم دانستن خطرناک است زيرا آنکه نمي داند مي گويد نمي دانم اما آنکه کم مي داند در توهم دانستن است و مي گويد مي دانم!" مثال خوبي براي درک اين قضيه است هرکس از خود بپرسد چند نفر از اطرافيانش را به تعقل و خردمندي قبول دارد؟جواب بسيار تکان دهنده و نااميد کننده است گويي خردمند موجودي خيالي است. 10-چرا عشاق بیشتر به وصال نمی رسند و ناکام می مانند؟ همخوابگي نزد عاشق مقدمه وصال است موخره ي آن ازدواج است . بدین ترتیب سه گروه را بين عشاق مي توان تشخيص داد. 1)بسياري از عشاق هستند که از تملک جنسي و همخوابگي ناکام مي مانند . 2)بسياري هستند که موفق به رابطه جنسي مي شوند اما به دلايلي مختلف در ازدواج کردن ناکام مي مانند. 3)گروه سومي هم هستند که ازدواج هم مي کنند اما به دلايل و عللي که ذکر شد توانايي و قابليت ادامه زندگي را ندارند . دلیل اينکه مي گويند عشق جاودانه است شاید همين باشد!هيچ انساني نيست که بتواند تا آخر عمر عاشق کسي باشد که هميشه در خانه جلوي رويش باشد.و گویا فرمول ابدي عشق اين است :وقتي عاشق و معشوق به هم مي رسند از هم دور مي شوند و وقتي از هم دور شدند به هم نزديک مي شوند .اين فرمول تا فرسودگي کامل عشق به علل مختلف ادامه خواهد داشت. معمولا عشق و عاشقي در سنيني رخ مي دهد که فرد قدرت تشخيص نيازهاي خود و درک قابليت هاي ديگران را ندارد.به محض اينکه ظواهر طرف مقابل شيدايشان کرد درباره شخصيت و اخلاق و کردار طرف مقابل دست به اغراق و بزرگنمايي مي زنند و خود را درگير تار عنکبوتي مي کنند که خودشان از معشوق بافته اند.بيشتر کم سن و همسن هستند و اختلاف سني معقولي ندارند و اين به وخامت اوضاع مي افزايد. درک درستي از شخصیت افراد و رویکرد همه جانبه ای براي انتخاب فرد ايده آل ندارند .در شناخت انسانها خام هستند و معمولا عاشق کسي مي شوند که براي هم ساخته نشده اند . معمولا مردان عاشق وقتي به وصال مي رسند بعد از چندي اساتيد مسلم خيانت مي شوند چرا؟ شايد مي فهمند چه کلاهي سرشان رفته است! عشق عدم تعادل است و دوستي نشان تعادل يعني اگر شما انسان متعادلي نباشيد سخت کسي شما را به دوستي مي پذيرد اما وقتي عاشق مي شويد يعني اينکه تعادل عقلي و ذهني خود را از دست داده ايد براي همين است اکثرا به عشق خود نمي رسيد. هيچ کس قادر به زندگي با کسي نيست که درباره او مسخ شده و عقل خود را باخته است. همچنين عاشق با ندانم کاري ها و اعمال احمقانه خود هميشه باعث خرابي کارها مي شود.(مسلم است که عاشق آدم معقولي نيست) آرزوي عاشق و معشوق وصال است يعني رابطه کامل جنسي در بي زمان اما در خيال زندگي مشترک هستند يعني مي گويند آرزوي ما زندگي با هم است نه سکس و رابطه جنسي دائم.اما وقتي به يکديگر دست پيدا مي کنند يعني به بستر مي روند و کمپلکس ها و عقده هاي جنسي گشوده مي شود توهم و خيالبافي رنگ مي بازد و هوش و حواسشان سر جايش مي آيد (چو عاشق از معشوقه کام گيرد –چراغ آرزوهايش بميرد) با حيرت به گذشته خود مي نگرند که چه غلطي کرده اند (اين بيشتر درباره پسران صادق است دختران در هر صورت عاشق زندگي مشترکند) اما چون خاطرات شديدا عاطفي و احساسي و قول و قرارهاي عاشقانه زيادي با هم داشته اند نمي توانند از هم جدا شوند پس با هم ازدواج مي کنند و چند وقت بعد اگر بر اثر نزاع هاي متعدد تلف نشوند در دادگاه خانواده قبل از جدايي اقدام به ايراد بحث هاي عقلاني در مدح طلاق مي کنند !!اين يعني اينکه گرچه به هم مي رسند اما به هم رسيدن دال بر با هم ماندن نيست. 11- اما به راستی فرق بین دوست داشتن و عشق چیست؟ عشق ،آزادي را از بين مي برد زيرا اساس آن بر تملک و تسخير است اما دوست داشتن بر اساس به رسميت شناختن آزادي طرفين است. نيچه مي گويد :"عشق ،شوق مفرط به تملک ديگري است.عاشق مي خواهد مالک بي قيد و شرط معشوق باشد با سيطره بي چون و چرا بر جان و تنش". يا به قول ژان پل سارتر" در عشق هر فردي ديگري را از "خود بودن"باز مي دارد و حالت فاعلي او را به حالت مفعولي مي کشاند و بدين سبب عشق ، بيزاري تغيير شکل يافته ايست که به برده ساختن ديگري مي انجامد". دوست داشتن بر پايه عقلانيت يا ارزيابي و سنجش است و عشق بر پايه غريزه کور جنسي به قول ابن سينا عشق يک مرض روان تني ست که منشا آن غريزه است .در دوست داشتن عقل حاکم است در عشق ، غريزه .ساموئل جانسون می گوید:"عشق خرد نادان و نابخردي داناست " .عشق با فاصله زنده است و وصال ، مرگ عشق است واما دوستي چه در فراق و چه در وصال زنده است "وعشق صداي فاصله هاست" .عاشق و معشوق بعد از وصال و برخواستن از بستر ديگر عاشق و معشوق هم نيستند. ذهن عاشق سراسر در طلب وصل است هدف عشق در نهايت تسخير جنسي دائم است اما هدف دوستي، لذت و فايده .به قول زکرياي رازي :"عشق يک عارضه رواني حاد است و عشاق بر اثر وابستگي جنسي از حيوانات هم پست تر مي شوند" .عشق کور است دوستي بينا شکسپير مي گويد :"عشق کور است و عاشق حماقت خود را نمي بيند در آنچه خوانده ام وآنچه از افسانه و تاريخ شنيده ام راه عشق حقيقي هموار نيست" .دوستي تعادل است و عشق عدم تعادل .عاشق سراسر شور است بي بهره از بصيرت . دوستي بهره اي از شو ر و بصيرت توام دارد .عشق شورش است شورشي که روان را ويران مي کند شوپنهاور مي گويد:" ريشه عشق در غريزه طبيعي جنسي است.عشق با نيروي غريزي خود عقل را وارونه کرده براي رسيدن به نر يا ماده ايده ال موجب آشوب در جان و روان مي شود براي رسيدن به معشوق سلامتي ثروت و مقام را تباه مي کند .هر عمل عاشقانه عاقبتي مضحک يا غم انگيز دارد". براي همين عشق شٌر است زيرا مرض ست.عشق با سن نسبت معکوس دارد هر چه سن بالا تر مي رود ميزان ابتلا به عشق فرو مي کاهد زيرا عشق عارضه اي جنسي است شوپنهاور به حق می گوید که شما بيست سال به سن معشوقه خود بيفزايد آنگاه تاثير آن را بر روان خود دريابيد!. اما دوستي زمان و سن و سال نمي شناسد .شما مي توانيد با پانزده سال سن بهترين دوست مردي نود ساله باشيد اما نمي توانيد معشوقه ي او باشيد .مي توانيد با پنجاه سال سن بهترين دوست يک دختر ده ساله باشيد اما نمي توانيد معشوقه ي او باشيد از طرفي به دليل اينکه عشق امري جنسي است به طور معمول مربوط به جنس هاي مخالف است .اما دوستي فاقد ملاک جنسيت است. عشق اضطراب و انتظار است و دوستي راحتي و عافيت به قول مارسل پروست "در عشق جان را آرامشي نيست چرا که هر چه به چنگ آوري در آرزوي بيشتري " .عاشق مبهم و گنگ است و دوست ، واضح و متمايز. عشق وجدان و اخلاق و آبرو نمي شناسد در حاليکه لازمه ي دوستي اين هر سه است.عشق ديوانه است سر به باد مي دهد دوستي عاقل است و در فکر سرافرازي . آخر عشق سرافکندگي و سرزنش ست آخر دوستي بي نيازي و مصلحت .عشق پرستش و سر سپردگي ست دوستي احترام و چمداشت. عشق مانند فتح قله است عاشق در طلب معشوق به قله عشق مي رسد قله ي عشق وصال است يعني بستر و رابطه کامل جنسي و وقتي قله فتح شد کوهنورد در قله نخواهد ماند و اين وفات عشق است.عشق جبر است و افتادني دوست داشتن اختيار است و آموختني.عشق ناکام ،يا به جنايت ختم مي شود يا به انزوا ،دوستي ناکام ،فراموش مي شود.عشق دکان خامان است دوستي خانه پختگان.عشق في النفسه شر است چون جنون است اما دوستي في النفسه شر نيست مي تواند هم خوب و يا بد باشد . عشق بر اساس توهم پيش مي رود دوستي طبق واقعيت . عاشق هر چه طماع تر باشد فداکار تراست زيرا براي ايجاد کشش در معشوق کوشش فراوان لازم است.براي همين عشق معناي بردگي ست و عاشق نه اسير معشوق که اسير حرص لايزال خويش است. 12-. جوان امروز دو تجربه کاملا متفاوت از عشق دارد از طرفي وقتي سراغ سینما و ادبيات و ترانه ها ميرود مي بيند هيچ چيز از عشق زیبا تر و سازنده تر نيست و انسان براي زندگي مثل اکسيژن به عشق نياز دارد و از طرفي وقتي عملا عاشق کسي مي شود معمولا پس از آسيب هاي روحي و روانی و مالي درميابدکه اتفاقاچيزي مخرب تر از عشق وجود ندارد و به نظر می رسد عشق بیشتر براي مرگ لازم است تا زندگي .
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 21:40 توسط خانمی |
يكي ازمهمترين تمايزات نيچه با فلاسفه مـاقبل ومـابعـدخود،گريز اوازسيستم سازي ومرتب نويسي بوده است.به عبارت ديگرنيچه مباني فلسفه خودرابطوردقيق ومنظم بيان نكرده بلكه درمجموعه آثارش بارويكـردي شـاعرانه ( چه به لحاظ ادراكات ودريافت هاي شهـودي وچه به لحاظ نثـروشيوه بيـان )در يافت هاي جرقه گونه اشراقي رابازباني شاعرانه بيان مي كند.بنابراين اولين كاربراي فهم نيچه وميراث او، كنكاش درمبـاني ومفاهيم كليدي فلسفه اوست كه بـه شكلي نامصـرح وپنهان به انديشه هاي اومجـال تناوري وپرشاخ وبرگ شدن داده است . اراده معطوف به قدرت : كليدي ترين گشاينده ابواب تفكرات نيچه اصطلاح “ اراده معطوف به قدرت ” است . اراده معطوف به قدرت هم قانون رفتاربشري وهم پايه اي ترين ارزش حاكم برزندگي انسان است. بدين معنا كه همه حركات وسكنات وتفكرات بشري معطوف وناظربه تمايل به قوي شدن است . درمواجهه بااين اراده وتمايل ، دورويكرددرطول تاريخ بشروجودداشته كه به دوموضعگيري متفاوت به زندگي ودوگونه فرهنگ واخلاق متفاوت انجاميده است.ازسوي اخلاق رمگي وبردگي وازسوي ديگراخلاق وفرهنگ ابرانساني، كه درماوراي ارزش هاي متعارف ومتداول ايستاده است . بـردگان همـواره اراده معطوف بـه قدرت راتحقير، نفـي وانكارمي كـرده اندووانمودمي كـرده اندكـه انگيزه هاي حقيقت طلبي واخلاق محوري داشته اند درحاليكه درهمان حال مزورانه وپنهاني، معطوف به قدرت بوده اند واين دوگانگي به شاخص ترين صفت آنان كه ريا ودروغ بوده ، انجاميده است . بردگان بجاي رويكرد صادقانه وشجاعانه وبيـان عبارت “ ابن خوب است وحقيقت داردچـون من آن را مي خواهم ” بـه توجيهات غيـراراده گـرايانه نظيـرتوجيهات معطوف بـه حقيقت وعلـم واخلاق متوسل مي شوندووانمود مي كنند آنچه برزبان مي رانندنـه ازتمايلاتشان ،بلكه ازتعهدوالتزامشان نسبت به يك حقيقت برتروارزشهاي عيني وخارجي سرچشمه مي گيرد.نيچه مي كوشدثابت كندكه اين حقايق عيني وخارجي وجودندارندودرواقع ازآنجاكه جرأت وشهامت ابرازتمايل به قدرت راندارند به تمايلات وخواسته هايشان لباس منطق واخلاق مي پوشانند . نيچه ازطريق تبارشناسي وروانشناسي بردگان ، ريشه اين اخلاق رادريأس ونفرت وانتقامجويي ومرگ انديشي آنهاازموضع ضعف وفقدان قدرت مي داند. ابرانسان سرفرازانه عبارت“من آن رامي خواهم پس خوب است وحقيقت دارد”راجايگزين عبارت“چون خوب است وحقيقت داردپس من آن رامي خواهم ” مي كند . نيچه به چيزي بنام اخلاق عيني وجمعي اعتقادندارد ومي گويد:“چيزي بنام پديده اخلاقي وجودندارد، آنچه هست تفسيراخلاقي پديده هاست .”( فراسوي نيك وبد ) زرتشت مي گويد : “ اين موافق ذوق وسليقه من است واين نه خوب است نه بـد.بلكه سليقه من است وهرچه باشد من نه ازآن شرم دارم ونه پنهانش مي كنم .” ( چنين گفت زرتشت ) بردگان ، ميان مايگان متوسطي هستندكـه تابع اخلاق دسته جمعي ورمگي هستندودرفراسوي نيك وبـدبـه بن شكني ارزش وبت هاي فرهنگي حـاكم بـه بازآفريني ارزش هاي ويـژه خودنمي پردازندولي ابرانسان است كه نه خادم است ونه مخدوم. زرتشت بخلاف سايرپيامبران به دنبال تبليغ وافزايش خيل مؤمنان ومعتقدان به خويش نمي گردد.ابـرانسان اصولا“ نجات دهنده نيست ورسالتي جـز خوب وشـاد زيستن وتمام وكمال زيستن ندارد.هركس بايدراه خودرابرود. “ اين راه من است .راه شماكدام است . . . زيرا طريقه وراه منحصربفردنيست .چنين گفت زرتشت ” “ بدترين پاداش يك استاداين است كه شاگردانش تاابددرحال شاگردي وي باقي بمانند . . . شمامعتقدين به من هستيدولي فايده اعتقادچيست ؟ شماهنوزخودرانيافته ، مرايافتيد.چنين است رسم وراه تمام معتقدان . . . اكنون بـه شما توصيه مي كنم مراگم كنيدوخودرابيابيدوبدانيدكه تـاهمه شمامرا انكارنكنيدمن بسوي شمابازنخواهم گشت .” ( چنين گفت زرتشت ) معتقدازآن خودنيست ، فقط مي تواند ابـزاري بـراي بهـره گيري ديگران شود.هرگونه اعتقادي نشانه ازخودبيگانگي است . “بهتراست باعقايدخودمان يك ابله سفيه باشيم تااينكه باعقايدديگران يك دانشمندبه حساب آئيم .“ (چنين گفت زرتشت ) امـاابـرانسان تابع ومتبوع نيست .راه يگانه ومنحصربفردخودرامي رود : “ بزرگترين كس آن است كه تنهاترين كس تواندبود ودرپرده ترين وكژروترين ، مردي فراسوي نيك وبد ، سالارفضائل خويش،سرشار ازاراده . . .” ( فراسوي نيك وبد ) تنهايي انسان انزواطلبي بيمارگونه نيست بلكه فراراز خودباختگي است : “يك نوع تنهايي است كه پناه وملجأ بيماران است ولي نوعي ازتنهايي هم وجوددارد كه انسان راازآسيب بيماران نجات مي دهد .” ( چنين گفت زرتشت ) “ هرچه بي چون وچراست ازمقوله بيماري است ” ( فراسوي نيك وبد ) نيكي ضعفا ازسرضعف است : “ اينان چون پنجه هاي مفلوج دارند وشرارت نمي توانندكردخودرانيك وصالح مي پندارند” ( چنين گفت زرتشت ) اينان چون كينه ورزوحسودند،كينه وحسدراانكارميكنند:“ شما آنقدربزرگ نيستيدكه كينه وحسدرا نشناسيد، پس آنقدربزرگ باشيدكه ازداشتن كينه وحسد شرمنده نشويد .” ( همانجا ) بردگان شجاعت وصداقت ندارند : “ حال من ازديدن كساني كه دزديده ازپنجره هاي نيمه باز مي نگرند ، بهم مي خورد. . . مرددرستكارباسروصداقدم برمي دارد ولي گربه روي زمين پاورچين وآهسته پامي گذارد .” ( همانجا ) نيچه علاوه برنفي اخلاق رسمي وجمعي ، حقيقت عيني وخارجي راهم نفي مي كند: حقيقت شكل مخدوش وتحريف شده اراده است كه درزورق توجيهات منطقي پوشانده شده است: “درباره اينكه حقيقت چيست شايدتاكنون حقيقت نگفته باشد .” ( فراسوي نيك وبد ) “ هرفلسفه ، فلسفه اي درنهان دارد، هرباوري نهانگاهي است وهركلمه نقابي ” ( فراسوي نيك وبد ) “ انسان هميشه از ايمان سخن گفته ولي هميشه به حكم غريزه عمل كرده است .”(دجال ) “ عقايدجززندان نيستند .” (دجال) “ حقيقت هرگزبامطلق سروكارنداردوطرف نمي گيرد .” ( چنين گفت زرتشت ) شورزندگي : نيچه فلسفه زنـدگي راجايگـزين فلسفه اخلاق وفلسفه علم ( گرايشات حقيقت محوروارزش مـدار) مي كند.اصل ، خودزندگي است وعقل وعلم واخلاق خادم آنند ، درحاليكه هميشه وانمودمي شودزندگي خادم علم واخلاق است. ابرانسان نيچه سرشارازنيروي حيات وشورزندگي است.اوازتمايلات غريزي خودشرمگين نيست وخود رابدون توجيهات وتوضيحات ظاهرا“منطقي واخلاقي ، عريان مي كند : “ من خجلت هاوشـرمسارهاي حقيـرانه وتقواهاي بي ارزش تـرا ، اي روح ، ازتـودوركرده ام وتراقانع ساخته ام كه لخت وعريان درمقابل چشم خورشيدبايستي. ” ( چنين گفت زرتشت ) “ گمان مبريدكه من شما رابه كشتن غرايزتان رهبـري مي كنم .من تنها شمارابـه معصوم نگه داشتن غـرايزتان مي خوانم . . . مـاده سگ شهوت ازكليه حركـات وسكنات مردمان پاكدامن وپرهيزكارسربدر مي آورد . . . كسي كه نمي تواندعفيف باشدبهتراست ازآن بپرهيزدمبادا روحش آلوده گردد.”(چنين گفت زرتشت ) نيچه گناه بزرگ بنيانگذاران اخلاق رمگي رادرمنع شادي وتبليغ افسردگي مي داند : “ ازروزي كه بشربوجودآمده خيلي كم شادماني كرده است .اي برادران ! گناه اصلي ،همين است ووقتي مابهترراه شادبودن راآموختيم ،صدمه زدن ورنجاندن ديگران رابهترازيادخواهيم برد.(همانجا) نيچه رقص مقدس راآموزش مي دهد : “ هرروزي كه درآن پايكوبي نباشدگمشده وتلف شده است وهرحقيقتي كه باخودخنده نياورد، دروغ است .” ( همانجا ) “ بزرگترين گناه روي زمين حرف آن كسي بودكه گفت بدابحال كسي كه درروي زمين بخندد؟ . . . اي عاليمـردان بـدترين عيب شما اين است كـه هنـوز رقصيدن يك مـردواقعي يعني رقص بماوراء خـودرا نياموخته ايد. . . فراترازخودخنديدن رابياموزيد.قلوب خود را اي رقاصان خـوب بلند كنيد وتـامي توانيد آنانرابسوي بالا بكشانيدوهرگزخنده ازته دل رافراموش نكنيد ... من خنده رامقدس ساخته ام . . .”(چنين گفت زرتشت ) ابرانسان نيچه سرنوشت خودرارقم مي زندومي داندبراي چه هست وچراي زندگيش رامي داند . . . “ وكسي كه چراي زندگيش را مي داندباهرچگونه اي سرخواهدكرد .”( شامگاه بتان) اين جمله جاودان نيچه، كل روانشناسي “معنادرماني” منسوب به ويكتورفرانكل رادرخودخلاصه كرده است . “آن زماني كه من دستخوش اتفـاقـات بودم گـذشت واكنـون چه مي تواند برمن بگذردكه ازخودمن نباشد.” ( چنين گفت زرتشت ) “ بشرموجودي است كه بايدبرخودغلبه كند .” ( همانجا ) يكي ازمهمترين عرصه هاي زنـدگي غـريـزي وپـرشـوررا نيچه درپـرداختن به هنروخاصه موسيقي مي داند : “ زنـدگي بدون موسيقي اشتباه است .بـاكمترين چيزي مثلا“ آهنگ ني مي توان خوشبخت شد”، . . ( شامگاه بتان ) اوانگليسي هارابخاطرنگاه مدمغ ومنطقيشان به زندگي نكوهش مي كند: “ حتي دروجودآدم ترين انگليسي نيزچيزي ازموسيقي وجودندارد.درحركات روان وتن يك انگليسي هيچ آهنگ ورقص وشوقي وجودندارد .” ( فراسوي نيك وبد ) نيچه وعشق : ابرانسان نيچه بانفي اخلاق متعارف ومتداول به فراسوي اخلاق يعني بـه قلمرو عشق وعـرفان خـود انگيخته گام مي گذارد.اگردرقلمرواخلاق متعارف،“ دادن” يك ارزش است ،درفراسوي نيك وبداين “خوب گرفتن”است كـه ارزش تلقي مي شود.ابرانسان نيچه اي آنقدرسرشارازايثاروخوبي است كه ماننددرختي پربار،ازگيرنده براي سبك كردن بارش تشكرمي كند: “ توآموختي كـه چقدرخـوب بخشيدن ، ازخـوب گرفتن مشكلتراست وآموختي كه خـوب بخشيدن زيركانه ترين هنرهاي مهرباني است …آيا دهنده نبايدازگيرنده تشكرنمايد؟ …“ اي خورشيد بزرگ اگـر كسي نبودكـه روزت رانثارش كني خوشبختي توكجابود . . . ” وزرتشت مي گويد: “ من چون زنبورعسلي كه بيش ازحـد عسل گردآورده بـاشداحتياچ دارم كه دستهايي بسويم درازشودتـاقسمتي ازآن رابرآنان نثاركنم ،” (چنين گفت زرتشت ) “ كارهاي عاشقانه راهميشه فراسوي نيك وبدانجام مي دهند .” ( فراسوي نيك وبد ) نيچه عشق وخوبي رابصورت طبيعي وغريزيش مي خواهدنه بعنوان وسيله اي براي گرفتن پاداش اين جهاني يا آن جهاني ،حركت صحيح هدفي درخارج ازخودندارد،مثل محبت مادركه برخلاف محبت پدربي مقصدوبي هدف است : “ شمانسبت به شريعت من كه مي گويداصلا“ پاداش دهنده ومكافات دهنده اي وجودندارد خشمگين شده ايدوبراستي كه من حتي نمي گويم كه پـرهيـزكاري خودپاداش خوداست . . . شما پـرهيـزكاري و فضيلت رامانندپدري كه فرزندخودرادوست بدارددوست مي داريد ولي هرگزشنيده ايدكه مادري درازاي محبت به فرزندش ، طلب پاداش كند؟ ” ( چنين گفت زرتشت ) “ به راستي كه من رحيماني راكه ازرحم خود لذت مي برند دوست نمي دارم ” ( همانجا) نيچه بجاي عشق به همسايه عشق به غيرهمسايه راتعليم مي دهدوبه سبك نگارش عهدجـديـددر مقابل عهدقديم واين بار درمقابل تعاليم مسيح مي گويد: “ من عشق نسبت به همسايه راتعليم نمي دهم بلكه مي گويم آنان رادوست بداريدكه نسبت به شما ازهمه دورتر مي باشند .” ( چنين گفت زرتشت ) وقبل ازعشق به همسايه ، عشق به خودرامي آموزد: “ همسايه خودرامانندخوددوست بداريدولي ابتدا خودرادوست بداريد. ” ( همانجا) نيچه ازترحم توصيه شده توسط پـرهيـزكاران ابرازتنفرمي كند ومي گويدرحم نبايد موجب شرمنده شدن طرف گردد : “ ترحم جرم وگناهي برعليه شرم است .”(همانجا) “ اگرشما دشمني داريدبدي اوراباخوبي پـاداش ندهيدزيـرااين امرموجب شرمساري اومي شودولي به اووانمودكنيدكه او، بااين عمل بدخود ، براي شما خدمتي انجام داده است . هـزاربار خشمناك شدن شما برشرمنده كردن طرف رجحان دارد .” ( همانجا) تبارشناسي فرهنگ يوناني : نيچه قبل ازميشل فـوكـو ازروش تبارشناسي بـراي ريشه يابي عناصرمسلط وموجودفرهنگي جامعه سودجسته است .دراين روش حركت ازحال به گذشته بـراي رديـابي منشأ پديده هاست درحـاليكه در بررسي هاي متداول تاريخي حركت ازگذشته بـه حال بافرض نوعي پيوستگي خطي وتـاريخي متـداول است . نيچه باهمين روش ريشه هاي اخلاق بردگي وابرانساني رادريونان باستان جستجومي كند. دوران اعتلاي فرهنگي يـونان بـاستان دوران تسلط فرهنگ“ ديونيسوسي” بودولي حاكميت فرهنگ “اپولوني” وسقراطي آغاززوال فرهنگ يونان باستان رارقم زد . “ ديـونيسوس” خداي شـراب وسرمستي وطرب وآشـوب وخردستيزي وحامل روح موسيقيايي زمانه بودو“ آپولون” خداي اعتـدال ونظم وعقل و مظهـرهماهنگي دوعنصرآپولوني وديونيسوسي وتعادل روح يوناني بود.اماسقراط عنصرديونيسوسي رابه نفع عنصر آپـولوني كنـارگذاشت وازاين به بعـد خلاقيت و آفرينش وهنـروشادي وسرمستي جايش رابه متوسط بـودن ومثل ديگران بودن ومثل هم بودن وزندگي بيمارگونه وملال آور داد. مشكل سقـراط وخطاي او واژگون كردن مناسبات“ زنـدگي” بـا “حقيقت واخلاق” بـوداومنادي اراده معطوف بـه حقيقت واخلاق بـود.سقـراط عقل رامخـدوم وزنـدگي راخادم آن كرد، درحاليكه اگرزندگي نباشد،نه عقل ونه علم ونه حقيقت ونه اخلاق، وجودو ارزش ندارند.زندگي برخلاف نظرسقراط،از همه چيز وازجمله ازحقيقت برتراست . باسقراط “دانش طربناك” يوناني زوال يافت . نيچه ومذهب : نيچه منتقدمذهب رسمي بخصوص مسيحيت وخدايي است كه مذاهب رسمي معرفي مي كنندتاآنجا كه“ مرگ خدا ”رااعلام مي كند. زرتشت خداي عوام رابه مناظره مي كشدكه چراصريح تربا انسان سخن نمي گويدوازانسان توقع فهم خودرادارد: “ ازاينكه مااورانفهميده ايم غضبناك مي شودولي چراپاكترو بي غل وغش سخن نمي گفت ،اگرخطا از گوش مابودچرابه ماگوشهايي دادكه اوراخوب نفهميم؟ اگرناپاكي درگوش هاي مابود،چه كسي اين ناپاكي رادرگوش هاي ماجاداد؟ . . . اوازكوزه هاوآفريده هاي خودانتقام مي گيردكه چرابد از آب در آمده اند*. . . بهتراست انسان خداي خودباشدتاچنين خدايي رابپرستد …” پاپ سالخورده درپاسخ اين سخنان زرتشت مي گويد: “ اي زرتشت توباچنين بي اعتقادي خيلي بيش ازآنكه تصورمي كني متقي وپـرهيـزكاري ! خدايي درباطن توست كه ترابه اين بي خدايي وخدانشناسي خوانده است .” ( چنين گفت . . . ) زرتشت هشدار مي دهد تاگرفتارمحدوديت نگري مذاهب نشويم : “ مواظب باش تامبادا يك مذهب محدودي ترابدام بكشدودچاريك روياي محدود سازد . . .” ( همانجا) نيچه تصورعوام ازخداوآفرينش رانوعي فريب دستورزبان تلقي مي كند. امري كه فلاسفه تحليل زبان هم بعدهابرآن تأكيدگذاردند. “مي ترسم نتوانيم ازدست خدا خلاص شويم زيرا هنوزبه دستورزبان باورداريم.“(شامگاه بتان) نيچه تصورازخدا به عنوان موجودي ذاتا متفاوت ومتقابل با انسان را برنمي تابدوبه نوعي اتحـادزمين وآسمان وخـداوانسان كه دررهيافت هاي عارفانه موردنظراست ، نزديك مي شودولي هرگزبه انكارخـدا نمي پردازدوبعضا“ بازگشتي به مذهبي شخصي وخدايي ويژه خوددارد. “آنكس كه گفت خداوندروح است،بزرگترين قدم را درراه بي اعتقادي برداشت .“(چنين گفت زرتشت ) نيچه مسيحيت رابه عنـوان رواج دهنده اخلاق بـردگي ورويكردمـرگ انديش وضعف آلودبه زندگي موردشديدترين حملات قرارمي دهدوهمينطورسيستم وسلسله مراتب كليسا را : “ آغاز تورات شامل كل روانشناسي كشيش است . كشيش فقط يك خطربزرگ مي شناسدآن هم دانش است . . . كشيش ازگناه ارتزاق مي كند، اوبه“حق العمل گناه ”نيازمند است . . .“خداتوبه كاررامي بخشد ” به زبان ساده آنكه به روحاني تمكين مي كند،گناه، اهرم واقعي قدرت است . .. ” ( چنين گفت زرتشت ) نيچه وسوسياليسم : نيچه اصولا“ مساوات وبرابري راغيرعادلانه مي داند.سوسياليسم به تفاوت دراستعدادهاوتوانايي ها توجه نداردوابرانسانهاي متمايزدرسيستم سوسياليستي مجال بروزوظهورندارند: “من خوش ندارم كه مرابا واعظين مساوات اشتباه كنندزيرا درنظرمن عدالت مي گويدافرادبشرمساوي نيستندوهـرگزمسـاوي نخواهندشد.اگـرمن بنحوديگري سخن مي گفتم عشقم نسبت به ابـرمردبه كجا مي رفت ؟ ” ( چنين گفت زرتشت ) نيچه وسرمايه داري : ازطرف ديگرحرص انباشت سرمايه وثروت راهم نكوهش مي كندو“ فقرمعتدل” راپيشنهادمي كند : “ اين زائد مردان رانظاره كنيد! اينان ثروت مي اندوزندوباآن فقيـرترمي شوند. . . حقاآنكس كـه كمتر مالك است ،كمترهم مملوك ديگران مي باشد. درود بي پايان به فقرمعتدل باد . ” ( چنين گفت زرتشت ) نيچه بورژوازي رانوعي دكانداري مي داندوبانوعي حسـرت ازگذشته كه حكـومت دردست اشـراف و پادشاهان بودسخن مي گويد: “بگذاردرآنجايي كه هنوزتنها زردكانداران مي درخشد،دكانداران حكومت كنند.ديگردوران پادشاهان به سر آمده است زيرا مردم لياقت پادشاهان را ندارند . . . ” ( چنين گفت زر تشت ) نيچه وسياست : نيچـه منتقدهمه حكومت هاست ودولت را غولي مي داندكه بــاخونسردي تمام دروغ مي گــويدو بزرگترين دروغي هم كه مي گويداين است كه خودرانماينده مردم مي داند .( چنين گفت زرتشت ) ظالم ومظلوم رابه يك اندازه نكوهش مي كند : “ آيا توغلام مي باشي؟ اگرچنين است بدانكه دوست كسي نمي تواني بود. آيا توظالمي اگرچنين است بدان كه دوست نمي تواني داشت .” ( همانجا ) اوبه حكومت ابرمردان معتقداست نه به دموكراسي وحكومت عوام و.متوسطان. وبه نوعي آريستوكراسي نخبگان اعتقاددارد: “اي برادران،بهترين افراد بايدحكومت كنندوهرجاشريعت ديگري جزاين دركارباشدعيب ونقص دركار خواهدبود.” ( همانجا ) درتقابل باصلح انديشي، نيچه سخنان تندي داردوصلح راارزشي مي داندكه ضعفا ازسرضعف تـرويج كرده اند: “ توبايد صلح را به عنوان وسيله جنگهاي نو،وصلح كوتاه رابيش ازصلح طويل دوست بداري . . . درآن عصري كه شمشيرهاچون ماران خوش خط وخال قـرمـزبه هم مي خوردند پـدران مـا زنـدگي راخـوب مي دانستند . .. صلح طولاني آنها راشـرمنده مي ساخت . . . ااين شمشيرها تشنه جنگ بودندزيرا يك شمشيرهمواره خون مي خواهدوازميل به خـون آشامي مي درخشد ”(همانجا)وتا آنجا جنگ رامي ستايد كه مي گويد : “ درروزگارصلح ،مردجنگي بجان خودمي افتد .”( فراسوي نيك وبد ) اوحتي ازمنظـري روانشناسانه علاقه خودبه رنگ خون راتوجيه مي كندوعلاقه به رنگ سفيد ( سمبل صلح ) رانشانه كمبودانرژي وشورحيات مي داند : “ زرد سيروقرمز آتشي: اين است آنچه سليقه من مي پسندد وخون راباهمه رنگها مخلوط مي كند . ولي آنكس كه خانه خودراسفيد مي كند، جان سفيدكرده خودرالومي دهد .” ( چنين گفت زرتشت ) اين گفته هاي نيچه درنكوهش دمـوكـراسي وصلح وتـرغيب جنگ وآريستوكـراسي، بـاعث شدبين انديشه هاي وي وفاشيسم ارتباطي برقراركنند.تاآنجاكه خواهرنيچه مصرانه معتقدبودكه بـرادرش مدافع نازيسم بوده است ونـازيها بـه سـربازانشان كتابچه اي حـاوي جملات آتشين نيچـه درستـايش جنگ مي دادند .اما هرچندممكن است حكومت نخبگان موردنظرنيچه عملا“ تبديل به نوعي فاشيسم گردد ، ولي لزوما“ نظرنيچه منطبق برالگوهاي فاشيستي نيست . وي بردگي واخلاق بردگي واخلاق رمگي ودروغ راكه همه آنها درحكومت هاي فاشيستي جمع است بشدت نكوهش مي كـرد.نقدي كه بـرتفكـر سياسي نيچه وارداست آن است كه حكومت نخبگان موردنظراوايده آلي است ودرعمل نه تنهابهترين حكــومتها نخواهدبودبلكه مي تواند به يك ديكتاتوري تمام عيار تبديل گردد . نيچه و زن : تندترين وشايدغيرمنصفانه ترين انتقادهاي نيچه متوجه جنس زن شده است .اومعتقداست كه زنهـا درته دلشان احساس حقارت مي كنند : “زنان درپس همه خودپسندي شخصي خودبازهم تحقيري غيرشخصي براي نوع “زن”دارند،”(فراسوي نيك وبد ) تنفرنيچه اززنان درقالب جمله قصارمشهورش نمايان است : “پيش زن مي روي،تازيانه رافراموش مكن”يا “زن خوب وبدهردوچوب مي خواهند.”(فراسوي نيك وبد) نيچه زنان رابه خاطرسطحي نگري ، ظاهرسازي ، خودآرايي ودروغگويي شان تحقيرمي كند : “ زنـان اين همه دليل بـراي سرافكندگي دارند . اين همه خرده بيني بي معنا ، اين همه سطحي نگري وخانم معلم بازي وگستاخي حقيروولنگاري حقيروجسارت حقيركه دروجودشان نهفته است .” “ من گمان مي كنم كه خودآرايي جزئي از“ زنانگي جاودان ” است ” “ زن رابا حقيقت چه كار؟ . . . هنربزرگ زن دروغگويي است وبالاترين مشغوليتش بـه ظاهروزيبايي ، مـامردان نيززنان رابواسطه همين خصوصيات دوست داريم چون به موجوداتي نيازداريم كه درآميزش با آنها وحماقت هايشان جديت وژرفي مابزرگ جلوه كند … ومگرنه آن است كه تاكنون اين زنان بـوده اند كه “ زن ” رابيش ازهمه سرزنش كرده اندنه ما ؟ ” ( فراسوي نيك وبد ) بعضي ازنيچه شناسان گفته اندكه نفرت نيچه اززن محصول ناكامي وشكست عشقي اوست ولي اگـر چنين هم نباشد بايدگفت نيچه زنان راازمنظروگفتماني مردسالار نگريسته است . سخن آخر : درخصـوص ميراث نيچـه ووجوه مثبت ومنفي اين ماترك بايدگفت نظريات اوراجع به زنان وسياست ودموكراسي كه بعضا“ هم بابنيادهـاي انديشه اوتضاددارند به فهم اساس فلسفه اولطمه زده است وبعضا“ مسائل اساسي طرح شده توسط اوراتحت الشعاع قرارداده است . علي ايحال شايدمهمترين كشف نيچه ازمنظري روانشناسانه تقدم تمايلات براعتقادات باشد.ازمنظـر اخلاقي، تصويري كه نيچه ازابرانسان بمثابه انساني كه خودواضع ارزش هاي شخصي خـوداست وگـرفتار اخلاق رمگي نيست وبـاذهن وقلب خـودزنـدگي مي كند، تصويري است كه بسياري ازكمال گـرايـن و روانشناسان كمال، موردتائيدقرارمي دهند. ازمنظر معرفت شناسانه هم قطعا نيچه يكي از بنيانگذاران پلوراليسم معرفتي است.وي با انكار امكان دستيابي به حقيقت مطلق،راه را براي تكامل تئوريهاي پست مدرنيتي بازكردودرمجموع درحوزه فرهنگ كمتر مسئله اي است كه نيچـه به آن نپـرداخته بـاشدوبنحوي به اوختم نگردد.همانگونه كه درگـذشته اكثرمباحث علمي به نظريات ارسطـووافلاطون ختم مي شدند،درزمينه هاي فرهنگي هم امـروزه نيچـه همان نقشي راداردكه زماني ارسطو وافلاطون به عنوان اولين بنيانگذاران مكاتب مختلف علمي وفلسفي وهنري داشتند. شايداگرنيچه روش مخصوص خـود دربيان نظـرياتش رااعمـال نمي كرد،موفق به اظهار مباحثي بـا چنين وسعت وگستـردگي درهمه زمينه هانمي بـود .روش پـراكنده گويي ومختصـر نويسي وزبده گويي وي اين امكان رافراهم كـرده كه اواشاراتي مختصـروقـوي كه بعضا“ به صورت جرقـه اي در ذهنش درخشيدن گـرفته،به مهمترين مسائل وغوامض فرهنگي وفلسفي داشته باشد كـه بعدها كارمايه فلاسفه وروانشناسان بعدازاو قرار گرفت. 8/3/82 *يادآوراين رباعي ازخيام: دارنـده چـوتـركيب طبايع آراست ازبهرچه او فكندش اندركم وكاست ؟ گرنيك ، آمد شكستن ازبهرچه بود؟ ورنيك نيامد، اين صورعيب كراست؟
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 21:37 توسط خانمی |
رضا نجفي «به سراغ زنان ميروي؟ تازيانه را فراموش مكن!»1 ؛ معروفترين كلام نيچه دربارة زنان، و اصولاً معروفترين كلام او را، اين گفته ميدانند، گفتهاي كه نه كلامي فلسفي است و به گمان من نه دربردارندة حقيقتي روانشناختي. اما عميقترين و زيباترين كلامي كه من دربارة زنان شنيدهام باز از آن نيچه است، آنجا كه در آغاز فراسوي نيك و بد ميپرسد:«اگر حقيقت زن باشدچه؟» و نيز آنجا كه فلاسفه را به عشاق بيدست و پايي تشبيه ميكند كه از زنان هيچ نميدانند اما عاشقاند.اما از اين كه بگذريم، ميبايد اذعان كنيم كه آنچه نيچه دربارة زنان ميگويد ربطي به فلسفه ندارد و حتي درستي يا نادرستي آن از ديدگاه روانشناختي نيز جاي بحث و گفت و گو دارد، گويي خود نيچه نيز مشمول همان تمثيل خود دربارة فلاسفه است يا به قول برتراندراسل، سرايندة چنين گفت زرتشت از زمرة كساني شمرده ميشود كه خودشان تازيانه را دودستي تقديم زنان ميكنند! با همة اين احوال كلام نيچه دربارة زنان در برخي موارد چندان هم بيارزش نيست و شنيدني است. آنچه در پي ميآيد تمامي گزين گويههايي است كه نيچه دربارة زنان گفته است.2 ما اين گزين گويهها را از سراسر آثارش استخراج كرده و يكجا آوردهايم. در آغاز بر آن بودم تا اين گزين گويهها را با مقالهاي در بارة ديدگاه نيچه دربارة زنان همراه كنم اما دريافتم كه حجم مطلب بيش از حوصلة خواننده خواهد شد، از اين رو آن مقاله را حوالت به فرصتي ديگر ميدهم و به بازگفت كلام نيچه بسنده ميكنم؛ با دو توضيح: نخست آنكه ممكن است بسياري از گزين گويهها با همديگر در تناقض به نظر آيند. اين از چند روست. يك اينكه نيچه استاد پارادوكس است و ذم شبه مدح و مدح شبه ذم را بارها به كار ميگيرد به همين علت ميبايد مراقب كنايههاي او باشيم. ديگر اينكه او با تناقضهاي خود تعمداً برآن است تا نسبي بودن حقايق را متذكر شود و سرانجام اينكه برخي از تناقضهاي نيچه نيز نه آگاهانه، بلكه ناخودآگاهانه در انديشه و شخصيت او سرشته است. و توضيح دوم اينكه رسمالخط و اصولاًشيوه سخن گفتن نيچه گاه نامرسوم و غريب است. من در ترجمه اين غرابت را حفظ كردهام. پس بسياري از نقطه گذاريهاي غير معمول و نثر و زبان پر پيچ و خم متن نه حاصل لغزشهاي ترجمه بلكه سبك و سياق كلام نيچه است. reza_najafi1@Yahoo.com از ارادة معطوف به قدرت (كتاب سوم) 230/ در انسان بايد چيزي خشن و زمخت يافت شود: وگرنه آدمي به گونهاي مضحك از شدت تضادهايش با حقايق ساده، نابود ميشد: براي نمونه با اين حقيقت كه يك مرد، گاه و بيگاه به زني نياز دارد، همان گونه كه گاه و بيگاه به غذايي درست و حسابي. 302/ زن و نابغه كار نميكنند: زن تاكنون بالاترين تجمل بشري بوده است. در تمامي لحظاتي كه بهترين تواناييهاي وجودمان را بروز ميدهيم، كار نميكنيم. كار تنها، ابزاري براي اين لحظات است. از ارادة معطوف به قدرت (كتاب چهارم) 230/ قانون زناشويي شما را نيز دوست نميدارم: از انگشتان بدقوارة اين قانون كه به حق مرد اشاره ميكند، حالم به هم ميخورد. دلم ميخواست اگر از حق در زناشويي سخن ميگوييد، به راستي آن وجود ميداشت، حقي نادر؛ اما در زناشويي تنها وظيفه يافت ميشود و حقي در كار نيست. 234/ نفرين باد به اين كه بهترينان بدون فرزند، واپس نشينند. 235/ مسأله زناشويي: فراهم آوردن امكانات براي آفريننده؛ زيرا ميان زناشويي و آفريده، ضديتي هست. 236/ همة آدميان بس توانگر و بينظم و تربيت، با نفوذ زني كه دوستش ميدارند، منشي اخلاقي مييابند. تازه با تماس زن است كه بسياري بزرگان در شاهراه خويش قرار ميگيرند: آنان تصوير خود را در آينهاي درشت نما و ساده ميبينند. 237/ آدمي را توان آن نيست كه دربارة زنان به اندازة كافي والا بينديشد: اما اين سبب آن نميشود كه دربارة ايشان به نادرستي انديشه كند. 238/ آدمي بايد در ژرفترين شكل خود دريابد كه زن چه تسلايي است. 239/ زني كه درمييابد از پرواز همسرش جلوگيري كرده است، بايد از او جدا شود - چرا دربارة اين پرده از عشق چيزي نميشنويم؟ 241/ تضادها در جفت گيري زن و مرد، به توليد نفر سومي ميانجامد - سفر آفرينش آثار فرد نابغه! 374/ زناشويي درست به همان پاية كساني ارزش دارد كه پيمان آن را ميبندند: يعني ارزش ميانگين آن اندك است - «زناشويي به خودي خود» اساساً هيچ ارزشي ندارد، - همچنان كه ديگر نهادها. از بشري بسي بسيار بشري 377/ زن كامل نسبت به مرد كامل، گونهاي والاتر است: و چيزي به مراتب نادرتر. 378/ دوستي و زناشويي / بهترين دوست، احتمالاً بهترين همسر را مييابد، زيرا يك زناشويي خوب بر استعداد دوستي متكي است. 380/ دستاوردي از مادر/ هر كس از طريق مادر تصوير زني را در خود دارد: اين تصوير معين ميسازد كه او اصلاً بر زنان ارج گذارد يا آنان را خوار شمارد يا در برابر ايشان يكسره بياعتنا باشد. 384/ يك بيماري مردانه/ ايمنترين راه در رويارويي با بيماري مردانة خودكم بيني اين است كه زني هوشمند بدان مرد عشق ورزد. 385/ نوعي رشك / مادران به آساني به دوستان پسرانشان، آنگاه كه آنان پيروزيهايي ويژه كسب كنند، رشك ميورزند. يك مادر معمولاً بيشتر خود را در وجود پسرش دوست ميدارد تا شخص پسر را. 387/ نيكي مادرانه / برخي مادران به فرزنداني نيك بخت و شريف و برخي به فرزنداني تيره بخت نياز دارند: وگرنه نيكي آنان در مقام مادر پديدار نميشود. 388/ آههاي گوناگون / عدهاي از مردان از اينكه زنشان را از چنگشان ربودهاند آه كشيدهاند، [اما] بيشتر آنان از اينكه هيچ كسي نميخواست زنشان را از چنگشان ربايد. 389/ ازدواجهاي عاشقانه/ زناشوييهايي كه بر عشق بنيان يافتهاند (يعني به اصطلاح ازدواجهاي عاشقانه)، پدرشان خطا و مادرشان نياز است. 390/ دوستي زنانه / زنان ميتوانند به خوبي با مردي پيوند دوستي ببندند؛ اما براي نگه داشتن اين دوستي، بيشك اندكي بيزاري فيزيكي ياري بخش است. 391/ ملال/ بسياري از انسانها، به ويژه زنان، ملال را احساس نميكنند، چرا كه آنان هرگز به نظم و قاعده كاركردن را نياموختهاند. 392/ عنصري از عشق/ در هر شكلي از عشق زنانه، چيزي از عشق مادرانه نيز خود را باز مينماياند. 393/ وحدت مكان و نمايش/ اگر همسران در كنار هم نميزيستند، شمار زناشوييهاي نيك بيشتر ميبود. 399/ زناشويي در وضعيتي نيك / زناشويي كه در آن هر يك [از همسران] ميخواهد به ياري ديگري به هدفي برسد، خوب دوام ميآورد، براي نمونه آنگاه كه زن بخواهد به كمك مرد، مشهور و مرد به كمك زن محبوب شود. 401/ دوست داشتن و دارا بودن/ زنان بسا هنگام، مردي مهم را چنان دوست دارند كه ميخواهند او را به تنهايي از آن خود داشته باشند. اگر مانع خود پسندي آنان نشوند، آنان دوستتر ميدارند كه مرد را از ديگران پنهان نگاه دارند: [اما] زن ميخواهد كه مرد در نگاه ديگران نيز مهم جلوه كند. 402/ آزموني براي يك زناشويي خوب/ نيك بختي يك زناشويي به اين ترتيب آزمون خود را پس ميدهد كه تاب يك «استثناء» را بياورد. 406/ زناشويي به مثابة گفتگويي دراز مدت/ بايد به هنگام آغاز كردن زندگي زناشويي اين پرسش را پيش كشيد: آيا گمان داري با اين زن تا كهنسالي به خوبي گفتگو خواهي كرد؟ هرچيز ديگري در زناشويي، گذراست، اما بيشترين زمان همنشيني به گفتگو تعلق دارد. 413/ نزديك بينان عاشقاند/ گاه حتي يك عينك قويتر براي نجات عشاق بسنده است؛ و كسي كه تاب اين تصوير را داشته باشد كه پيكرهاي را بيست سال پيرتر به ذهن آورد، شايد بسيار آسودهتر زندگي را سر كنند. 417/ زندگي زناشويي براي بيست سالگي نهادي لازم و براي سي سالگي نه لازم اما مفيد است: [اما] براي سالهاي پسين زندگي، بسا كه زيانبار است و پژمردگي جان مرد را فزوني ميبخشد. *در والاترين امور فلسفي نيز همة متاهلان مظنون هستند. 426/ آزاده جاني و زندگي زناشويي/ آيا آزاده جانان با زنان زندگي خواهند كرد؟ كما بيش گمان ميكنم آنان بسان پرندگان پيشگوي دوران باستان، همان گونه كه حقيقت انديشان و حقيقت گويان عصر حاضر ناگزيرند، تنها پرواز ميكنند. از آدمي با خويشتن تنها 265/ دربارة آميختگي احساسيها/ زنان و هنرمندان خود شيفته در رويارويي با دانش، چيزي احساس ميكنند كه آميزهاي از رشك و احساسات گرايي است. 282/ همدردي زنان / همدردي زنان كه پرگويانه نيز هست، بيمار رادر هر كوي و برزن انگشت نما ميسازد. از دانش شاد *راه و رسم مرد، اراده، راه و رسم زن فرمانبري است. 62/ عشق/ عشق حتي بوالهوسي را بر معشوق ميبخشايد. 63/ زن در موسيقي / چگونه است كه بادهاي گرم و باران زا، حال و هواي موسيقايي و ميل به آفريدن ملودي را نيز با خود به همراه ميآورند؟ آيا اينها همان بادهايي نيستند كه كليساها را انباشته ميسازند و زنان را انديشههاي عاشقانه ميبخشند؟ 74/ ناكاميابان/ آن زنان بيچارهاي كه نزد دلدار خويش، ناآرام و هراسيده ميشوند و بسيار سخن ميگويند. همواره ناكام ميمانند؛ زيرا مطمئنترين روش براي فريب دادن مردان، ظرافتي پنهاني و خونسردانه است. 221/ رفتار با پروا/ پدران و پسران در بين خود بسي بيش از مادران و دختران با پروا رفتار ميكنند. 227/ آماجي نادرست، خدنگي نادرست / اين مرد نميتواند برخود چيره باشد، آن زن از اين امر نتيجه ميگيرد كه چيرگي بر او آسان است و كمند خود را به سوي او ميافكند؛ - زن بيچاره، پس از اندك زماني بردة او خواهد بود. *هرگز سرآن نخواهم داشت كه بگذارم دربارة زن و مرد از حقوق برابر در عشق سخن گفته آيد. از فراسوي نيك و بد 84/ زن ، چندان نفرت ميآموزد كه دلبري را از ياد ميبرد. 86/ عواطف همانند در زن و مرد، ضرباهنگي ديگر گونه دارند: از اين رو بدفهمي ميان زن و مرد را پاياني نيست. از پرسه گرد و سايهاش 273/ غير زنانه/ زنان ميگويند «ابله همچون مرد» و مردان ميگويند «ترسو همچون زن». حماقت نزد زن امري غير زنانه است. از سپيده دم 276/ چه فراوان! چه غافلگيرانه! / چه بسيارند مردان متاهلي كه صبحگاهاني را با اين تجربه آغاز كردهاند كه همسران جوانشان بس ملال آور شدهاند و [خود] عكس آن را ميپندارند! ديگر از آن زناني كه جسمشان سر به راه و روحشان ناتوان است، هيچ سخني نميگويم. 282/ خطر در زيبايي/ اين زن زيبا و باهوش است: آه، اما چه با هوشتر ميتوانست باشد، اگر زيبا نميبود! 346/ دشمن زنان/ «زن دشمن ماست» - آن كه در مقام يك مرد، به مردان چنين ميگويد، شهوت لگام گسيختهاي از درونش سخن ميراند كه نه تنها از خويش كه از افزار ارضاي خود نيز بيزار است. 359/ پسنديدن / زناشويي را ميپسندند، نخست از اين رو كه دربارهاش هيچ نميدانند، دوم از اينرو كه بدان خو گرفتهاند، سوم از اين رو كه گرفتارش شدهاند - يعني در همه موارد. اما پس از آن ديگر هيچ دليلي براي باوراندن سودمندي زناشويي ندارند. 360/ تامل و آزموني پيش از زناشويي/ اگر دوستم ميدارد با گذر زمان [اين احساس او] مايه آزارم خواهد شد! و اگر دوستم نميدارد، باز هم با گذر زمان آزار دهنده ميگردد. - در اين باره تفاوت تنها برسر دو گونه از آزار است - با اين همه باز هم تن به زناشويي ميدهيم. 86/ زنان در پس همة خود پسنديهاي شخصيشان باز هم خوار شمارياي غير شخصي - نسبت به «زن» دارند. 102/ كشف عشق متقابل بايد عاشق را به راستي دربارة ماهيت معشوق، از توهم به در آورد. «چه؟ ماهيت او چنان فروتنانه است كه حتي تو را نيز دوست ميدارد؟ يا شايد چنان ابله؟ يا - يا » 113/ «ميخواهي او را فريفتة خود سازي؟» ، «وانمود كن كه در برابرش دست و پاي خود را گم كردهاي» 114/ چشمداشت گزاف از عشق جنسي و آزرم نهفته در اين چشمداشت، از ابتدا هر چشم اندازي را براي زن برهم ميزند. 115/ آنجا كه پاي عشق يا نفرت در ميان نباشد، زن ميانمايه بازي ميكند. 123/ به خاطر ازدواج حتي همباليني نيز رو به تباهي گذاشته است. 127/ دانش ، با شرم و حياي زنان راستين جور نيست. به اين ميماند كه كسي بخواهد زير پوستشان را - يا بدتر از آن! زير لباس و جامة زيبندهشان را ديد بزند. 131/ جنس زن و مرد خود را دربارة يك ديگر فريب ميدهند: بدان معنا كه آنان در اصل حفظ خويشتن خويش را ارج ميگذارند و بدان عشق ميورزند (يا خوشايندتر بگويم، آرمان خود را -) از اين رو مرد، زن را آرام ميخواهد - اما زن در اصل ناآرام است، همانند گربه، هر چه هم كه در ظاهر آرامش را حفظ كند. 139/ زن در كين و در عشق از مرد وحشيتر است. 144/ آن گاه كه زني گرايشهاي دانشورانه دارد، در جنسيت او، چيزي خلاف هست. ستروني نيز به گونهاي ذوق مردانه منجر ميشود؛ توضيح آنكه مرد، با اجازة شما، «حيوان سترون» است. 145/ در سنجهاي كلي ميان مرد و زن، ميتوان چنين گفت: زن، اگر غريزة نقش دوم را نميداشت، از نبوغ به زيور آراستن خويش بي بهره بود. 147/ نكتهاي از داستانهاي كهن فلورانس و نيز از زندگي : زن خوب و بد هر دو چوب ميخواهند. ساچتي داستان هشتاد و ششم. *زن را با حقيقت چه كار! مهمترين موضوع براي او، ظاهر و زيبايي است. *زن، فاسد ميكند. *آنچه زن را احترام برانگيز و هراس آور ميسازد، سرشت اوست. از شامگاه بتان 13/ مرد، زن را آفريده - اما از چه؟ از دندة خداي خود، - از «آرمان» خود... 16/ در ميان زنان / - «حقيقت؟ آه، شما حقيقت را نميشناسيد! آيا آن، يورش به همة نازك دليهايمان نيست؟» - 20/ زن تمام عيار چنان به ادبيات ميپردازد كه گويي به گناهي كوچك دست ميزند: او در حال گذر، براي اطمينان به واپس مينگرد كه آيا كسي او را مييابد يا نه، تا مگر كسي به او توجه كند... 25/ خشنودي، آدم را حتي از سرماخوردگي نيز در امان ميدارد. آيا تاكنون زني كه از خوش لباسي خود آگاه بوده، سرما خورده است؟ - اگر چنين شده باشد، گمان دارم لباس بر تن نداشته است. 27/ زنان را ژرف ميپندارند - چرا ؟ زيرا هيچ كس هرگز در آنان ژرفايي نمييابد. زن حتي سطحي نيز نيست. 28/ اگر زني، فضايل مردانه داشته باشد، بايد از او گريخت؛ و اگر هيچ فضيلت مردانهاي نداشته باشد، او خود ميگريزد. از اشعار * مرد با خود انديشيد: «زني را برباي كه قلبت برايش ميتپد!» اما زن نميربايد، كش ميرود! فريبكار ناخواسته سخن تو خالي از سر وقت گذراني پراند با اين حال زني به دام افتاد. سرباخته زن اكنون صاحب خرد است - چگونه شد كه آن را يافت؟ مردي در اين روزها به خاطر او عقل خود را باخت. سر مرد پيش از اين وقت گذراني، پر مغز بود: آيا عقلش را به شيطان باخته بود - نه! نه! به زن! چيستان برايم بگشا چيستاني را كه در اين سخن نهفته است: «آن گاه كه مرد در كار كشف است، زن اختراع ميكند!» سرخوش در سپيده دمان، زني آكنده از آزرم مرا چنين گفت: در هوشياري، چنين سرمستي، به وقت مستي، چه سرمست خواهي بود!» * مگر شما زن هستيد، كه ميخواهيد از آنچه دوست ميداريد، رنج بريد؟ * ديدگاني آرام، كه به ندرت عشق ميورزند: اما آن هنگام كه عشق ميورزند، برق از نگاهشان چنان ميجهد كه از گودالهاي طلا، جايي كه اژدهايي كنار دفينة عشق نگهباني ميدهد...
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 21:25 توسط خانمی |
رضا نجفي «به سراغ زنان ميروي؟ تازيانه را فراموش مكن!»1 ؛ معروفترين كلام نيچه دربارة زنان، و اصولاً معروفترين كلام او را، اين گفته ميدانند، گفتهاي كه نه كلامي فلسفي است و به گمان من نه دربردارندة حقيقتي روانشناختي. اما عميقترين و زيباترين كلامي كه من دربارة زنان شنيدهام باز از آن نيچه است، آنجا كه در آغاز فراسوي نيك و بد ميپرسد:«اگر حقيقت زن باشدچه؟» و نيز آنجا كه فلاسفه را به عشاق بيدست و پايي تشبيه ميكند كه از زنان هيچ نميدانند اما عاشقاند.اما از اين كه بگذريم، ميبايد اذعان كنيم كه آنچه نيچه دربارة زنان ميگويد ربطي به فلسفه ندارد و حتي درستي يا نادرستي آن از ديدگاه روانشناختي نيز جاي بحث و گفت و گو دارد، گويي خود نيچه نيز مشمول همان تمثيل خود دربارة فلاسفه است يا به قول برتراندراسل، سرايندة چنين گفت زرتشت از زمرة كساني شمرده ميشود كه خودشان تازيانه را دودستي تقديم زنان ميكنند! با همة اين احوال كلام نيچه دربارة زنان در برخي موارد چندان هم بيارزش نيست و شنيدني است. آنچه در پي ميآيد تمامي گزين گويههايي است كه نيچه دربارة زنان گفته است.2 ما اين گزين گويهها را از سراسر آثارش استخراج كرده و يكجا آوردهايم. در آغاز بر آن بودم تا اين گزين گويهها را با مقالهاي در بارة ديدگاه نيچه دربارة زنان همراه كنم اما دريافتم كه حجم مطلب بيش از حوصلة خواننده خواهد شد، از اين رو آن مقاله را حوالت به فرصتي ديگر ميدهم و به بازگفت كلام نيچه بسنده ميكنم؛ با دو توضيح: نخست آنكه ممكن است بسياري از گزين گويهها با همديگر در تناقض به نظر آيند. اين از چند روست. يك اينكه نيچه استاد پارادوكس است و ذم شبه مدح و مدح شبه ذم را بارها به كار ميگيرد به همين علت ميبايد مراقب كنايههاي او باشيم. ديگر اينكه او با تناقضهاي خود تعمداً برآن است تا نسبي بودن حقايق را متذكر شود و سرانجام اينكه برخي از تناقضهاي نيچه نيز نه آگاهانه، بلكه ناخودآگاهانه در انديشه و شخصيت او سرشته است. و توضيح دوم اينكه رسمالخط و اصولاًشيوه سخن گفتن نيچه گاه نامرسوم و غريب است. من در ترجمه اين غرابت را حفظ كردهام. پس بسياري از نقطه گذاريهاي غير معمول و نثر و زبان پر پيچ و خم متن نه حاصل لغزشهاي ترجمه بلكه سبك و سياق كلام نيچه است. reza_najafi1@Yahoo.com از ارادة معطوف به قدرت (كتاب سوم) 230/ در انسان بايد چيزي خشن و زمخت يافت شود: وگرنه آدمي به گونهاي مضحك از شدت تضادهايش با حقايق ساده، نابود ميشد: براي نمونه با اين حقيقت كه يك مرد، گاه و بيگاه به زني نياز دارد، همان گونه كه گاه و بيگاه به غذايي درست و حسابي. 302/ زن و نابغه كار نميكنند: زن تاكنون بالاترين تجمل بشري بوده است. در تمامي لحظاتي كه بهترين تواناييهاي وجودمان را بروز ميدهيم، كار نميكنيم. كار تنها، ابزاري براي اين لحظات است. از ارادة معطوف به قدرت (كتاب چهارم) 230/ قانون زناشويي شما را نيز دوست نميدارم: از انگشتان بدقوارة اين قانون كه به حق مرد اشاره ميكند، حالم به هم ميخورد. دلم ميخواست اگر از حق در زناشويي سخن ميگوييد، به راستي آن وجود ميداشت، حقي نادر؛ اما در زناشويي تنها وظيفه يافت ميشود و حقي در كار نيست. 234/ نفرين باد به اين كه بهترينان بدون فرزند، واپس نشينند. 235/ مسأله زناشويي: فراهم آوردن امكانات براي آفريننده؛ زيرا ميان زناشويي و آفريده، ضديتي هست. 236/ همة آدميان بس توانگر و بينظم و تربيت، با نفوذ زني كه دوستش ميدارند، منشي اخلاقي مييابند. تازه با تماس زن است كه بسياري بزرگان در شاهراه خويش قرار ميگيرند: آنان تصوير خود را در آينهاي درشت نما و ساده ميبينند. 237/ آدمي را توان آن نيست كه دربارة زنان به اندازة كافي والا بينديشد: اما اين سبب آن نميشود كه دربارة ايشان به نادرستي انديشه كند. 238/ آدمي بايد در ژرفترين شكل خود دريابد كه زن چه تسلايي است. 239/ زني كه درمييابد از پرواز همسرش جلوگيري كرده است، بايد از او جدا شود - چرا دربارة اين پرده از عشق چيزي نميشنويم؟ 241/ تضادها در جفت گيري زن و مرد، به توليد نفر سومي ميانجامد - سفر آفرينش آثار فرد نابغه! 374/ زناشويي درست به همان پاية كساني ارزش دارد كه پيمان آن را ميبندند: يعني ارزش ميانگين آن اندك است - «زناشويي به خودي خود» اساساً هيچ ارزشي ندارد، - همچنان كه ديگر نهادها. از بشري بسي بسيار بشري 377/ زن كامل نسبت به مرد كامل، گونهاي والاتر است: و چيزي به مراتب نادرتر. 378/ دوستي و زناشويي / بهترين دوست، احتمالاً بهترين همسر را مييابد، زيرا يك زناشويي خوب بر استعداد دوستي متكي است. 380/ دستاوردي از مادر/ هر كس از طريق مادر تصوير زني را در خود دارد: اين تصوير معين ميسازد كه او اصلاً بر زنان ارج گذارد يا آنان را خوار شمارد يا در برابر ايشان يكسره بياعتنا باشد. 384/ يك بيماري مردانه/ ايمنترين راه در رويارويي با بيماري مردانة خودكم بيني اين است كه زني هوشمند بدان مرد عشق ورزد. 385/ نوعي رشك / مادران به آساني به دوستان پسرانشان، آنگاه كه آنان پيروزيهايي ويژه كسب كنند، رشك ميورزند. يك مادر معمولاً بيشتر خود را در وجود پسرش دوست ميدارد تا شخص پسر را. 387/ نيكي مادرانه / برخي مادران به فرزنداني نيك بخت و شريف و برخي به فرزنداني تيره بخت نياز دارند: وگرنه نيكي آنان در مقام مادر پديدار نميشود. 388/ آههاي گوناگون / عدهاي از مردان از اينكه زنشان را از چنگشان ربودهاند آه كشيدهاند، [اما] بيشتر آنان از اينكه هيچ كسي نميخواست زنشان را از چنگشان ربايد. 389/ ازدواجهاي عاشقانه/ زناشوييهايي كه بر عشق بنيان يافتهاند (يعني به اصطلاح ازدواجهاي عاشقانه)، پدرشان خطا و مادرشان نياز است. 390/ دوستي زنانه / زنان ميتوانند به خوبي با مردي پيوند دوستي ببندند؛ اما براي نگه داشتن اين دوستي، بيشك اندكي بيزاري فيزيكي ياري بخش است. 391/ ملال/ بسياري از انسانها، به ويژه زنان، ملال را احساس نميكنند، چرا كه آنان هرگز به نظم و قاعده كاركردن را نياموختهاند. 392/ عنصري از عشق/ در هر شكلي از عشق زنانه، چيزي از عشق مادرانه نيز خود را باز مينماياند. 393/ وحدت مكان و نمايش/ اگر همسران در كنار هم نميزيستند، شمار زناشوييهاي نيك بيشتر ميبود. 399/ زناشويي در وضعيتي نيك / زناشويي كه در آن هر يك [از همسران] ميخواهد به ياري ديگري به هدفي برسد، خوب دوام ميآورد، براي نمونه آنگاه كه زن بخواهد به كمك مرد، مشهور و مرد به كمك زن محبوب شود. 401/ دوست داشتن و دارا بودن/ زنان بسا هنگام، مردي مهم را چنان دوست دارند كه ميخواهند او را به تنهايي از آن خود داشته باشند. اگر مانع خود پسندي آنان نشوند، آنان دوستتر ميدارند كه مرد را از ديگران پنهان نگاه دارند: [اما] زن ميخواهد كه مرد در نگاه ديگران نيز مهم جلوه كند. 402/ آزموني براي يك زناشويي خوب/ نيك بختي يك زناشويي به اين ترتيب آزمون خود را پس ميدهد كه تاب يك «استثناء» را بياورد. 406/ زناشويي به مثابة گفتگويي دراز مدت/ بايد به هنگام آغاز كردن زندگي زناشويي اين پرسش را پيش كشيد: آيا گمان داري با اين زن تا كهنسالي به خوبي گفتگو خواهي كرد؟ هرچيز ديگري در زناشويي، گذراست، اما بيشترين زمان همنشيني به گفتگو تعلق دارد. 413/ نزديك بينان عاشقاند/ گاه حتي يك عينك قويتر براي نجات عشاق بسنده است؛ و كسي كه تاب اين تصوير را داشته باشد كه پيكرهاي را بيست سال پيرتر به ذهن آورد، شايد بسيار آسودهتر زندگي را سر كنند. 417/ زندگي زناشويي براي بيست سالگي نهادي لازم و براي سي سالگي نه لازم اما مفيد است: [اما] براي سالهاي پسين زندگي، بسا كه زيانبار است و پژمردگي جان مرد را فزوني ميبخشد. *در والاترين امور فلسفي نيز همة متاهلان مظنون هستند. 426/ آزاده جاني و زندگي زناشويي/ آيا آزاده جانان با زنان زندگي خواهند كرد؟ كما بيش گمان ميكنم آنان بسان پرندگان پيشگوي دوران باستان، همان گونه كه حقيقت انديشان و حقيقت گويان عصر حاضر ناگزيرند، تنها پرواز ميكنند. از آدمي با خويشتن تنها 265/ دربارة آميختگي احساسيها/ زنان و هنرمندان خود شيفته در رويارويي با دانش، چيزي احساس ميكنند كه آميزهاي از رشك و احساسات گرايي است. 282/ همدردي زنان / همدردي زنان كه پرگويانه نيز هست، بيمار رادر هر كوي و برزن انگشت نما ميسازد. از دانش شاد *راه و رسم مرد، اراده، راه و رسم زن فرمانبري است. 62/ عشق/ عشق حتي بوالهوسي را بر معشوق ميبخشايد. 63/ زن در موسيقي / چگونه است كه بادهاي گرم و باران زا، حال و هواي موسيقايي و ميل به آفريدن ملودي را نيز با خود به همراه ميآورند؟ آيا اينها همان بادهايي نيستند كه كليساها را انباشته ميسازند و زنان را انديشههاي عاشقانه ميبخشند؟ 74/ ناكاميابان/ آن زنان بيچارهاي كه نزد دلدار خويش، ناآرام و هراسيده ميشوند و بسيار سخن ميگويند. همواره ناكام ميمانند؛ زيرا مطمئنترين روش براي فريب دادن مردان، ظرافتي پنهاني و خونسردانه است. 221/ رفتار با پروا/ پدران و پسران در بين خود بسي بيش از مادران و دختران با پروا رفتار ميكنند. 227/ آماجي نادرست، خدنگي نادرست / اين مرد نميتواند برخود چيره باشد، آن زن از اين امر نتيجه ميگيرد كه چيرگي بر او آسان است و كمند خود را به سوي او ميافكند؛ - زن بيچاره، پس از اندك زماني بردة او خواهد بود. *هرگز سرآن نخواهم داشت كه بگذارم دربارة زن و مرد از حقوق برابر در عشق سخن گفته آيد. از فراسوي نيك و بد 84/ زن ، چندان نفرت ميآموزد كه دلبري را از ياد ميبرد. 86/ عواطف همانند در زن و مرد، ضرباهنگي ديگر گونه دارند: از اين رو بدفهمي ميان زن و مرد را پاياني نيست. از پرسه گرد و سايهاش 273/ غير زنانه/ زنان ميگويند «ابله همچون مرد» و مردان ميگويند «ترسو همچون زن». حماقت نزد زن امري غير زنانه است. از سپيده دم 276/ چه فراوان! چه غافلگيرانه! / چه بسيارند مردان متاهلي كه صبحگاهاني را با اين تجربه آغاز كردهاند كه همسران جوانشان بس ملال آور شدهاند و [خود] عكس آن را ميپندارند! ديگر از آن زناني كه جسمشان سر به راه و روحشان ناتوان است، هيچ سخني نميگويم. 282/ خطر در زيبايي/ اين زن زيبا و باهوش است: آه، اما چه با هوشتر ميتوانست باشد، اگر زيبا نميبود! 346/ دشمن زنان/ «زن دشمن ماست» - آن كه در مقام يك مرد، به مردان چنين ميگويد، شهوت لگام گسيختهاي از درونش سخن ميراند كه نه تنها از خويش كه از افزار ارضاي خود نيز بيزار است. 359/ پسنديدن / زناشويي را ميپسندند، نخست از اين رو كه دربارهاش هيچ نميدانند، دوم از اينرو كه بدان خو گرفتهاند، سوم از اين رو كه گرفتارش شدهاند - يعني در همه موارد. اما پس از آن ديگر هيچ دليلي براي باوراندن سودمندي زناشويي ندارند. 360/ تامل و آزموني پيش از زناشويي/ اگر دوستم ميدارد با گذر زمان [اين احساس او] مايه آزارم خواهد شد! و اگر دوستم نميدارد، باز هم با گذر زمان آزار دهنده ميگردد. - در اين باره تفاوت تنها برسر دو گونه از آزار است - با اين همه باز هم تن به زناشويي ميدهيم. 86/ زنان در پس همة خود پسنديهاي شخصيشان باز هم خوار شمارياي غير شخصي - نسبت به «زن» دارند. 102/ كشف عشق متقابل بايد عاشق را به راستي دربارة ماهيت معشوق، از توهم به در آورد. «چه؟ ماهيت او چنان فروتنانه است كه حتي تو را نيز دوست ميدارد؟ يا شايد چنان ابله؟ يا - يا » 113/ «ميخواهي او را فريفتة خود سازي؟» ، «وانمود كن كه در برابرش دست و پاي خود را گم كردهاي» 114/ چشمداشت گزاف از عشق جنسي و آزرم نهفته در اين چشمداشت، از ابتدا هر چشم اندازي را براي زن برهم ميزند. 115/ آنجا كه پاي عشق يا نفرت در ميان نباشد، زن ميانمايه بازي ميكند. 123/ به خاطر ازدواج حتي همباليني نيز رو به تباهي گذاشته است. 127/ دانش ، با شرم و حياي زنان راستين جور نيست. به اين ميماند كه كسي بخواهد زير پوستشان را - يا بدتر از آن! زير لباس و جامة زيبندهشان را ديد بزند. 131/ جنس زن و مرد خود را دربارة يك ديگر فريب ميدهند: بدان معنا كه آنان در اصل حفظ خويشتن خويش را ارج ميگذارند و بدان عشق ميورزند (يا خوشايندتر بگويم، آرمان خود را -) از اين رو مرد، زن را آرام ميخواهد - اما زن در اصل ناآرام است، همانند گربه، هر چه هم كه در ظاهر آرامش را حفظ كند. 139/ زن در كين و در عشق از مرد وحشيتر است. 144/ آن گاه كه زني گرايشهاي دانشورانه دارد، در جنسيت او، چيزي خلاف هست. ستروني نيز به گونهاي ذوق مردانه منجر ميشود؛ توضيح آنكه مرد، با اجازة شما، «حيوان سترون» است. 145/ در سنجهاي كلي ميان مرد و زن، ميتوان چنين گفت: زن، اگر غريزة نقش دوم را نميداشت، از نبوغ به زيور آراستن خويش بي بهره بود. 147/ نكتهاي از داستانهاي كهن فلورانس و نيز از زندگي : زن خوب و بد هر دو چوب ميخواهند. ساچتي داستان هشتاد و ششم. *زن را با حقيقت چه كار! مهمترين موضوع براي او، ظاهر و زيبايي است. *زن، فاسد ميكند. *آنچه زن را احترام برانگيز و هراس آور ميسازد، سرشت اوست. از شامگاه بتان 13/ مرد، زن را آفريده - اما از چه؟ از دندة خداي خود، - از «آرمان» خود... 16/ در ميان زنان / - «حقيقت؟ آه، شما حقيقت را نميشناسيد! آيا آن، يورش به همة نازك دليهايمان نيست؟» - 20/ زن تمام عيار چنان به ادبيات ميپردازد كه گويي به گناهي كوچك دست ميزند: او در حال گذر، براي اطمينان به واپس مينگرد كه آيا كسي او را مييابد يا نه، تا مگر كسي به او توجه كند... 25/ خشنودي، آدم را حتي از سرماخوردگي نيز در امان ميدارد. آيا تاكنون زني كه از خوش لباسي خود آگاه بوده، سرما خورده است؟ - اگر چنين شده باشد، گمان دارم لباس بر تن نداشته است. 27/ زنان را ژرف ميپندارند - چرا ؟ زيرا هيچ كس هرگز در آنان ژرفايي نمييابد. زن حتي سطحي نيز نيست. 28/ اگر زني، فضايل مردانه داشته باشد، بايد از او گريخت؛ و اگر هيچ فضيلت مردانهاي نداشته باشد، او خود ميگريزد. از اشعار * مرد با خود انديشيد: «زني را برباي كه قلبت برايش ميتپد!» اما زن نميربايد، كش ميرود! فريبكار ناخواسته سخن تو خالي از سر وقت گذراني پراند با اين حال زني به دام افتاد. سرباخته زن اكنون صاحب خرد است - چگونه شد كه آن را يافت؟ مردي در اين روزها به خاطر او عقل خود را باخت. سر مرد پيش از اين وقت گذراني، پر مغز بود: آيا عقلش را به شيطان باخته بود - نه! نه! به زن! چيستان برايم بگشا چيستاني را كه در اين سخن نهفته است: «آن گاه كه مرد در كار كشف است، زن اختراع ميكند!» سرخوش در سپيده دمان، زني آكنده از آزرم مرا چنين گفت: در هوشياري، چنين سرمستي، به وقت مستي، چه سرمست خواهي بود!» * مگر شما زن هستيد، كه ميخواهيد از آنچه دوست ميداريد، رنج بريد؟ * ديدگاني آرام، كه به ندرت عشق ميورزند: اما آن هنگام كه عشق ميورزند، برق از نگاهشان چنان ميجهد كه از گودالهاي طلا، جايي كه اژدهايي كنار دفينة عشق نگهباني ميدهد...
+ نوشته شده در سه شنبه 1386/12/07ساعت 21:25 توسط خانمی |