|
رویای مهربانی های دخترک |
|
|
دل من خستگیات خیلی زیاده می دونم دل من تنهاییات پر از سوال می دونم دل من خندیدنت فقط تو خواب می دونم دل من آرزوهات نقش بر آب می دونم دل من تحملت مثل یه کوه می دونم دل من عاشقیات مثل جنونه می دونم دل من صبوری کسی سراغت نمی یاد دل من خسته ای و صدا ازت در نمی یاد
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت 11:59 توسط خانمی |
دل من خستگیات خیلی زیاده می دونم دل من تنهاییات پر از سوال می دونم دل من خندیدنت فقط تو خواب می دونم دل من آرزوهات نقش بر آب می دونم دل من تحملت مثل یه کوه می دونم دل من عاشقیات مثل جنونه می دونم دل من صبوری کسی سراغت نمی یاد دل من خسته ای و صدا ازت در نمی یاد
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت 11:59 توسط خانمی |
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت 11:51 توسط خانمی |
نظرتون در مورد عشـــــــــــق با یک نگاه چیه؟ به نظر من همچین عشقی در صد واقعی بودنش در حد 2% میتونه باشه واون 98% یعنی کشک، یعنی اوغده یه محبت و خیلی چیزایی که هممون میدونیم باز همین امار میتونیم در مورد سرانجام این عشقا صدق کنه !! به نظر من عشق واقعی یعنی مــــــــــــادر و گاهی اوقات پــــــــــــدر میتونه باشه حتی این عشقارو میتونیم اسمونی هم بدونیم این عشق از خـــدا در وجود مادرو پدر دمیده شده عشق وقتی به وجود میاد که کنار همدیگه باشیمو باهم اونس بگیریم . در هر صورت اگه مخالفین امیدوارم شما جزوه اون 2% باشین وگر نه وای بر شما!! شایدم من اشتباه میکنم. عاشق باشین نه از نوع در پیتش!! بای بای برام نظر بدین
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت 11:45 توسط خانمی |
دوستت میدارم چون تار منی... پود منی... جان منی... همه شب... چون تالولوء ماهتاب منی... دوستت میدارم چون نخلستان زادگاه منی... دوستت میدارم همه کس....! تو نباشی خبرم نیست دگر...!
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت 11:27 توسط خانمی |
تو محکوم شده ای به حبس ابد در زندان آرزوهایت با افسانه ی شخصیت تو خودت هستی و تنهایی و فکر و اشک و زاری در سالهای بسیار بی کس و تنها در گوشه ای از این جهان در پشت میله های نامیدی در بند های حسرت تویی که از دریا آمده ای ای دریا از دست داده.....
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت 11:26 توسط خانمی |
امشب می خوام خیالاتم رو روی هم بریزم و یه داستان بگم... توی سرزمین پریا دختری به دنیا اومد. این دختر به قدری زیبا بود که اون پری کوچولوهای ناز هم به اون حسادت می کردن. این دختر بزرگ و بزرگتر شد. تا روزی که وقت ازدواجش رسید. وقتی شاهزاده ها ردیف ردیف صف کشیدن.. دختر همشون رو رد کرد. و گفت: من میخوام از سرزمین پریا برم بیرون و شوهرم رو از میون آدما انتخاب کنم. هر کاری کردن که منصرفش کنن.. نشد! پس قبول کردن.... اما نه ورود اون به سرزمین انسان ها.. بلکه به دختر گفتن تو باید هر شب بری و روی هلال ماه بشینی.. و هر وقت قرص ماه کامل شد عکس تو روی ماه ظاهر میشه. تنها معشوقت هر وقت به آسمون نگاه کرد .. یا عکست و یا خودت رو روی ماه دید.. و وقتی نقطه به نقطه ی دنیا رو دنبالت گشت.. اون موقع تو مال اونی و می تونی وارد دنیای آدما بشی.... اما حیف که هنوز دختر ماه عاشق حقیقیش رو پیدا نکرده .. و مدت درازیه که هر شب یا خودش و یا عکسش روی ماه ظاهر می شه......
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت 11:23 توسط خانمی |
قسم به قلب تپنده ی مرغک عاشق قسم به نیلوفر مرداب دلم قسم به مردارهای دشت ارکیده قسم به کنده چوب سوزنده در کلبه ای کوچک قسم به اشک مرجان های دریایی قسم به روشنای آفتاب نگاه معشوق قسم به مهربانی نوازش مادری قسم به سردی دستان تو قسم به غروب زندگی پیرمرد تنها قسم به تندی عطش آبی خنک قسم به رعد آسمان مهتابی قسم به خزان بهاری تن شاپرک قسم به بوسه های باران بر سنگفرش خیابان قسم به سالهای تنهایی زندگی قسم به آوای دلنشین دورترین صحراها دوستت میدارم...
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت 11:20 توسط خانمی |
تنها بركهاي كه در آن برهنه ميشوم تنهايي است آن جا تن ميشويم آوازهايي ميخوانم كه واژههاشان را نميدانم تنهايي و آن گوزن ناآرام با شاخهاي پيچخورده كه آهسته آهسته در غروب راه ميافتد سر بالا ميگيرد شامهي قوياش مسيري بر ميگزيند شاخهايش شاخههاي خشك و باكرهي بيشه را كنار ميزند تنهايي و بيدار كردن انعكاس آب در چشمان درشت و گياهخوار گوزن شايد جنگلها جنگل دور قرنها قرن فاصله تنهايي و خواندن آواز آوازي كه گوزني وحشي با شاخهاي پيچخورده را در بيشهاي دور بيخواب كرده * . . .
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت 10:55 توسط خانمی |
خود را در موقعيت هاي جديدي قرار دهيد تا افراد جديد را ملاقات کنيد. در فعاليت هايي شرکت کنيد که واقعاً به آنها علاقه داريد. در اين صورت احتمال بيشتري وجود دارد که با افراد مورد علاقه خود ملاقات کنيد؛ افرادي که علايق مشترکي با آنها داريد
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت 10:41 توسط خانمی |
مرا بگذار تنها رودگر از عشق بيزارم از آن ايام تنهايي دگر دم بر نمي ارم نمي گويم چه شبهايي كه با يادت سحر كردم ازآن دلواپسي هاي سحر تا شام بيمارم رها كن دست بي ناي مرا اي باني تشويش مرا تنها رها كن با دل بي تاب و غمارم مرا با سكوت وحشي ويرانه ام بگذار كه تنها همدم اين گوشه ي متروك ديوارم غرورم را شكستي قفل اين زندان من نشكن قفس را الفتي ديرينه دارم گر گرفتارم من مي توانستم .... درفضايي پر از رويا و هجوم خيالات مبهم -من- بار ديگر غرق در افسوسهاي گذشته ودر سيالات فكر پر از هياهو خود را عبث مي پندارم من ميتوانستم مهرباني را به تو هديه دهم من ميتوانستم غم را از نگاهت بگيرم مي توانستم شقايق زيباي صحرايي را در كلامت بريانم ميتوانستم ترنم بهاري را از چشمانت بگيرم ميتوانستم فرياد با شكوه دوستت دارم را بر لبانت بنشانم -اما افسوس- من اين همه را از تو دريغ كردم -افسوس- تقدیم به تو
+ نوشته شده در یکشنبه 1386/08/27ساعت 10:32 توسط خانمی